لومړۍ 196 کرښې.
لیهوا! لان لان مریضه
اونوقت تو تنها یه جا به حال خودش رهاش کردی و اجازه دادی همچین بلایی سرش بیاد
دارم ازت میپرسم،به عنوان یه مادر قلبت به درد نیومد؟
مادر، یک لحظه غفلت منو ببخشید
اما ولیچر هیچ ایرادی نداشت
نمیدونم چطور ییلان انقدر یهویی افتاد
منظورت ازین حرفا اینه که
اون خودشو از قصد انداخته؟
نـــه
ییلان قبلا گفته بود که میخواد تو بیمارستان بمونه
چون رفت و آمد مداوم به بیمارستان سخته
برای همین...اتفاق عجیبی که امروز افتاد به نظرم غیرعادی اومد
مامان بزرگ،نمیخوام تو بیمارستان بمونم،میترسیدم موندنم باعث زحمت و نگرانی شما بشه
مسئولیت پای آسیب دیده ام به عهده ی خودمه
مامان،چطور میتونی بهم شک داشته باشی؟
بذار بهت بگم
حواست به حرفایی که میزنی باشه
میدونم...میدونم که تشنه ی مرگ ییلانی
مشتاقی که زود بمیره
بعد از مرگ ییلان،میراث خانوادگی یــه
به پسر عزیزت میرسه
صبر کن و ببین
بذار روشنت کنم
تا وقتی که من زنده ام
این آرزو رو به گور میبری
مادربزرگ کافیه
یی شوان برادر تنی و کوچکتر منه
با وضع الان من
خانواده ی یــه در آینده باید به اون تکیه کنن
لان لان همچین حرفی نزن
در آینده حتی اگه ناتوان باشی یا فلج بشی
میراث خانواده ی یــه فقط به تو میرسه
و هیچ کس اینجا حق اعتراض نداره
مادربزرگ
عمو یــه،عمه چن
لطفا همتون مراقب ییلان باشید
من دیگه میرم
ممنونم
ژوهان،امروز یه اتفاقی افتاد نزدیک بود جلوی یوژه لو برم
چطور این اتفاق افتاد؟ - تقصیر چن لیهوا بود -
اون فهمیده که دارم نقش بازی میکنم
نمیتونیم اینطوری پیش بریم،از کجا معلوم...یوژه همین حالا هم همه چیو نفهمیده باشه
نگران نباش، اون هیچی نمیفهمه
نه،اگه بخوایم تا زمان چکاپ بیمارستان صبر کنیم،خیلی دیره
...نکنه باید
واقعا یه بلایی سر پام بیارم؟
ییلان تو دیوونه شدی؟ داری عقلتو از دست میدی،به خودت بیا
تا وقتی یوژه کنارم باشه
حاضرم دست به هرکاری بزنم
مگه قول نداده بودی که هیچ آسیبی به خودت نرسونی؟
وقتی اوضاع بهم ریخت
چه کاری از دستم برمیومد؟
ژوهان...میشه هنوز هم بهم کمک کنی؟
همیشه بهم میگی این آخرین باره پس کی قراره آخرین بار باشه؟
ژو هان
بهت التماس میکنم، یه بار دیگه کمکم کن
قراره به زودی ازدواج کنم
قبوله؟
میخوام یه قولی بهم بدی
بگو
به خودت آسیب نزن، هر اتفاقی افتاد مهم نیست، فقط به خودت آسیب نزن
چن لیهوا به احتمال زیاد فعلا نمیتونه مقابلت بایسته اگه دوباره همچین اتفاقی افتاد سریع بهم خبر بده
سرخود دست به کار احمقانه ای نزن، حل مشکلاتتو بسپار به من
باشه
آسونگ، آسونگ
رئیس؟
اینو برسون به دست جیامینگ، تمایلی به دیدن من نداره
اما با دیدن تو مشکلی نداره
رئیس،واقعا حالتون اصلا خوب نیست،میخواید برای چکاپ بریم بیمارستان؟
حالم خوبه، فقط یه سرماخوردگی ساده است
شما همتون میتونید برید،من یکم خسته ام میخوام قبل رفتن یکم استراحت کنم
بابا چرا دوباره برق قطع شده؟
ژائولی،همینجا بشین و به هیچی دست نزن
خیله خب بیا
چه اتفاقی افتاده؟ میرم ببینم فیوز نپریده باشه
هی بابا
یه فرصت خوب نصیبت شده،درستش نکن
چه فرصتی؟ - چندتا شمع روشن کن و بعدش به جیامینگ اعتراف کن -
عمو سانگ بهم گفته که قراره امشب چه کار کنی
فقط وقتی همه جا تاریک باشه،روشنایی شمع عاشقانه میشه
ماموریت انجام شد
بابایی
باید به خواهر جیامینگ زنگ بزنی،رفته بود خرید
ولی هنوز برنگشته؟
بهتره که بهش پیام بدم
میشه امشب زودتر بیای خونه؟
باید در مورد موضوعی باهات صحبت کنم
چرا داری دزدکی نگاه میکنی؟مگه نباید بری اتاقت و تکالیفتو انجام بدی؟
باید شاهد این اتفاق بزرگ باشم مثل پخش زنده یه مناسبت
پخش زنده؟ - حتی یه ثانیه اش هم از دست نمیدم -
اسونگ
خواهر جیامینگ
اینجا چه کار میکنی؟
رئیس بهم گفت اینو برسونم به دستت،روزهای زیادی وقتشو صرف نوشتنش کرد
خودش جرات نکرد به دیدنت بیاد برای همین از من خواست به جاش بیام
رئیس اینو شخصا برات نوشته،گفته این لیست مشکلاتی هست که موقع باز کردن رستوران
باهاش مواجه شده بود،از تجربیاتش گفت تا تو همون اشتباهاتو تکرار نکنی
گفت مغازه ی کوچیکت باید مرتبا منوشو عوض کن تا اینطوری مشتری های بیشتری جذبش بشن
منوی بعدی رو برات چیده،اگه مشکلی هست که متوجهش نمیشی
میتونی از طریق من سوالتو بپرسی،به علاوه
یه سری نکات ریز اشپزی هم اینجا نوشته شده
خواهر جیامینگ،رئیس هنوز هم عاشق شماست
اون هنوز تو رستورانه؟ - آره،خواهر جیامینگ،میخواید به دیدنش برید؟ -
میخوام اینو بهش برگردونم
...خواهر جیامینگ
جیامینگ...خودتی
نمیتونم این دفترو نگه دارم...پسش بگیر
یوژه...یوژه
یوژه! بیدار شو! منو نترسون
چی به سر خودت آوردی؟ چرا با این تب شدید نرفتی بیمارستان؟ لی یوژه،زودباش بیدار شو
سانگ جیامینگ،منظورت ازین کارا چیه؟
بیا بریم بیرون حرف بزنیم - قبلا بهت یادآوری کردم -
بهت التماس کردم،من و یوژه قراره به زودی باهم ازدواج کنیم
پس لطفا موضع خودتو در این مورد مشخص کن
چرا مدام دور و اطراف نامزد من پیدات میشه؟
قصد بدی ازینکار نداشتم
فقط دیدم که از حال رفته برای همین آوردمش اینجا
اگه به دیدنش نمی رفتی چطور میخواستی ببینی که از حال رفته؟
لطفا اینو بهش برگردون
ژائولی،ژائولی بیا
بلند شو،برو تو اتاقت
بیا
خواهر جیامینگ
خواهر جیامینگ بالاخره برگشتی؟بابا کل شب منتظرت بود میخواست یه چیزی بهت بگه
ژائولی برو تو اتاقت،من یکم پیش جیامینگ میمونم
تو...بازم به دیدن لی یوژه رفتی؟
نکنه باز هم دلتو شکسته؟
برادر پنگ فی
من آدم خودخواهی هستم؟
جیامینگ،چرا باید همچین سوالی بپرسی؟
واضحه که با یوژه بهم زدم
به علاوه اون قراره با ییلان ازدواج کنه
باید براشون آرزوی خوشبختی کنم
اما وقتی تو بیمارستان دیدمش
از ته دلم خوشحال نبودم
تو دلم آرزو کردم که ایکاش اون دختری که کنار یوژه می ایسته من باشم
در توانم نیست که انقدر سخاوتمند باشم و براشون آرزوی خوشبختی کنم
اگه قرار باشه کسی که براش خوشبختی میاره من نباشم
ترجیح میدم که هیچوقت خوشحال نباشه
این طرز فکر من
خودخواهانه نیست؟
یه عوضی تمام عیار
جیامینگ
تو هنوز هم همون دختر بچه ی ساده و احمقی
این بخاطر خودخواه بودنت نیست
به این خاطره که توی قلبت،هنوز هم نمیتونی از لی یوژه بگذری
جیامینگ
حالا که فهمیدی احساس واقعیت چیه
چرا کاری نمیکنی که برگردین پیش هم؟
...خیلی دیر شده
به زودی قراره ازدواج کنه
هنوز هم وقت هست،وقتی میگی به زودی!پس یعنی هنوز ازدواج نکرده
هنوز هم برای برگردوندنش وقت داری
اصلا میدونی احتمال اینکه
بهترین آدم زندگیت رو ملاقات کنی،چقدر کمه؟
ژائولی بهم گفت احتمال اینکه یه نفر
بتونه بهترین آدم زندگیشو ،کسی که واقعا عاشقشه ملاقات کنه یک در 280هزاره
این یعنی از بین 280هزار نفر،فقط یه نفر وجود داره
پیدا کردن همچین آدمی کار ساده ای نیست پس چرا میخوای به این سادگی ازش بگذری؟
سانگ جیامینگی که من میشناسم به این آسونی ها تسلیم نمیشه
ازونجایی که تو و یوژه هنوز هم به هم علاقه دارید
پس به جای اینهمه غصه خوردن
چرا دنبال یه فرصت دیگه نمیگردید؟
نمیخوام یه روز شاهد حسرت خوردن و زجر کشیدنت باشم
حرفی که زدی درسته
اگه خدا درها و پنجره ها رو به روت ببنده
برای بالا رفتن از یه خونه باید بپری روی سقفش
ممنونم برادر پنگ فی
به حرفت گوش میکنم
سخت تلاش میکنم تا یوژه رو برگردونم
چرا شمع روشن کردی؟
مگه امروز روز خاصیه؟
راستش برق رفته بود و ژائولی داشت با اینا بازی میکرد
برو بخواب
اومدم
اومدم...اومدم
هی کونجین - سلام علیکم -
زودباش زودباش بیا
هرجا دوست داشتی بشین،اینجا یکم بهم ریخته است،دارم جمع و جورش میکنم
چرا امروز اومدی؟
یوژی؟ - هوم ؟ -
خانم فرشته از دسری که دفعه ی پیش آوردم خوشش اومد؟
خیلی خوشش اومد،همشو خورد
میدونستم، اینو ببین
یکم دیگه دسر برای تو و خانم فرشته آوردم،تازه پخته شده،خیلی خوشمزه است
اگه دوست نداشت،میتونم دفعه ی بعد طعمشو عوض کنم - نه کونجین -
ممنونم،نیاز نیست انقدر زحمت بکشی
...مامان
اینجا چه کار میکنی؟
میدونستم یه چند روزی میشه خونه نرفتی برات غذا آوردم
فکر نمیکردم یه نفر قبل از من پیش دستی کرده باشه
...خانم فرشته این دسرها رو من - چرا اومدی اینجا؟ -
مگه بهتون نگفته بودم که تو و یوژه حق ندارین هیچ ارتباطی با این آدم داشته باشین؟
مامان،کونجین بی گناهه،انقدر اذیتش نکن
اون واقعا دلش میخواد با شما دوست باشه
من نمیخوام با آدم آشغال و حیله گری مثل اون دوست باشم
No comments yet. Be the first to leave one.