Future Lasts Forever (Gelecek uzun sürer)

Future Lasts Forever (Gelecek uzun sürer)

Gelecek Uzun Sürer

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Gelecek Uzun Surer
د لخوا تبصره manjanigh
Gelecek.Uzun.Surer.2011.DVDRip.XviD

تګونه

other
په خپور شو: 2016-06-02
ډاونلوډونه: 26
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

اگر جنگ روزی پایان یابد، باید از خود بپرسیم با مرده‌ها چه خواهیم کرد؟ چرا مردند؟ «چزاره پاوزه»

سکوت با طوفانی شکسته می‌شود از افق آفتابی زاده می‌شود

خلق از محله‌های فقیرنشین برمی‌خیزد همه‌ی شیلی سرودها را می‌خواند

پیروز می‌شویم، پیروز می‌شویم زنجیرهایمان پاره می‌شوند

پیروز می‌شویم، پیروز می‌شویم ستم و فقر پایان می‌گیرد

بهت میاد

مگه می‌شه بهم نیاد، دست مادرت درد نکنه

از صندوقچه‌ی مادرت اینا ندزدیدی که؟

این مال توئه

این چیه؟

این از کجا اومد؟

نمی‌دونم. دلم خواست بدمش بهت

الان بازش نکن

بعدا باز می‌کنی

سومرو»ی عزیزم»

امیدوارم من رو بفهمی

.و از اینکه مجبور شدم اینطوری برم ناراحت نشی

.چه کنم که جز این چاره‌ای نداشتم

.این بهترین کار ممکن بود

...به هر شیوه‌ی دیگه‌ای که بهت خبر می‌دادم و می‌رفتم

.باور کن که برای من هم خیلی سخت می‌شد

فکر می‌کنم دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم

اما انسان دوباره دلش می‌خواد امیدوار باشه

چون زندگی بدون امید چقدر سخته...مگه نه؟

...روزی و در لحظه‌ای که اصلن انتظار نداری

در جایی که اصلن انتظارش رو نداری

نمی‌دونم چطور می‌شه بهت بگم .چقدر دلم می‌خواست دوباره ببینمت

بیا به ایمانمان به روزهای خوب و آفتابی قسم بخوریم

با اومدن اون روزها با تو به جایی که همیشه می‌خواستیم بریم

«مکان کودکی‌هام، در ساحل دریاچه‌ی «سیاه سنبل .با هم به سمت آینده گام برخواهیم داشت

آینده‌ای نیست که در موردش هیچ چیزی ندونیم

آینده‌ای که از خیلی وقت پیش شروع شده

آینده‌ای که نام‌های ما را بر شانه‌هایش حمل خواهد کرد

با عشق عشق کوهی تو

:پانویس

.از تنها عکس دو نفره‌ای که داشتیم، دو کپی گرفتم

یکیش رو با خودم می‌برم یکی‌شون رو هم برای تو به جا می‌گذارم

و شعری که همیشه دوستش داشتم «اوزا» از «وزنسنسکی»

توجه! توجه! قطار استانبول، آنکارا، مالاتیا به مقصد دیاربکر

اکسپرس جنوب شرقی به جایگاه شماره یک رسید

اکسپرس جنوب شرقی در جایگاه شماره ۱ است مسافرین محترم دقت فرمایید

قطار دیاربکر- باتمان راس ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه از جایگاه شماره ۳

حرکت خواهد کرد. مسافرین محترم توجه فرمایید

...جانم مامان

نمی‌خواد غصه بخوری

چیز ترسناکی اینجا نیست

نگران نباش اینجا از استانبول امن‌تره

نه عزیزم اینطور نیست

ول کن اون چیزهایی رو که از تلویزیون می‌شنوی

نه عزیزم بمب منفجر نمی‌شه

خب مامان باید برم! باشه

والا سومرو تا الان نشنیدم که کسی کارش شبیه تو باشه

که داری همه جا رو می‌گردی و دردها و زاری‌ها رو جمع می‌کنی

اینجام تا بخوای مرثیه هست

!جاییه که باید باشی

بنویس، بنویس، تمومی نداره سومرو

از هر کی بپرسی، هزاران مرثیه با خودش داره

در اصل مثل اینکه که با اونایی کار داری که به نوعی دردی دارن. مگه نه؟

آره یه کم اینطوریه

کاش اینجا می‌موندی سومرو واسه تو هم جا هست

مرسی لیلا ولی شبا کار می‌کنم

ببخش! اینطوری بهتره

وقتی کمال گفت که تو اون محله خونه گرفتی

چی بگم... خیلی تعجب کردم

ما از هر چیزی که کهنه و فقیرانه به نظر بیاد فرار می‌کنیم

،ولی تو اونجا رو دوست داری به هر حال مبارک باشه

وای...کی اومد

مامی...واسم قصه‌ی «شنگه بنگه» رو بگو

،باشه مامی فداش بشه باشه

چی میگه؟- می‌گه واسم قصه بگو-

ای جان

من برم بخوابونمش

باشه؟- باشه-

خب. بگو شب بخیر

شب بخیر

یکی بود یکی نبود

یه بزی بود که ...دو تا بچه داشت

اسم یکی‌شون شنگه بود اون یکی هم بنگه بود

یه روز وقتی مادرشون می‌ره چرا

به بچه‌هاش می‌گه که در رو به روی هیشکی باز نکنن

باشه رفقا من الان میام و به بحثمون ادامه می‌دیم

سلام. می‌تونم کمکتون کنم؟- سلام-

من می‌خوام یه چیزی ازتون بپرسم

من دارم یه پروژه‌ای رو انجام می‌دم

می‌خواستم بدونم آیا می‌تونم با زن‌هایی که میان اینجا ملاقات کنم؟

شما همون رفیقی هستین که با لیلا اومدین اینجا نه؟

آره، آره. خودمم

.حتما. بفرمایید صحبت کنیم بفرمایید داخل

پانزده جولای ۲۰۰۸

استان ریزه، شهر چاملی‌همشین

روستای ماسالوا مصاحبه‌های میدانی با زنان لاز

پانویس

هوا همچون همیشه مه‌آلود و بارانی

به قول ساکنان منطقه .ماه، ماه فاسد شدن است

در درون دردی هست که دلیلش را نمی‌دانم

از رفتن هارون هفت ماه گذشته

نتونستم ازش هیچ خبری به دست بیارم

امید از پیروزی ارزشمندتر است «دوزخیان روی زمین»

هی ببخشین- ببخشین-

...با من میای اروپا؟ یالا! بیا با من بریم

الان چی کاره‌ای؟ می‌ری شانزه‌لیزه؟

!ببخشین متوجه نشدم

بی‌خیال منم متوجه نمی‌شم

دارین چی کار می‌کنین؟- .صدا ضبط می‌کنم-

خسته نباشین- مرسی شما هم-

چشمام نمی‌بینن

!از بس گریه کردم روی چشمام رو مه گرفته

شفق بود شفق بود، ساعت هشت بود

نظامی‌ها محاصره‌مون کردن

هوا نمناک بود، سرد بود، زمستان بود

گفتن که بهتون یه ساعت مهلت می‌دیم

که خونه‌هاتون رو تخلیه کنید

تو این یه ساعت تخلیه کردید که کردید

وگرنه آتیششون می‌زنیم

ما تعجب کرده بودیم

که تو یه ساعت می‌تونیم چی رو از خونه بیاریم بیرون

سه گونی آرد بیرون آوردیم

و گذاشتیمشون زیر درخت بادوم

بارون بهشون زد و همه‌ش خیس شدن

گفتیم همین که جونمون رو نجات دادیم کافیه

وسایل‌هامون و بز و گوسفندهامون

داخل خونه موندن

بچه‌ی عروسم سه روز بود که به دنیا اومده بود

گفتیم: به هر حال بچه و خودمون رو نجات دادیم

اول خونه‌مون رو آتیش زدن

رختخواب‌هامون، همه‌ی وسایلمون رو آتیش زدن

آغل زیر خونه بود، حیوان‌ها اونجا موندن

نظامی‌ها بهمون اجازه ندادن

که حیوان‌ها رو نجات بدیم

که حداقل فقط جونشون رو نجات بدیم و برن

جلومون رو گرفتن

همه‌شون رو سوزوندن

حیوون‌ها داد و فریاد می‌کردن

.شوهرم مصطفی و پنج جوان دیگه رو دستگیر کردن

پنج... چهار تا پیرمردم بودن

برده بودنشون به روستای سیسه جایی که جنگ بود

اونجا پیرمردا رو آزاد کرده بودن

و جوون‌ها رو به «لیجه» منتقل کرده بودن

به خوابگاه یه مدرسه

اونجا سه روز بازداشت بودن

بعد از سه روز آزادشون کرده بودن و گفته بودن: همه‌تون هستین؟

جواب داده بودن: یکی از ما نیست

گفته بودن: کی؟ جواب داده بودن: مصطفی بولوت

این‌ها فراموش می‌شن؟ قطعن فراموش نمی‌شن

نه تنها فخری

هیچ کدومشون فراموش نمی‌شن این یکی، مگه چند سالش بود؟

بیست و پنج سالش بود رفیق من بود

جواب خون ریخته‌ی این جوون‌ها رو چطور می‌خوان بدن؟

فخری، همسرم از من هفت سال بزرگتر بود

سی و یک سالش بود

به چشم‌هاشون چشم‌بند زده بودن و و به پشت تانک بسته بودن و

ده به ده گردونده بودن

«بعدشم برده بودنشون «لیجه

یکی گفت که لباس نظامی تنشون کردن

و سوار هواپیماشون کردن و

«بردنشون «کولپ

خیلی دنبالشون گشتیم

نتونستیم هیچ خبری به دست بیاریم

می‌رفتیم پیش قاضی حتی اجازه نمی‌دادن که وارد دادگاه بشیم

با لگد بیرونمون کردن و زندانی‌هامون رو آزاد نکردن

چندین و چند بار به قاضی لیجه نامه فرستادیم و قبول نکرد

بعدتر فهمیدیم که تو لیجه هفت روز بازداشت بودن

یکی می‌گفت بردنشون اونجا یکی می‌گفت بردنشون اینجا

:آخرش جسد سه تاشون رو تو «کولپ» پیدا کردیم اکرم، رمضان و علی

اکرم و رمضان برادر‌های فخری بودند برادرشوهر‌ای من

این فراموش نمی‌شه

اگه یه روز به ما حساب پس ندن

به فرزندان ما حساب پس می‌دن به اون‌ها هم ندن، به نوه‌هامون حساب پس می‌دن

به هیچ‌وجه فراموش نمی‌کنیم

تو خونه عکس‌هاشون رو قاب گرفتم و به دیوار زدم

و همیشه می‌گم که پنج مرد تو این خونه‌ان

می‌رم و میام و فقط اون تکه کاغذا می‌تونن آرومم کنن

هیشکی نمی‌تونه این بی‌عدالتی رو قبول کنه

!تو ترکیه وزارت دادگستری هست !قانون هست

اگه قانون هست حداقل استخون‌های به جا موندشون رو به ما بدن

فخری و مصطفی رو کجا کشتن؟

بهمون بگن که ما بریم استخون‌های به جا موندشون رو بیاریم

گفتم جوانکم چه شده؟ چه رخ داده؟

گفتم جوانکم...گفتم... جهان همچون بلایی است که به جان مادران افتاده

انگار پایان یافته‌ایم

گفتم جوانکم مهربانی‌ای که تورک‌ها به ما روا دارند، مهربانیه؟ ...گفتم جوانکم...گفتم

دنبال چی می‌گردی کله‌ی صبحی انگار گربه‌ست رو بوم خونه‌ها

!هوی

دیاربکر، ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۰

«صدای شهر از میدان «آمِد

ببخشین می‌شه صدای موزیک رو یه ذره کم کنین؟

الو، با احمد صحبت می‌کنم؟

سلام. اسم من سومروئه

شماره تلفنتون رو از کانون گمشدگان مزپتامیا

از «هلین» گرفتم

در مورد ویدئوهایی که ضبط کردین می‌خوام باهاتون ملاقات کنم

بفرمایین خانم؟- دنبال احمد می‌گردم-

احمد تا دو دقیقه دیگه میاد

باشه، مرسی

احمد دوغان نمایندگی سینماتک در دیاربکر

سلام- سلام-

احمد- سومرو-

بفرمایین. در خدمتم

مگر آنها اسب‌ها را خلاص نمی‌کنند؟» رو دارین؟»- تموم شده-

باشه، ممنون

Future Lasts Forever (Gelecek uzun sürer) subtitles in other languages

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left