لومړۍ 200 کرښې.
سلام...
من خواهر هلنم. داشتم میرفتم کلیسا.
سلام.
یه لحظه وایسا.
پدر، اونا منتظرن.
خیلی خستهـم...
چی شده؟ مشکل چیه؟
خیلی خوشحالم... ولی خیلی حال خوبی ندارم.
میشه لطفا خانم با اون بمونید؟
احتمالا احساساتم زده بالا.
احتمالش هست، درسته؟
اسمت چیه؟
ژان.
ما امروز برای شما اینجا گرد هم آمدیم. هلن و مارک...
تا پیوند مقدس زندگی زناشویی رو عملی کنیم.
باهام بیا. بجنب!
قضیه به خاطر باباست!
حالش خوب نیست. راه بیفت.
چه خبره؟
خوابیده.
بیدارش نکنید.
حالش خوبه. وایسید.
آروم باش.
هلن، خواهشا آروم باش. در مورد عروسی هم خیلی شرمندم.
بابا حس میکرد مریضه. اشکالی نداره.
عروسی اون روز برگزار نشد
طِی چند هفته آینده، چارلز بیشتر و بیشتر خسته میشد.
یه روز، دیگه بیدار نشد.
حالش خوب میشه. فقط یه مقدار هوا احتیاج داره.
اونا تا تابستون بعدی، یعنی سال 1939 ازدواج نکردند.
زن فرانسوی
مثل ماه شدی. - تو هم همینطور. -
ایستگاه قطار نانسی. 1944.
توجه لطفا.
همه مسافران این قطار،
اسیر جنگی بودهاند.
نام و شماره آنها ناشناخته است
عقب وایسید.
لطفا راههای خروجی رو خلوت کنید.
بزارید زندانیها پیاده بشن.
لطفا توجه کنید.
به همه مسافران.
به سمت جلوی قطار بروید،
سپس به سالن اصلی و خروجیها بروید.
شما به پناهگاهها منتقل خواهید شد، جایی که شب را در آنجا خواهید ماند.
میشه لطفا دنبالمون بیاید؟
روزهای خوش دوباره اینجا هستند!
بابا تو آلمان کار میکنه
باهام بیاید...
به لطف این سه مرد،
که در کارخونههای آلمان کار میکردند،
شما، یه افسر فرانسوی، الان یه مرد آزاد شدید.
لطفا چند کلمهای حرف بزنید.
نرید آلمان بچهها، نرید.
آلمان به زودی شکست میخوره.
برو یکی دیگه رو پیدا کن!
شما ژان هستید؟...ژان مولر؟
من تو زندان پیشِ شوهرت بودم.
حال لویی چطوره؟
خوبه.
شوک زده شدم...
میشه جای منم وایسی؟
اون عکسایه شما رو بهم نشون داد.
خیلی خوشحال بودم...
وقتی نامههاتون میومد.
همیشه تو ذهنم بودید.
عاشقتون شدم.
منو ببخشید.
شرمنده نباشید.
لویی چی میشه؟
خواب دیدم...
با هم عشق بازی کردیم.
لطفا...
دیگه نمیبینمتون.
نرو.
اون گفت، آلمانیها مطمئنن تو جنگ شکست میخورن...
اونم در عرض یه سال.
دیدمت.
منظورت چیه؟
قبلتر، با اون یارو.
دیدمت.
حالمو بهم میزنی... اولین بارتم نیست.
تا فیها خالدون پوسیدی.
حداقل اون زمانای اِشغال،
همهـمون کنار هم بودیم.
در چه وضعید، بچهها؟
چیز دیگهای هم مونده؟
بپا!
ممنون، آقا!
آقا؟
لویی!؟
وای خدا! اینکه لوییه!
نمیدونی چقدر خوشحالم.
همیشه به تو فکر میکردیم.
حتی برات دعا کردم.
اینجا اوضاع سخت بود...
شرمنده این حرفا رو زدم.
بزار دوباره یه نگاه بهت بکنم.
این بنو هستش.
بیا، بگیرش.
ژان کجاست؟
یه چند وقتی میشه دیگه اینجا زندگی نمیکنه.
یه آپارتمان کوچیک داره.
همهـمون بعد این همه دلتنگ بودن، یکم فضا نیاز داشتیم.
میبینی؟ همه دارن میرن.
یه کم بشین و استراحت کن.
گُشنته؟
مطمئنی؟
میری پیش ژان؟
نرو.
داره با یکی دیگه زندگی میکنه.
میشناسیش.
همون یارویی که تو زندان باهات بود.
هنری.
بهتره نری.
واقعا دلم برات تنگ شده بود.
پنج سال منتظر این لحظه بودم.
میترسیدم ببینمت...
ترس از فراموش کردن احساس یا اینکه عشق چه جوری بود...
تو و هنری...
ادامه نده!
تو دلم دارن رَخت میشورن!
فکر کردم: اشکالی نداره که
درد میکنه. ثابت میکنه هنوز یه مَردم.
حس پیری و بی مصرف بودن میکنم
چندش آوره.
اومدم بهت بگم آزادی.
من ارزششو ندارم.
من قرار بود تو جنگ پیروز بشم و تو هم منتظر بمونی.
ولی اشتباه میکردیم.
ما قهرمان نیستیم.
من بُزدلم، تو هم یه فاحشه.
هنری هیچ معنی برام نداره.
و بقیه چی؟
روزایی بود که
فکر میکردم دیگه برنمیگردی.
و تو اون روزا،
میدونستم مردای دیگه بهم زُل میزنن.
فکر کردن به اینکه خوشگلم،
برام شهوت انگیز بود.
بهم قدرت ادامه دادن رو داد.
منو کنار خودت نگه دار.
هر جا میخوای، منو ببر.
من خیلی عشق دارم که تقدیمت کنم.
لویی!
کجاست؟
بس کن بابا، آروم بگیر.
الان چند ساعته داره تو این آب یخ شنا میکنه.
حتما یه اتفاقی افتاده.
اوناهاش!
از آب بیا بیرون!
داییت میتونه هر کاری عشقشه انجام میده. مامانت گفت نرو شنا.
خودتو نگاه! قراره ذات الریه بگیری.
ولی سردم نیست.
مارک...
اینو مزه کن.
میخوای؟
هلن،
موقع برگشتن برو خونه و
به ژان بگو متاستفی.
نه، لویی. این کارو نمیکنم.
باز شما دو تا دعواتون شده؟
فقط بهش گفتم نظرم دربارش چیه.
و نظر همه دربارش چیه.
اینکه ما دوستش داریم، و نمیتونه اینجوری رفتار کنه.
ما همه طرفِ توییم.
خب، من طرفِ اونم...
و خبرای عالی هم دارم:
ژان حاملهـست.
دو قلو...یه دختر و یه پسر.
ژان چطوره؟
میگن حالش خوبه.
دوقلوها... تو شب کریسمس! چقدر باشکوه!
تبریک میگم!
حتما خیلی ریزن... یه ماه زودتر به دنیا اومدن.
وضع دو قلوها همیشه اینطوریه.
بچههای خودتن، لویی. یه زن همیشه اینا رو میفهمه.
داریم میریم.
باید بریم، داریم خفه میشیم.
همه زُل زدن به ما، دارن قضاوتمون میکنن.
برلین، چند ماه بعد.
برید گمشید بیرون!
شماها تو جنگ پیروز نشدید!
ما پیروزیم!
زنده باد آلمان!
آلمان شماها رو تحقیر میکنه.
برید خونه!
اینقدر زود برگشتی؟
اینا تو منطقه آمریکاییها پیدا کردم. خیلی چیز خوبیه.
تو حراجی خریدمش. - -چقدر شد؟
فقط شش تا بطری مشروب خرج برداشت.
یه کم بلنده، مگه نه؟
یعنی چی؟ اینجوری خوبه؟
اینجا.
نه، اینجوری. خیلی بهتر شد، نگاه کن.
اولین مَردیه که میبینم خیاطی میکنه.
سوزن تَه گرد داری؟
اونجا... ولی بزار لیزول انجامش بده.
ما رو میخواستید، خانم؟
به بچهها غذا بدید.
No comments yet. Be the first to leave one.