Serve the People

Serve the People (인민을 위해 복무하라)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Serve The People (2022)
د لخوا تبصره onlinesub
ترجمه شده توسط onlinesub.ir

تګونه

webdl
په خپور شو: 2025-03-19
ډاونلوډونه: 187
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

مفهوم این تابلو چوبی رو می‌دونی؟

خدمت به مردم.

هدف انقلاب، نه خوشبختی شخصی.

یعنی کار کردن برای منافع عمومی.

این اولین وظیفه ارتش مردمیه که رئیس جمهور در سال ۱۹۴۸ اعلام کرد.

داس و چکش که کنارش حک شده، نماد انقلاب پرولتاریاست.

خوشه‌های جو نماد یه برداشت فراوان.

ستاره سرخ نماد یه آینده درخشان و قشنگ بعد از تحقق سوسیالیسمه.

عالیه!

آشپزای جدید سطح آگاهی خیلی بالاتری نسبت به مدیران رده پایین دارن.

این تابلو رو بیشتر از جون رفیقت عزیز بداش.

چشم!

حواسم هست! فرمانده کل قوا!

برو بیرون.

بهت گزارش میدم!

شین مو گوانگ، سرآشپز گروه آشپزی لشکر محافظ.

از اول ماه مه ۱۹۷۶!

به عنوان رفیق در خونه فرمانده لشکر.

گزارش میدیم که دستور داده شدین!

در حین کار در ستاد فرماندهی لشکر...

مهم‌ترین اصل چیه؟

چیزی رو که نباید بپرسی نپرس، چیزی رو که نباید ببینی نبین.

کاری رو که نباید بکنی نکن...

این نشاستست؟

فرمانده لشکر در میدان جنگی که گلوله‌ها تموم شدن.

سر عقاب طاس دشمن که داره با کونش می‌خوره زمین!

این تویی که با پای برهنه روش راه رفتی!

اونیه که بهش لقب قهرمان دادن چون وحشت انداخته تو میدان جنگ!

خدمت به رفقا و خانواده های فرمانده لشکر...

یادتون باشه که دارین به مردم خدمت می‌کنین!

مهمترین چیز اینه که مسئولیت حرفاتونو به عهده بگیرین.

هر کلمه رو عملی کنین و هر شعار رو به عمل دربیارین...

نگران نباش.

باید تو حرف و عملتون یکنواخت باشین...

من تبدیل به آدمی می‌شم که مجهز به ایده‌ها و تخصص پرولتاریاست.

باشه خب...

من رسماً به عنوان رفیق فرمانده لشکر تو رو دستور میدم.

خبرهای خوب رو به شرکت و زادگاهمون برسون.

ممنون رفیق مربی! فرمانده کل!

یه رفیق فرمانده لشکر آدمی بی نقص مثل متره!

فهمیدم!

هی هی! شین مو گوانگ!

هی، یه کم استراحت کن، موقع سیگار کشیدنت انجامش بده، ها؟

نه، خوبه.

هی، تو از من بهتر هستی، نه؟ اینجوری نکن با ارتقا گرفتن اول.

به جهنم، باید ارزون باشی.

هی، استراحت کن! کار خوبیه.

دیوونه شدی، حرومزاده؟ می‌خوای بمیری؟ ها؟

برگشتین عقب برای جبران؟

مرد، خرابش کردی، حرومزاده.

هی، صبر کن، وگرنه زبونت رو می‌کشم بیرون و پرتت می‌کنم تو کونت!

- هنوز نمی‌آی؟ - زود باش.

ولم کن، عوضی!

بدو!

زود پاشو!

خسارت، خسارت؟

هنوز سربازی؟ سربازی هستی؟

فکر کنم یه ماه یا بیشتر اونجا باید بمونم.

کجا؟

جای مخفی.

اون طرف مرزه، چه ...

معاون مدیر این جلسه ستاد نظامی شدم.

در واقع، بیشتر شبیه جنگ بود تا جلسه.

چرا این آمریکایی‌ها رو نمی‌کشی؟

زیادی زیاده روی نکن...

باید پررو باشی.

حزب داره نگام می‌کنه.

اگه این جلسه خوب پیش بره، می‌تونم دوباره برگردم به کمیسیون مرکزی نظامی.

هرچقدرم تو این بخش عقب مونده تخم مرغ جمع بشه.

خیلی خوب میدونی که حتی نمیتونی به مافوقات گزارش بدی.

اون موش‌هایی که وسطشون رو بریدن!

کجا باید باشه.

بعد از جلسه، وقتی وقت...

یه سری به خونواده‌ی همسرم بزن.

اسلحه رو بگیر!

ـ من به کارم ادامه میدم. ـ من به کارم ادامه میدم.

این تابلو اینجا جاش نیست، اینو واسه آینده بدون.

یعنی دنبال کارم، بذار برم طبقه بالا.

بده به جون خودت!

آره خب.

کاری که طبقه بالاست رو انجام میدم، مشکلی ندارم.

بدون اجازه من یه قدمم برندار!

تابلو جاش اینجا نیست.

یعنی دنبال کارم، بذار برم طبقه بالا.

الان میرم طبقه بالا.

چون کارایی دارم که باید انجام بدم.

یکی از زنجیره های انقلاب...

چون طبقه بالاست.

گفتم نرو طبقه بالا!

گزارش میدم.

گزارش میدمت!

بابو...

بیا تو.

خانم، چی کارم داشتین؟

طناب کلید بالا رفته، بیار پایین.

خانم، کار دیگه ای ندارین؟

اگه کار دیگه ای نیست، میرم طبقه پایین.

خانمم صدا نکن، خیلی پیر نشون میدم.

چون احساس کردم ادب‌تره که خانمش صدا کنم.

از این به بعد، جلوی فرمانده یگان یا بقیه.

میتونی خانم صداَم کنی.

ولی وقتی کسی دیگه نیست، خواهر صداَم کن.

خانم، حالتون خوبه؟

چند سال از تو بزرگترم؟

- نمیدونم. - من فقط چهار سالمه.

پس، درستِ که خانم صداَم کنی؟

درستِ که خواهر صداَم کنی؟

بخر...

عرق یا پاک کن.

میترسی که شاید حتی تورو بخورم؟

من رفیق فرمانده لشکر نیستم، میتونی راستشو بگی.

بزرگترین آرمانت چیه؟

رسیدن به سوسیالیسم.

تا پای جان برای کار سوسیالیستی جنگیدن.

بزرگترین آرمانت چیه؟

سو، سو، این یه ارتقاعه!

میخوام ارتقا بگیرم که زن و بچه‌ام تو شهر زندگی کنن...

همسرتو دوست داری؟

وقتی ازدواج کردم، مالِ منه...

باید تا آخر عمرم راجع بهش فکر کنم.

پس دوستش داری.

خانم، چیزی دیگه ای هست که بخوای به من بگی؟

اگه نه، میتونم بیام پایین؟

بیا پایین...

راستشو بگو.

هر شب قبل از خواب حمام می‌ری؟

- آره؟ - آره، می‌رم...

خب، برو دیگه.

اگه علامت رو روی میز نبود، یادت باشه بری طبقه بالا.

باشه، فهمیدم...

حمله از جلو!

حمله از پشت!

برو جلو و بزن!

صبر کن! برگرد!

سا، خواهر!

الان اومدم خونه و هنوز آماده نبودم برم بالا.

مگه نمی‌دونی که نیم روزه از مأموریت برگشتم؟

حداقل یه ساعته اینجام!

خواهر!

شستی... ؟

می‌شوری؟

بدنت بوی عرق می‌ده...

برو یه حمامی بکن و برگرد.

دو بار بشور و بیا!

خبر میدم.

حمام تموم شد، خواهر...

بیا تو.

خواهر، داری چیکار می‌کنی؟

در رو ببند...

بیا اینجا...

بیشتر!

چی شده؟ کجاش خوب نیست؟

خواهر...

چراغارو روشن میکنم...

روشن نکن...

میخوام روشن کنم. یه چیزی باید بهت بگم.

همونو بگو.

چراغارو روشن کن خواهر.

نه، از روشنایی میترسم.

اگه چراغارو روشن نکنی...

دیگه پایین نمیام.

بگو.

اگه حرفی داری بزن...

کمی میترسم.

از چی میترسی؟

حتی فرمانده کل قوا هم میترسه.

سازمان حزب هم میترسه.

پس منظورت اینه که من نمیترسم؟

آره؟

شین مو گوانگ!

حتی اگه توی گل و لای بیفتی...

هرگز فکر نمیکردم اون یه مرد بزرگ باشه که نمیتونه یه کاه رو هم بگیره!

خرچنگ پوست سفید.

چه خبر مهمیه!

حتی اگه زنم هر روز کشاورزی نمیکرد...

پوستم خیلی سفیدتر از تو می شد!

چه خبره آخه یه قیافه ی خوشگل داشتن اینقدر مهمه، نه؟!

حتی زنمم مثل تو لباس می پوشه.

اگه هر روز کرم برف پودری میزدم خیلی از تو خوشگل تر میشدم.

چه چیز باحالی که بوی درخت بید می ده!

بدن زنمم می تونه اینجوری بو بده.

فقط اینکه من حوصله ندارم هر روز بشورمش، واسه همین کمتر اینجوری بو میده.

چی، تو که خیلیم نیستی.

نه، فکر کردی می تونی این جنگجوی انقلابی رو با این گیر بندازی؟

یه زن که همه ی شیاطین به عنوان زیباترین و نازیباترین زیبایی تحسینش می کنن...

دارم همه چیز رو نادیده می گیرم.

نمی دونستم اینقدر اذیتم می کنی.

چی شده مربی رفیق؟

همون چیزی که مادرت تو تلفن میگه.

اول از همه، ازت خواستم که به مردم رئیس جمهور خدمت کنی.

اون یه سربازی که حتی معنی آموزش رو هم نمی دونه.

فردا زرنگ و باهوش... میخوام قطع رابطه کنم باهات.

میخوام جایگزینش کنی با یه سرباز جدید!

بله؟

لعنتی با خانمت چه غلطی کردی؟

چرا اینقدر احمقی؟

چرا یه دوست زرنگ و باهوش مثل تو خرس شده؟ چرا؟

انقلاب یعنی غذا دادن به مردم نیست.

انقلاب یعنی نقاشی یا گلدوزی اشرافی نیست.

انقلاب نیاز به فداکاری های خونین داره.

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left