لومړۍ 200 کرښې.
از زمانهایِ قدیم شایعاتِ عجیبی
دربارهی سرزمینِ ما گفته میشود.
و تصادفی نیست که در همهی آنها ردِ پایِ شیطان
در سرنوشتِ مردم دیده میشود.
«تلهی شیطان»
کارگردان: «فرانتیشِک ولاچیل»
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ: RevivedCinema
- بندازش بیرون! - زیاد مزاحمتون نمیشم، عالیجناب.
چطور جرأت میکنی؟
اینجا چیکار داری؟
امروز دستور دادید پایههای انبارِ کاهِ جدید کَنده بشه.
ولی اونجا جایِ مناسبی نیست، جناب نماینده.
- خُب؟ - پنج سال پیش رو به یاد بیارید.
در همون مکان، دانیِل سر کارگرِ شما...
مست بود و مثِ یه حیوان تو گودال افتاد.
- خُب که چی؟ - اون گودال قبلاً اونجا نبود.
من این منطقه رو میشناسم.
و منم تو رو خوب میشناسم آسیابان.
میخواستم...
وجدانم وادارم کرد که بهتون بگم.
رعایای گستاخی دارید.
جناب اُسقُف، اون حرومزاده...
متأسفانه زمینهاش جزو زمینهای آزاده.
به هر حال باختی.
ولی بیخود نیست که میگن همدست شیطانه.
زمانی که برای جایگاه اُسقفی تلاش میکردم
رقیبم همین حرف رو بهم زد.
- نه! - قصد جسارت نداشتم.
این قضیه شما رو آزار نمیده، درک میکنم.
- ولی نباید این جوری باشه. - شما اینجا یه کشیش دارید.
آره! یه ابله که به معجزه باور داره.
دارید کمی تند میروید، جناب نماینده.
در مورد کسی حرف میزنید که رهبر معنوی رعایاست.
بفرمایید، خودشه عالیجناب.
آدمِ سوخته رو نمیشه سوزوند.
متوجه نشدم؟
فقط شیطان میتونه همه چیز رو توضیح بده.
از صد سال پیش شروع شد.
در جنگِ با سوئدیها.
شاهد تمام این قضایا پدربزرگِ شکارچیام بود.
اون روزا یه آسیاب اونجا بود. درست در همون جایی که امروز قرار داره.
ولی خُب سقفش پوشالی بود.
پدربزرگِ آسیابانِ امروزی اونجا زراعت میکرد.
همونی که چند دقیقه پیش دیدید.
همین که سوئدیها منطقه رو ترک کردند
مراسم خاکسپاری بزرگی برای خانوادهی آسیابان برگزار شد.
بعدِ اون روز، بهش آسیاب سوخته میگن.
به طور خلاصه: کسی که در آتش نمیسوزد از جهنم نیز باکی ندارد.
و حتی از خدا.
چطور؟
- چطور زنده از اون آتیش بیرون اومدن؟ - معجزه.
چراغ.
چراغ!
به نام پدر، پسر و روح القدوس، آمین.
سلام بر تو مریم، اِی که بسیار مورد لطفی، خداوند با توست.
تو در میانِ زنان مبارکی،
و مبارک است عیسی، ثمرهی رَحِمِ تو.
اِی مریمِ مقدس، مادرِ خدا برای ما گنهکاران اکنون
و در هنگام مرگ دعا کن، آمین.
کنیزِ خداوندم. آنچه دربارهی من گفتی، بشود.
سلام بر تو مریم. اِی که بسیار مورد لطفی، خداوند با توست.
تو در میان زنان مبارکی و مبارک است عیسی، ثمرهی رَحِمِ تو.
اِی مریمِ مقدس، مادرِ خدا
برای ما گنهکاران اکنون و در هنگامِ مرگ دعا کن.
آمین.
بیا اینجا.
بیا اینجا نترس.
بیا دیگه خنگ.
بیا نترس!
ولم کن، ولم کن میگم! کُلِ روستا اینجان.
نگران نباش، کاری با ما ندارن.
- بذار برم، فیلیپ. - دستام خیلی سرده؟
ولم کن!
اون کیه؟
- امشب بیا کلیسا. - نمیام.
- نمیای؟ - نه!
ساکت. مشکلی پیش اومده؟
- اگه بخواید میتونیم دست نگهداریم. - جیکوب.
- این چهارمیه. - چطور چهارمیه؟
چهارمیه و تموم! بعدی بیاد جلو!
- ولی این تازه دومیشه. - سطلت بزرگه، دو برابر بقیهی سطلهاست.
سطل منم هماندازهی سطل بقیهست.
- یکشنبه بعدازظهر باید بیای. - برای یه جُرعه آب؟
- بزن به چاک مَردک! - حق نداری این کار رو بُکنی!
وایستا، وایستا، وایستا! در مورد کدوم حق حرف میزنی؟
جایی نوشته نشده که رعیت نمیتونن سهمِ آب داشته باشن.
آسیابان بهت یاد داده، آره؟
یا خودت جایی خوندی؟
حرف بزن!
درس خوبی بهش بدید!
ولش کنید!
ولی جنابِ آقا...
ارباب باید بخشنده باشه
و رعیت هم مطیع. برو!
پس تو هم کشیشی؟
فکر میکردم با بقیه فرق داشته باشی.
از جناب اُسقف قول گرفته بودم
که خیالم راحت باشه از بابتِ تو... و...
- خلاصه کنم، با جناب اُسقف در موردِ... - بله در جریانم.
تبارِ اشرافزادگیم.
معذرت میخوام، منظوری نداشتم...
ایرادی نداره.
حقیقتاً قصد جسارت نداشتم.
من فقط یه فرستادهی ویژهام، جنابِ نماینده.
از چیزی که رنجت میده، باخبرم.
ولی قطعاً جناب اُسقف نمیدونن
که خدا چه بلایی بر سرِ زمینهای ما نازل کرده.
تا حالا همچین خشکسالیای سابقه نداشته.
در جریانم.
چاهِ ما آخرین چاهیه که هنوزم آب داره.
- اون هم فواید خودش رو داره. - متوجه نمیشم عالیجناب.
منو فرستادهی ویژه صدا کن.
جنابِ نماینده.
و این خشکسالی به نوعی
به سودِ آسیابِ آسیابان است.
منظورتون چیه؟
یه آدمِ قابل اعتماد میخوام.
خدا قوتِ همگی!
هر کی تشنهس بیاد آب بخوره!
- عجب کار خوبی کردی پسرم! - خُب، میدونی پدربزرگ
من نمیخوام شما اینجا از تشنگی تلف بشید.
شب بیا کلیسا.
بیام کلیسا؟ نه.
- چرا نمیای؟ - اونجا نه.
برگردید سرِ کار!
- برگردید سرِ کار! - بیا بریم انبارِ کاهِ ارباب.
برگردید سرِ کار! برگردید سرِ کار!
مگه با شما نیستم؟
یالا تکون بخورید!
- نمیشنوی؟ - چیکار میکنی؟
مگه نمیدونی این روزا آب خیلی نایاب شده؟
چیزی مونده؟
یه ذرهست عالیجناب.
همینم برای ما کافیه.
من نمیخورم عالیجناب.
آبِ گوارایی بود.
دلیلش اینه که مالِ آسیابه عالیجناب.
خدا به همرات پسرم.
بیخود نگرانی.
هیچ رقابتی در پوشیدنِ دامنِ آسیابان و پالتویِ شکارچی وجود نداره.
اگه خودشم ندونه، پدر و مادرش بهش میگن.
- هیچکسی رو نداره. - چه بهتر.
اربابش براش تصمیم میگیره.
رسیدیم، همینجاست عالیجناب.
- چه گودالِ بزرگیه. - عالیجناب، مردم میگن که
اینجا دروازهی ورود به جهنمه.
یه سنگ بهم بده.
مواظب باشید عالیجناب.
هیچ موجود زندهای نمیتونه بره پایین و برگرده.
- آسیاب چقدر با اینجا فاصله داره؟ - زیاد دور نیست عالیجناب.
پاشو بریم.
خوش اومدید عالیجناب.
شنیدم که دارید این سمتی میاید.
این منطقه رو برای احداثِ کلیسایِ جدیدمون بررسی میکردم.
و دوست دارم که
با پدرت حرف بزنم.
عالیجناب ما مردمِ آزادی هستیم.
پس پدرت اینجا نیست؟
یه جایی اون بیرونه. تابستونا کار پیدا نمیشه.
چه بد! میخواستم نگاهی به آسیابتون بندازم.
پس شما هم دربارهی ما یه چیزایی شنیدید؟
نه، نه به خاطر اون قضیه. فقط کنجکاوم، همین.
صدایِ آب رو میشنوم ولی اثری ازش نمیبینم.
ولی اونجا تاریکه عالیجناب.
- پس بیا با این شمع روشنش کنیم. - با اون نه.
اون فقط مالِ وقتیه که صاحبخونه بمیره.
از اینجا آب میاد بیرون.
و این آب به کجا میره؟
کسی نمیدونه عالیجناب.
لازمه آسیاب رو بچرخونم؟
نه لازم نیست.
- اینجا کجاست؟ - انباره.
میتونم نگاهی بندازم؟
این همه شمع برای چیه؟
ما تنها کسانی هستیم که آبِ آسیابمون یخ نمیزنه.
حتی شبای زمستون هم کار میکنه.
خوشحالم که عالیجناب تشریف آوردید و آسیابمون رو از نزدیک دیدید.
چرا؟ 178
خُب شاید دوباره بشنوید که ما با شیطان همدستیم.
خوش شانس بودیم عالیجناب.
صدام رو میشنوید؟
همون یارویِ سوخته!
آسیابان!
چیکار میکنی؟
گوش کنید.
آروم حیوان! آروم!
یالا دیگه آروم بگیرید!
دست از این جادو بردار آسیابان!
ابله!
اینجا صداش فرق میکنه.
زیرش خالیه.
- اینجاها بیشتر هم میشه. - یعنی این که...
یعنی اینکه...
ببینید.
- گُلِ کُرهای؟ - بله.
اونم اینجا؟ تو این زمینِ برهوت؟
چرا دنبال آب میگردی؟ تو که به اندازهی کافی آب تو آسیابت داری.
درسته ولی روستا آب نداره.
و آسیابِ ما با اونجا فاصلهی زیادی داره.
این نجابتِ تو رو میرسونه که به این چیزا فکر میکنی.
No comments yet. Be the first to leave one.