لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
رنگهای شر: سیاه
هی، مو کوتاهه. چه خبر؟
همه چی خوبه. مردم اینجا مهربونن.
آره.
چی رو میخوای چک کنی؟
دیرمون شده.
آره. معذرت میخوام.
منم معذرت میخوام.
توی این مکان احساس راحتی میکنی؟
بد نیست.
اونا تو رو انداختن اینجا، ولی اینجا تهش نیست.
چند سالی از توجهها دوری کن.
فراموشت میکنن.
دادستان نباید به خاطر دستگیری قاتل مجازات بشه.
شاید اینجا بهت خوش بگذره.
- هی. - هی.
چه خبر؟
خوبه. دارم تو شهر میچرخم.
- جدی؟ - نه.
برو. تاریخچه ترولوچ برمیگرده به دوران نوسنگی.
اون چیه؟
پرونده جدیدت.
- پرونده سرقت از مشروبفروشی؟ - نیمه تاریک این شهر.
پرونده بچه گمشده دو سال پیش رو یادت میاد؟
آدام پوزنانسکی؟
یادمه.
مادر بچه گزارش داده بود.
حتی از هلیکوپتر و سگ استفاده کردن
تا جنگل رو جستجو کنن.
دو روز بعد، یادش اومد که بچهش پیش خونوادهشه.
چطور ممکنه ندونه؟
چرا میپرسی؟
دوستم با آمارش مشکل داره.
نمیتونه ببندتش. یه خطایی وجود داره.
طبیعیه. پیش رئیس آدامچیک برو تا توی سیستم اصلاحش کنن.
صدای اون بچه دلنشین بود. توی کلیسا یادم میاد.
به مذهب اعتقاد داری؟
من به خرافات اعتقاد دارم.
تو چی؟
- روخانکی. - ممنونم.
روخانکی؟
نپرس.
- بچهت کی میاد؟ - فردا.
خوبه. میتونی دوژینکی رو ببینی. یه جشن خیلی بزرگه.
شما همون نویسنده جنایی هستی که خونه کنار دریاچه رو خریدی؟
- جولیا سارمان. صبح بخیر. - صبح بخیر.
این پسر منه، پیوتروش.
الژبیهتا پاکوش. ببخشید، اینجا شهر کوچیکیه. همه چیز رو میدونن.
اونا همرشته شما هستن.
- نویسنده؟ - تقریباً. دادستان.
پسرت خیلی بامزهست.
شبیه پسر منه، میخاش.
باید باهاش آشنا بشی. خجالتیه.
- مامان. - چیه؟
من ۲۴ ساعت زایمان کردم
چون همش میخواست با باسن بیاد بیرون.
من چهار ساعت.
بدنش پر از کیسه بود. فکر کردم صورت نداره.
اون با کاول به دنیا اومد!
کی قراره پرداخت کنه؟
من به یه روش دیگه پرداخت میکنم.
شوهر من.
رئیس.
- صبح بخیر. - صبح بخیر، لئوپولد.
قربان، پرونده بچه گمشده دو سال پیش، آدام پوزنانسکی رو یادتونه؟
یادمه.
دوستم که پلیسه، داره آمارگیری میکنه.
میگه هیچ گزارشی توی سیستم نیست.
بهش بگو دوباره بگرده. من همه چیز رو حل و فصل کردم.
اینجا سوپوت نیست.
بعداً باهاش حرف میزنم. ممنون.
- ولی اون بچه پیدا شد، مگه نه؟ - آره.
پیش خونوادهاش؟
میخوای از من بازجویی کنی؟
فقط پرسیدم.
اون پیش خونوادهاشه. مادرش احمقه. واقعاً احمقه.
فهمیدم. ممنونم.
خواهش میکنم.
احمق ورشویی.
پرونده پوزنانسکی توی آرشیو نیست.
باید باشه.
اگه نباشه چی؟
- قاعدتاً باید باشه. - ولی نیست.
شاید پلیس برداشته. از آدامچیک بپرس.
پرسیدم. محل نداد.
جدی؟
آدرس خونه پدر و مادر اون بچه رو بلدی؟
چرا؟ حوصلهات سر رفته؟
اِولینا فکر میکنه اون پاکه. میدونم این برامون دردسر میشه.
خونهتون قشنگه.
ممنون. هنوز کامل نشده. تازه ساختش تموم شده.
آره خب، سه تا بچه داری، حتماً سخته.
سه تا؟ من سرپرستی چهار نفر رو به عهده دارم.
ولی کمکهزینه ۸۰۰ تایی خوبه.
امیدوارم قطعش نکنن. گاهی شوهرم پول میگیره…
خوبه که قبضها خودشون پرداخت میشن.
خودشون پرداخت میشن؟
اشتباه گفتم. چیزی شده؟
- این در مورد توئه، آداش. - اون چشه؟
دو سال پیش، گزارش گم شدنش رو دادی و بعد پس گرفتی.
خب؟
- تو بچهات رو پیدا کردی، مگه نه؟ - آره.
اون الان اینجاست؟
- نه، پیش فامیل زندگی میکنه. - توی ترولوچ؟
توی ترولوچ نیست.
پس کجا؟
یه روستایی تو یه استان دیگه. آدرسش گم شده.
اسمشون چیه؟
یادم نمیاد.
اسم فامیلتون رو هم یادتون نمیاد؟
ما زیاد صمیمی نیستیم. دخترخاله مادرمه. میخواست کمک کنه.
اگه پیداش کردم، خبرتون میکنم.
شاید دارم احمقانه رفتار میکنم، ولی خیلی دوستش دارم.
اولینا هنوز جوونه. همه چیز رو جدی میگیره.
عجیبه...
با بچههات در ارتباط نیستی؟
بچههام زیادن، برای همین وقت ندارم.
تو بچه داری؟
آره.
پس باید درک کنی.
چطور مرد، مامان؟
مامان؟
مامان!
مامان!
بازم داری این کار رو میکنی.
ببخشید.
جولیا؟
من رو نمیشناسی؟ پاتریک دچر. دبیرستان.
سلام.
وای، اصلاً انتظار نداشتم. چرا نگفتی برگشتی؟
بقیه دوستا حتماً خوشحال میشن. شاید بتونیم یه مهمونی باربیکیو بگیریم؟
چطوری؟
نمیدونم یادت میاد یا نه، ولی من توی مدرسه نقاشی میکردم.
هنوز هم نقاشی میکنم.
همین اواخر یه نمایشگاه تو کپنهاگ داشتم.
واو.
این بچته؟
پیوتروش.
سلام پیوترک.
مادربزرگش حتماً از داشتن نوه خوشحاله.
هنوز فرصت نشده ببینیمش.
بعداً میتونیم با هم در ارتباط باشیم و یه قرار با دوستا بذاریم.
- باشه. - باشه؟
عجله داریم. فعلاً، پاتریک.
فعلاً. خداحافظ پیوترک!
چرا نمیریم خونه مادربزرگ؟
اون نمیخواد من رو بشناسه.
قبلاً چی شده؟
مامان هم نمیدونه.
ولی اتفاق بدی بوده.
داری به چی فکر میکنی؟
بابا.
بعضی وقتا قیافهاش یادم میره.
نگاه کن، دست تکون بده!
تانگ!
قلعهشون رو ببین!
قلعه!
- اون بزرگه، آره؟ - آره!
باشه، برو.
آقای دادستان؟
سلام. لئوپولد.
- جولیا هستم. - از آشناییتون خوشبختم.
- اون بچته؟ - مونیکا.
- خیلی نازه. - ممنون.
مدرسه میره؟
سال دیگه، ورشو. پیش مادرش زندگی میکنه.
- خیلی وقته تو ترولوچ هستی؟ - نه، تازه اومدم.
از اینجا خوشت میاد؟
بد نیست.
خوبه. منم همینطور.
خب، چرا اومدی؟
آدما وقتی میفهمن دادستان هستی، جدیتر رفتار میکنن؟
- آره، درسته. - اذیت نمیشی؟
- چرا، اذیت میشم. - چرا دادستان شدی؟
منم همین سؤال رو از خودم میپرسم.
چرا ترولوچ؟
دارم برای یه کتاب تحقیق میکنم.
تاریخ سیاه کاشوبیا و چیزایی از این قبیل.
- مونیکا با پدرش رفته تعطیلات؟ - آره.
مامان، اون غرفه تیراندازیه!
اگه حوصلهات سر رفت بیا پیش ما. یه خونه کنار دریاچه داریم.
بهش میگم.
یه لحظه نگهش دار. نگاه کن.
پیشنهاد ویژه!
اگه بزنی به هدف،
مامانت یه خرس عروسکی میگیره که بغلش کنه.
آره، شنیدم برگشتی.
من رو نمیشناسی؟
- یه لحظه. این بچه توئه؟ - بیا بریم.
- بعداً میآییم. - هی، بچه!
ببین مامانت چیکار کرد با من!
نگاه کن!
به همهتون خوشآمد میگم. امروز خیلیها اومدن.
- یادمه... - حالت خوبه؟
…اوایل اولین دوره شهردار بودنم، ۲۰ سال پیش.
بهم یه نصیحت کردن.
"به حرف مردم گوش کن، فابیولا."
این کاریه که هر روز سعی میکنم انجام بدم، و امیدوارم کارم منعکسکنندهاش باشه.
ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.