لومړۍ 200 کرښې.
آهای همسایهها!
یه خبر دارم براتون.
تا حالا این همه پنجرۀ کثیف رو یکجا ندیده بودم.
حالا میخوام همهتون بیاید بیرون روی پلههای اضطراری
با شیشهپاککن مستر کلین تو دستتون، دست بجنبید و برقش بندازید!
موری، لازمه هر روز صبح اینجوری داد بزنی؟
- فکرمو آزاد میکنه. - راستی موری،
امروز برنامه نچیده بودی بری دنبال کار؟
- دنبال چی؟ - دنبال کار، موری.
موری.
موری، واسه چی منو کشوندی اینجا؟
- آخه من… - نیک، ساعت چنده؟
خب، نزدیکای ۷:۲۰ـه، ولی موری، من الان باید…
هیس!
هیس.
نیک، تا یه لحظۀ دیگه قراره صحنۀ وحشتناکی رو ببینی.
چی هست؟
مردمی که دارن میرن سر کار.
«هزاران دلقک»
ترجمه و تنظیم: آپامه زمانی
بر اساس نمایشنامهای از ارب گاردنر
کارگردان و تهیهکننده فرد کو
آهای موری، امیدوارم امروز گپ زدنت با ضایعاتی زیادی طول نکشه،
یه چیزی هست که باید باهات در میون بذارم.
ضایعاتی؟ پروچیو دلال سازههای از رده خارجه.
اِه، هنوزم بابت این یه دلار میخوای؟
پنجاه سنت.
از دست تو پروچیو…
- بیست و پنج سنت؟ - قبوله.
وای موری، بازم یه عقاب دیگه؟
نیک.
آدم هرچقدر عقاب داشته باشه بازم کمه.
هی، وایسا ببینم.
چرا تا اینجا دنبالم اومدی؟ چرا امروز مدرسه نرفتی؟
خب، تعطیله.
آره، تولد اروینگ ر. فلدمنه، همونطور که خودت گفتی.
نه، روز تولد اروینگ ر. فلدمن تعطیلی ملی مخصوص خود منه.
من که در اختیار عموم نذاشتمش.
شاید بشه گفت اون صاحب یکی از اغذیهفروشیهای تراز اول کوشر توی محلۀ ماست،
و به همین خاطر من روز تولدش رو با احترام جشن میگیرم.
خب، خودت گفتی که امروز نمیخوای دنبال کار بگردی چون تولد اروینگ ر. فلدمنه،
واسه همین، با خودم گفتم منم یهکم باهات جشن بگیرم.
منو خر فرض نکن، نیک.
فکر میکردم عاشق اون مدرسۀ نوابغ هستی.
با خودم گفتم امروز بهتره پیشت بمونم، یه چیزی هست که باید در موردش حرف بزنیم.
ببین، ام…
چون اونجا مدرسۀ مخصوص بچههای باهوشه،
همهاش زیر نظرت دارن، یادداشت برمیدارن، گزارش مینویسن،
و مدام بهت لبخند میزنن… موری؟
موری، مسئولهای اونجا خیلی عصبی شدن.
توی کلاس نویسندگی خلاق، یه انشاء نوشتم دربارۀ مزایای بیمۀ بیکاری.
چرا باید دربارۀ همچین چیزی مینوشتی؟
ذهنم رو مشغول کرده بود.
وقتی پروندهام رو بیرون کشیدن،
متوجه چیزهایی شدن که بهش میگن «اطلاعات قابلتوجه».
معلوم شد مدتهاست برای من پرونده درست میکردن.
با سازمان بهزیستی تماس گرفتن،
همون جایی که اون نامهها رو ازشون گرفتی.
من هیچوقت به نامههای سازمانهای بزرگ جواب نمیدم.
خب، به هر حال، وقتی بیان اونجا، فکر کردم میتونیم…
صبر کن ببینم، کی بیاد کجا؟
آپارتمانمون.
این آدمهای سازمان بهزیستی میخوان یه نگاهی به اوضاع و محیط زندگیمون بندازن.
نیک، چرا زودتر بهم نگفتی؟
خب میدونی، این یکی دو شب گذشته نشد همدیگه رو ببینیم.
خب کاریش نمیشد کرد، وقتی یه عالمه کار رو سرم ریخته باشه،
پیش خانم مایرز میمونی.
موری، کار و بارت دیشب دستکشهاش رو جا گذاشه بود.
خب، به هر حال، واسه این مأمورهای بهزیستی هم که شده،
فکر کنم بهتر باشه امروز صبح قبل از اینکه سر و کلهشون پیدا بشه، یه داستانی سر هم کنیم.
میدونی، جوری حرف میزنی انگار قراره به یه مرکز فساد حمله کنن.
خب موری، منظورم اینه که از یه طرف، تو حتی الانش هم شغل نداری.
هی!
تا حالا رفتی بالای ساختمان امپایر استیت؟
چهار بار با خودت، تو ماه نوامبر.
اِ واقعاً؟
تا حالا رفتی مجسمۀ آزادی رو ببینی؟
- نه موری، من… - چون امروز تولد اروینگ ر. فلدمنه.
میریم بالای مجسمۀ آزادی،
و ورود کشتی کوئین الیزابت رو تماشا میکنیم،
که مملو از تودههای درهمفشرده، خسته و فقیر آدمهاست
که مشتاق نفس کشیدن در هوای آزادیان.
موری، میشه به حرفم گوش بدی؟ ما باید…
موری، نمیشه دوباره مثل هفتۀ پیش از روزنامۀ تایمز برات بخونم؟
باشه، باشه، برام روزنامه بخون.
هی موری، این روزنامه مال سه روز پیشه.
خب، میخوای چیکار کنم؟ خاکش کنم؟
مگه داره میپوسه. بیخیال، روزنامه رو بخون.
آره، ولی بیشتر این شغلها رو حتماً یه نفر دیگه گرفته.
- میرم یه روزنامه جدید بگیرم. - نه، لازم نیست روزنامه جدید بخری.
شغلهای مهم و درستودرمون، همیشه باقی میمونن.
حالا، از صفحۀ اول بخش نیازمندیهای مخصوص آقایان شروع کن،
و از روی روزنامه برام بخون.
باشه.
«دستیار اجرایی، فرصتی عالی،
حقوق تا ۹۰ دلار برای فروشندۀ برتر.»
این یعنی چی؟
یعنی «دستیار اجرایی، فرصت شغلی عالی.»
پشم. به خوندن ادامه بده.
هی، این مورد عالیه.
نوشته: «نیازمند به نویسنده.
نویسنده و ویراستار برای نشریات صنعتی،
جهت نوشتن دفترچههای راهنما، گزارشها و مطالب تبلیغاتی دربارۀ تجهیزات الکترونیکی.»
چی دستته بچه؟ آگهی استخدامه یا آگهی ترحیم؟
خیلیخب بچهجون، چند تا آگهی استخدام دیگه بخون.
میدونی موری، اصل قضیه اینه که تو اصلاً دلت کار نمیخواد.
میشه فقط روی بچگی کردنت تمرکز کنی؟
چون تقلیدی که از یه آدم بزرگ درمیاری، بهشدت ناشیانه و افتضاحه.
خب، تو میخوای رئیس خودت باشی موری،
ولی مشکل اینه که به خودت هیچ حقوقی نمیدی.
«به خودت هیچ حقوقی نمیدی.»
هی، چه جمله خوبی گفتم، باید یادم بمونه.
تا حالا به این فکر کردی که اولین پسر دوازدهسالهای باشی که میره فضا؟
موری، من ناراحتم.
برای من که واقعاً یه بچهام، سبک زندگیات توی این خونه
و شرایطی که داریم، برای آیندهام خطرناکه.
زمانی که واقعاً بزرگ بشم.
آدمی که مثل تو ماهها بیکار میمونه،
هم برای خودش که درگیر این وضعیته، مضره،
و هم قطعاً برای من بده،
که با تو توی یه خونه زندگی میکنم
خونهای که گاهی اجارهاش ماهها عقب میافته.
و من واقعاً میخوام یه کاری پیدا کنی، موری.
تو رو خدا.
کاملاً حق با توئه.
چی شده، موری؟
نمیدونم، نیک.
موری، حالت خوبه؟
آهای!
خیلی از دیدن مجسمۀ آزادی کیف کردم.
آره، عالی بود، خوشحالم که رفتیم دیدنش.
واقعاً منظرۀ باشکوهی بود، مگه نه؟
آره.
اتو، اتو.
بالاخره به خشکی رسیدیم،
و حالا باید نقشههای موشک رو از مأمور X22 بگیریم.
هیس، احمقجون، اون تحت نظره.
خیلی مهمه که ما تحت نظر نباشیم.
اگه واقعاً جاسوس مخفی X12 هستی…
- بهت نمیگفتم. - اونوقت چرا؟
چون رازه، احمقجون.
آهای آقا جاسوسه، گوش کن، میخوام یه چیزی بهت بگم.
اون کپسولهای سمی رو یادت هست
- که اگه اسیر شدیم بخوریم؟ - آره.
حالا یه روش جدید برای رسوندنشون به دست ما پیدا کردن.
- چه روشی؟ - میذارنشون توی بستههای «کرکر جک».
این… این دیگه احمقانهست،
حرفی که زدی واقعاً مسخرهست.
چه حرف مسخرهای، چه حرف مسخرهای، چه چیز احمقانهای.
اونا رو میذارن توی…
یهدفعه چی شد؟
این دیگه مسخرهست.
اینکه جایزه رو بذارن توی بسته!
ولی این…
ببخشید، شما آقای برنز هستید؟
فقط تا یکی دو ثانیۀ دیگه، رفیق، اونا کرکر جک منو مسموم کردن.
بله، متوجه شدم.
شما موری ن. برنز هستید؟
اوه، ببخشید، حالتون چطوره؟
از آشناییتون خوشوقتم، آقای برنز.
من آقای آموندسون هستم،
و ایشون خانم مارکویتزه.
من و خانم مارکویتز از واحد خدمات اجتماعی سازمان بهزیستی هستیم.
از طرف سازمان از ما خواسته شده که…
اوه، و ایشونم باید نیکلاس کوچولو باشه.
- سلام. - آقای برنز، ما…
من و خانم مارکویتز از طرف بهزیستی وظیفه داریم بعضی از دانشآموزان
مدرسه ریور رو بررسی و ارزیابی کنیم.
یه موضوعی هست…
- ممکنه یه لحظه با شما صحبت کنیم؟ - حتماً.
یه سری اطلاعات هست که مدرسه و شهرداری
مایلن دربارۀ…
- نیکلاس جوان بدونن. - بفرمایید بشینید.
منم این وسایل رو جمع کنم.
من… میخواستم توضیح بدم
که دقیقاً چرا اینجاییم، آقای برنز.
راستی، کسی قهوه میل داره؟
اوه، ممنون نیکلاس، خانم مارکویتز؟
بله، ممنون.
مواظب باش.
آقای برنز شاید واسه خاطر خود بچه بهتر باشه
که بفرستیدش طبقۀ پایین تا سرش به بازیای چیزی گرم شه در حالی که ما مشغول صحبت هستیم.
بله، آقای برنز، به صلاح فرزندتونه که حضور نداشته باشه.
چون خانم مارکویتز قراره دربارۀ مسائل روانشناختی صحبت کنن…
یعنی قراره راجعبه یه سری موضوعاتی صحبت کنیم که…
میخواید حرفهای خاکبرسری بزنید؟
من از، رویکرد بیرودربایستی و صمیمانۀ شما نسبت به این جلسه متشکرم، آقای برنز.
اما با توجه به اینکه شما تصمیم گرفتید به نامههای ما پاسخ ندید
و چندین تماس تلفنی ما رو هم بیپاسخ گذاشتید...
خانم مارکویتز، میشه اسم کوچیکتون رو بدونم؟
ساندرا هستم.
و شما بخش روانشناس این تشکیلات هستید، سندی؟
درسته، آقای برنز.
و شما آقا، حدس میزنم زور و بازوی تشکیلات باشید؟
آقای برنز، شاید بهتر باشه توضیح بدم،
که گروههای خدمات اجتماعی که در خدمت مدرسۀ ریور هستن،
ترکیبی دقیق و حسابشده از:
یک مددکار اجتماعی مثل بنده و…
- ممنون، نیکلاس. - خانم مارکویتز.
و یک مددکار اجتماعی با تخصص روانشناسی هستن،
No comments yet. Be the first to leave one.