Esther

Esther (אסתר)

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Esther 1986 1080p AMZN WEB-DL DDP2 0 H 264-GMRRH fa
د لخوا تبصره OldMan505
معرفی و زیرنویس فارسی فیلم‌های مهجور @oldman505

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-08-13
ډاونلوډونه: 1
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

استر

‫این‌طور شد که ‫تو روزگار اخشوروش،‬

‫اخشوروش: پادشاه ایران در کتاب استر، که معمولاً خشایارشا پسر داریوش بزرگ تلقی می شود.

‫توجه داشته باشید کتاب استر منبع تاریخی قابل اتکایی برای زندگی خشایارشا نیست.

‫کسی که از هند تا حبشه، ‫بر صد و بیست و هفت سرزمین حکومت می‌کرد،‬

‫تو سال سوم پادشاهیش ‫تو پایتختش شوش،‬

‫ برای همه شاهزاده‌ها و خدمتکاراش ضیافتی ترتیب داد.‬

‫و تمام بزرگان پارس و ماد ‫پیشش جمع شدن،‬

‫تا اون ثروت پادشاهیش ‫و شکوه و جلالش رو نشونشون بده‬

‫این مهمونی صد و هشتاد روز طول کشید

‫وقتی این روزها تموم شد، ‫برای همه مردم شوش مهمونی داد،‬

‫جشنی هفت‌روزه، ‫تو باغ قصر.‬

‫پرده‌های سفید و سبز و آبی ‫از حلقه‌های نقره‌ای روی ستون‌های مرمر آویزون بود.‬

‫تخت‌های طلا و نقره روی ‫سنگ‌های مرمر سرخ و آبی و سفید قرار داشت.‬

‫شراب تو جام‌های طلایی سرو می‌شد.‬

‫شراب به فراوانی جاری بود، ‫اون‌طور که شایسته دارایی شاه بود.‬

‫تو همین زمان، وشتی ملکه ‫برای حرمسرای سلطنتی اخشوروش شاه مهمونی داد.‬

‫وشتی ملکه رو با تاج سلطنتیش بیارین،‬

‫تا به مردم و بزرگان نشون بده ‫چقدر زیبا و دیدنیه.‬

‫اعلاحضرت.‬

‫پادشاه می‌خوان ‫پیششون حاضر بشین‬

‫تا اون و مهموناش ‫از دیدنتون لذت ببرن.‬

‫نه.‬

‫اگر پادشاه صلاح می‌دونن،‬

‫دستور بدن همه دخترای جوون و زیبای باکره رو جستجو کنن.‬

‫مامورانی به تمام سرزمین‌های قلمرو پادشاه فرستاده بشن‬

‫تا زیباترین‌ها رو پیدا کنن‬

‫و اون‌ها رو به پایتخت، ‫شوش بیارن،‬

‫تحت سرپرستی هجی، ‫نگهبان حرمسرای سلطنتی‬

‫و بذارین تطهیر بشن‬

‫و دختری که باعث خشنودی شاه میشه، به جای وشتی ملکه بشه.‬

‫همین‌طور باشه و همین‌طور نوشته بشه.‬

‫سرنوشت چیه؟‬

‫بعضی‌ها به اوج کشیده میشن.‬

‫بعضی دیگه تو خاک می‌غلتن.‬

‫و پادشاه دستور داد نامه‌هایی به همه سرزمین‌های قلمروئش فرستاده بشه،‬

‫هر سرزمین با خط خودش ‫و هر قوم به زبان خودش:‬

‫«هر مردی باید تو خونه خودش پادشاه و سرور باشه...‬

‫و مقام سلطنتی وشتی ملکه به کسی داده بشه که از اون بهتره!»‬

‫سرنوشت چیه؟‬

‫بعضی‌ها به اوج کشیده میشن.‬

‫بعضی دیگه تو خاک می‌غلتن.‬

‫حالا تو پایتخت شوش، ‫یه مرد یهودی زندگی می‌کرد‬

‫به نام مردخای، پسر یاعیر، ‫پسر شمعی، پسر قیس‬

‫از نسل بنیامین‬

‫بنیامین در کتاب مقدس کوچک‌ترین پسر یعقوب (اسرائیل) و راحیل و برادر تنی یوسف است. فرزندان

‫او بعدها یکی از دوازده قبیله بنی‌اسرائیل را تشکیل دادند که به «قبیله بنیامین» معروف شد.

‫که همراه پادشاه یهودا از اورشلیم تبعید شده بود‬

‫توسط بخت‌النصر، پادشاه بابل.‬

‫بخت‌النصر: پادشاه بابل که در سده ششم پیش از میلاد اورشلیم را فتح کرد و گروه‌هایی

‫از یهودیان به‌ویژه خاندان سلطنتی، نخبگان، صنعتگران را به بابل تبعید کرد.

‫اون استر، دختر عموش رو که نه پدر داشت و نه مادر، بزرگ کرده بود.‬

‫استر خوش‌سیما و زیبا بود‬

‫و مردخای اون رو ‫مثل دختر خودش پذیرفته بود.‬

‫از بین همه دخترایی که تو شوش، تحت سرپرستی هجی (هگه) جمع شده بودن،‬

‫ استر دل اخشوروش رو بیشتر از همه ربوده بود.

‫ولی استر نژاد یا قومش رو فاش نکرده بود،‬

‫چون مردخای بهش این‌طور سفارش کرده بود.‬

‫این‌ها هفت تا از شایسته‌ترین کنیزای قصرن.‬

‫اون‌ها تو رو برای رفتن ‫پیش پادشاه آماده می‌کنن.‬

‫تو و کنیزهات تو بهترین بخش حرمسرای سلطنتی می‌مونین.‬

‫تطهیر اون‌ها دوازده ماه طول کشید.‬

‫شش ماه با روغن مرّ‬

‫و شش ماه با عطریات ‫و لوسیون‌های زنونه دیگه.‬

‫و در پایان این مدت، ‫دخترها رو پیش پادشاه می‌بردن.‬

‫ای دختر کوچولو، ‫فردا تو یه زن میشی.‬

‫این ناراحتم می‌کنه، چون تو هنوز یه بچه‌ای.‬

‫چون از الان داری به یه مرد فکر می‌کنی. ‫و فردا میگی: خودشه.‬

‫ای دختر کوچولو، ‫فردا تو یه زن میشی.‬

‫مردم میگن اون یه بچه‌ست، ‫من میگم بزرگ میشه.‬

‫می‌ترسن که من غرق تو بشم ‫و پشیمون بشم.‬

‫دوستت دارم، ‫نه به خاطر اینکه بچه منی.‬

‫ای دختر کوچولو، ‫فردا تو یه زن میشی.‬

‫وقتی هر دختر می‌رفت ‫تا پیش پادشاه حاضر بشه،‬

‫هر چی از حرمسرا می‌خواست ‫بهش می‌دادن.‬

‫شب می‌رفت پیش شاه، ‫و صبح به حرمسرا برمی‌گشت.‬

‫دیگه پیشش حاضر نمی‌شد،‬

‫مگر اینکه شاه دوباره می‌خواستش ‫و به اسم صداش می‌کرد.‬

‫مردم میگن اون هنوز یه بچه‌ست، ‫من میگم بزرگ میشه.‬

‫می‌ترسن که من غرق اون بشم، ‫و پشیمون بشم.‬

‫دوستت دارم، ‫نه به خاطر اینکه بچه منی.‬

‫ای دختر کوچولو، ‫فردا تو یه زن میشی.‬

‫- روز به خیر. ‫- روز به خیر.‬

‫- خوبی؟ ‫- خدا رو شکر.‬

‫- لباس‌های سلطنتی خیلی بهت میاد. ‫- برای تو هم همین‌طور، بهت میاد.‬

‫- و استرِ جوون، ‫باهاش خوب رفتار میشه؟‬

‫هر کاری لازمه داره انجام میشه.‬

‫- و استرِ جوون، ‫باهاش خوب رفتار میشه؟‬

‫هر کاری لازمه داره انجام میشه.‬

‫- و استرِ جوون، ‫باهاش خوب رفتار میشه؟‬

‫هر کاری لازمه داره انجام میشه.‬

‫هر کاری لازمه داره انجام میشه.‬

‫استر، دختر جوونی از شوش.‬

‫بچرخ.‬

‫زیباییت رو به اخشوروش شاه نشون بده، ‫کسی که از هند تا حبشه حکومت می‌کنه.‬

‫محبوبم مال منه و من مال اونم. ‫اون میون سوسن‌ها می‌چرخه‬

‫محبوبم مثل آهوی جوونیه ‫روی کوه‌های ادویه‬

‫شب‌ها تو بسترم دنبالش گشتم، ‫همون که روحم دوستش داره‬

‫دنبالش گشتم اما پیداش نکردم‬

‫حالا بلند میشم و تو شهر می‌گردم‬

‫دنبال کسی می‌گردم که روحم دوستش داره ‫دنبالش گشتم اما پیداش نکردم‬

‫نگهبانایی که تو شهر می‌گشتن ‫بهم رسیدن‬

‫کسی رو که روحم دوستش داره ندیدین؟‬

‫کمی بعد از اینکه ازشون جدا شدم، ‫کسی رو که روحم دوستش داره پیدا کردم.‬

‫و حالا هدایای پیشکشی به پادشاه ‫از همه سرزمین‌های قلمروئش:‬

‫ادویه‌جات از سومر.‬

‫سنگ‌های قیمتی از حبشه.‬

‫پرندگان آبی‌رنگ از هند.‬

‫مروارید از خلیج بابل.‬

‫سنگ چخماق از کوه‌های آرارات.‬

‫خفاش از غارهای اکد.‬

‫طلای خالص از چین.‬

‫الماس از معدن‌های آفریقا.‬

‫یه پلنگ خال‌خالی از بنگال.‬

‫مرجان طلایی از دریای سرخ.‬

‫مارهای زرد ‫از بیابان‌های عربستان.‬

‫به افتخار عروسی پادشاه، تو سراسر قلمرو ‫تعطیل عمومی اعلام میشه.‬

‫به هر مردی دو سکه طلا،‬

‫یک پیمانه گوشت، یک پیمانه روغن ‫و یک پیمانه شراب داده میشه.‬

‫و استر هنوز هم نژاد و قوم خودش رو فاش نکرده،‬

‫همون‌طور که مردخای بهش سفارش کرده بود.‬

‫و استر هنوز از عموش اطاعت می‌کنه، ‫مثل دوران نوجوانیش.‬

‫بذار کار دم سپیده‌دم انجام بشه، ‫وقتی شاه از اتاقش میاد بیرون.‬

‫دل من رو بردی، ‫خواهر من، عروس من‬

‫با نگاهی از چشمات دل من رو بردی، ‫خواهر من، عروس من‬

‫چقدر عشقت زیباته‬

‫خواهر من، عروس من‬

‫و بوی لباسات ‫مثل بوی لبنان می‌مونه‬

‫امروز صبح وقتی شاه میره تو بالکن، ‫مواظبش باش.‬

‫نقشه‌ای هست که بهش آسیب بزنن.‬

‫ای پادشاه من، فهمیدم ‫توطئه‌ای علیه شما در کاره.‬

‫کی هست؟‬

‫کی جرئت می‌کنه دست روی پادشاه پارس و ماد بلند کنه؟‬

‫بگتان و ترش.‬

‫ببین ببینم واقعیت داره یا نه.‬

‫ای شب، چقدر طولانی هستی‬

‫کاری کردی پابرخنه راه برم‬

‫ای بار سنگین، چقدر سنگینی‬

‫چقدر سنگین روی شونه‌هام سنگینی می‌کنی‬

‫از دست تو دلم تیکه‌تیکه شده‬

‫داغون شده‬

‫و موهای سیاه روی سرمون، ‫ای مادرم‬

‫وای که چقدر سفید شده‬

‫ملکه راست می‌گفت، ‫اعلاحضرت.‬

‫قانون حکم می‌کنه که ‫مجازات خائن مرگه.‬

‫کی توطئه رو کشف کرد؟‬

‫مردخای.‬

‫بذارین این کار بزرگ مردخای ‫تو وقایع‌نگاری‌های شاه نوشته بشه.‬

‫صبر من صبر درخته‬

‫زیر ضربه‌های تبر‬

‫گذشت زمان رو با صبر تحمل می‌کنم‬

‫همون‌طور که گوشت پرنده زمان پختنش رو تحمل می‌کنه‬

‫ای چشم‌ها، دیگه گریه نکنین‬

‫ای چشم‌ها، چقدر بی‌رحمانه ‫با من رفتار کردین‬

‫ای چشم‌ها، اشک‌هاتون الان ‫چه فائده‌ای داره؟‬

‫دلم به خاطر شما تیکه‌تیکه شده.‬

‫چی؟‬

‫اوه، بله.‬

‫و اخشوروش شاه به هامان، ‫پسر همتای اجاجی تقرب داد.‬

‫و مقامش رو بالاتر از همه شاهزاده‌ها و وزرا قرار داد.‬

‫و همه خدمتکارای شاه جلو هامان تعظیم می‌کردن و اطاعتش می‌نمودن.‬

‫چون پادشاه این‌طور دستور داده بود.‬

‫ولی مردخای نه تعظیم می‌کرد ‫و نه اطاعت.‬

‫چرا از دستور شاه سرپیچی می‌کنی؟‬

‫من یه یهودیم.‬

‫و جلو هیچ آدمی تعظیم نمی‌کنم، ‫فقط خدای خودم.‬

‫قوم سرکشی که از دستورات شاه سرپیچی می‌کنن باید مجازات بشن.‬

‫خطر بزرگی رو تو آینده می‌بینم.‬

‫نمی‌تونم درست ببينم. ‫همه چیز تو مه فرو رفته.‬

‫چهره جلاد رو واضح نمی‌بینم.‬

‫اما آیا این نیست...‬

‫این چهره‌ایه‌ که قبلاً دیدم.‬

‫تو سال دوازدهم پادشاهی شاه‬

‫تو ماه اول، ‫یعنی ماه نیسان،‬

‫در حضور هامان پور(قرعه) انداختند تا روز و ماه را تعیین کنند

‫زمانی که قوم مردخای باید نابود بشن.

‫قومی هستن که تو همه سرزمین‌های قلمرو شما پراکنده‌ان‬

‫که قوانینشون با همه فرق داره و از قوانین پادشاه سرپیچی می‌کنن.‬

‫اعلاحضرت.‬

‫در شأن پادشاه نیست که تحملشون کنه.‬

‫اگر پادشاه صلاح می‌دونن، مکتوب بشه که نابودشون کنن.‬

‫سرنوشت یهودی‌ها رو هر طور صلاح می‌دونی بنویس، به نام پادشاه‬

‫و با انگشتر پادشاه مهرش کن.‬

‫اعلاحضرت.‬

‫و نامه‌ها با این دستور فرستاده شد‬

‫که همه یهودی‌ها رو نابود کنن، بکشن، ‫و از بین ببرن،‬

‫پیر و جوون، ‫زن و بچه، همه تو یه روز.‬

‫و اموالشون رو غارت کنن.‬

‫این حکم تو هر سرزمینی صادر میشه‬

‫و به همه نشون داده میشه تا برای اون روز آماده بشن.‬

‫اگه من به فکر خودم نباشم، کی هست؟‬

‫اگه فقط به فکر خودم باشم، من کیم؟‬

‫و اگه الان نه، پس کی؟‬

‫«من، اخشوروش شاه،‬

‫که از هند تا حبشه حکومت می‌کنم،‬

‫که اقوام زیر دستم زیادن،‬

‫که قدرتم تو دنیا بزرگه،‬

‫بدین وسیله اعلام می‌کنم‬

‫که خواسته من حکومت با رحمت و عدالته‬

‫و نه تسلیم شدن به غرور قدرت‬

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left