لومړۍ 200 کرښې.
دلیلی وجود داره که در آخر خیلی از
لطیفه های پزشکی این جمله میاد که
یک خبر خوب، و یک خبر بد.
یک خبر بد.
کویل کولر خراب شده.
دیگه؟
هوا گرمه.
همین. چیز دیگه نیست.
بابا الان که پاییزه دیگه.
زمین هم در حال گرم شدنه.
در یخچال رو ببند.
زولا!
میتونی درستش کنی؟
«من» درستش کنم؟
من یه جراح قلبم.
همش میگی من همه چیز رو درست میکنم.
نه، من آدمها رو تعمیر میکنم.
اون که کولره. تو درستش کن.
نمیخوام دستهامو داغون کنم. منم یه جراحم.
این «اِه» یعنی چی؟
- تو توی درمانگاهی. - ساکت شو.
در یخچال رو ببند!
میشه زودتر از این تنور بریم بیرون؟
با کمال میل. زولا، بیلی!
معمولاً خبر بد انقدر ناراحت کننده ست
که وقتی خبر خوبی در کنارش میاد
یخرده بزرگش میکنیم.
روز با شکوهیه. مگه نه دکتر گری؟
واسهٔ من با ۱۰ درجه خنک تر شدن و
و یه تعمیرکار کولر باشکوه میشه.
از اون روزهاست که وقتی مردم ازت میپرسن
دکتر بیلی چرا شما دکتر شدین؟
چنین روزی توی ذهنت میاد.
ازم بپرس چرا روز باشکوهیه.
واقعاً برای این مکالمه به من احتیاج داری؟
امروز عمل پیوند کبد برای بیماری دارم که
تا ابد باید توی لیست «یونوس» (شبکهٔ یکپارچهٔ اشتراک اعضا بدن)
منتظر میمونده.
اون یک مادربزرگ شیرینه.
میدونی چند تا آدم بالای ۸۰ سال کبد گیرشون میاد گری؟
خیلی ها عمرشون کفاف نمیده.
خیلی ها میراندا بیلی رو کنارشون ندارن.
اما این یکی داره و امروز
من مثل «اِد مک موهان» هستم با یک چک سنگین.
روز با شکوهیه.
سلام. برگشتی.
آره. البته که برگشتم. چرا نباید برمیگشتم؟
نه، منظورم اینه زود برگشتی.
نه. ۲۹امه. مثل همیشه.
پس خبر خوبی برات دارم...
هنوز سه روز وقت داری با بچه ات باشی
چون امروز ۲۶ام ماهه.
نه، ۲۹امه. ببین.
- واقعاً؟ - باور کن.
من انتظار این روز رو میکشیدم.
تا الان خیلی خوب بوده و من عاشق بچه ام هستم
اما وای خدا دلم برای آدمهایی که باهاشون حرف بزنم
و اونها هم جوابم رو بدن تنگ شده بود.
اونقدرها هم خوب نیست با خودت حرف بزنی.
الو؟
ببخشید.
و بازم با خودم حرف میزنم.
خیلی خوبه که برگشتی کپنر.
- سلام. - سلام.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
ادواردز. داری چکار میکنی؟
داشتم برای تحقیق دکتر شفرد
در مورد هایجک آمیگدالا داده وارد میکردم.
یا اینکه میتونی ضدعفونی کنی و با من بیای سر عمل یک میگزوم قلبی بزرگ.
عمل خیلی سختیه. به بهترین رزیدنت ممکن نیاز دارم.
ببخشید. بهترین رزیدنت؟
چطوریه که اون بهترینه؟
تو نباید اینو میشنیدی.
- میای؟ - سؤال نداره.
بزن بریم.
بهترین رزیدنت؟ یعنی چی آخه؟
آیا همه همین رو میگن؟
بهترین بودن رو تعریف کن.
دلوکا، تو با من بیا.
رئیس اگر بجای انترن یک رزیدنت
ارشد میخواید من وقتم آزاده.
دلوکا رو لازم دارم. برای همین گفتم دلوکا.
دلوکا راه بیوفت.
بیا. خودت رو آماده کن.
راستش امروز باید توی بخش زایمان باشم.
الان با منی.
اون با من. من قدرت دارم.
خیلی خب...
وایستا، نکنه توی دردسر افتادم؟
تو چند هفتهٔ سخت رو سپری کردی
منم فکر کردم شاید از یکم لذت ناب بدت نیاد
واسهٔ همین امروز قراره اِد مک موهان باشی.
من نمیدونم اون کیه.
میبینی، حالا حس میکنم پیر شدم.
همین الان گفتم میخوام بهت حال بدم.
آیا تو واقعاً در جواب محبت من
کاری میکنی حس کنم پیر شدم؟
به نظرت عاقلانه است؟
به نظرت اینطوری بیشتر بهت حال میدم؟
نه.
نه دلوکا. اینطور نیست.
شما خیلی جوونین.
من خیلی جوونم و مک موهان هم یک اسطوره ست.
و حالا لذت شروع میشود.
قهرمان!
صبر کنید، صبر کنید!
جا باز کنید تا دکترها بتونن بنشینن.
- بله. - البته.
این دوستان مظلوم کل روز سر پا هستن.
ما راحتیم.
نه لیلی، من جای تو رو نمیگیرم.
پس ما هم گوش نمیدیم.
بابا یکم استراحت کنین.
بیا اینجا. باشه.
باشه.
میدونستم نمیخوای درش بیاری.
- بهت نگفتم؟ - حق با تو بود.
برای تو هم یه چیزی میگیرم.
اما امروز دستهام یک مقدار میلرزن.
اشکال نداره. من واقعاً انتظار هیچ چیزی نداشتم.
بهرحال چه بخوای چه نخوای
قراره کلوچه گیرت بیاد.
- سامانتا. - بله.
بفرما.
ممنونم.
دکتر دلوکا، میخواید شروع کنید؟
بله. «جون کراولی»...
نه، منو «مامانی جون» صدا کن عزیزم. همه همینو میگن.
مامانی جون کراولی کلاس سه، با مِلد ۲۰
بیماری کبدی مرحلهٔ نهایی. برنامه ریزی شده که
امروز پیوند دریافت کنه بعد از... سه سال.
سه سال.
کبد پیوندی ساعت ۱۶:۳۰ میرسه.
فردا همین موقع یک زن جدید میشی.
احساس میکنم خوشبختم
که مهربونترین دکترهای دنیا مراقب من هستن.
کارن.
پسره خوشگله نه؟
نه. خوشلگه.
خدای من. مامانی بس کن.
اما هست.
خجالت نکش. بغلش کن.
اصلاً بیخیال همه! خودم بغلش میکنم.
میبینی؟
مامانی قراره امروز کبد بگیره!
- آره. - آره همینطوره.
چه کمکی از من ساخته ست؟
چلسی توی این دمای بالا داشته میدویده.
موتوریها کنار جاده پیداش کردن.
دمای مرکزی بدن... ۴۰٫۲ درجه.
نوار قلب سالمه.
کاملاً واضحه اِستروک گرمایی هستش.
باید سردش کنیم و بستریش کنیم.
ویلسون با آی-سی-یو تماس بگیر.
به آزمایش سی-بی-سی، ال-اف-تی
و سطح سی-کی احتیاج دارم.
لازمه سطح مایوگلوبین خون و ادرار رو آزمایش کنیم.
چلسی میخوایم ببریمت طبقهٔ بالا
و حرارتت رو پایین بیاریم. باشه؟
چرا این همه آدم اینجاست؟
من کجام؟
چلسی، تو توی بیمارستانی.
یخرده گرمازده شدی.
کسی هست که برات باهاش تماس بگیریم؟
خواهرم.
اسمش... توی لیست تماسهای اضطراری تلفنمه.
بیاید بذاریمش روی ملافهٔ خنک.
من یکی میارم.
سعی کن طاقت بیاری چلسی.
پیرس میگه کولرتون از کار افتاده.
فکر کردم شاید بتونم کمک کنم.
میتونی کولر تعمیر کنی؟
نه. لازم نیست.
مال من سالمه.
و مایلم تا در صورت نیاز اون رو با یک همکار شریک بشم.
میبینی... من آدم بخشنده ایم.
نقطه ضعفم همینه.
این پیشنهادی نیست که یک همکار بده.
داریم در مورد آب و هوا حرف میزنیم.
همکارها با هم در مورد هوا صحبت میکنن.
تو هم ملافهٔ خنک لازم داری.
بالاخره میگیرمش.
سلام.
سلام.
چی لازم داری؟
ملافهٔ خنک.
تو داری چکار میکنی؟
هیچی.
جداً؟ چون مشکوک میزنی.
در رو ببند.
دنبال مواد که نیستی، نه؟
- نه مردیت! - چمیدونم.
از سر دلسوزی باید بپرسم، مگه نه؟
من حامله ام.
مبارکه!
فکر نمیکردم شروع کرده باشین. عالیه.
تازه شروع کردیم.
خدای من واقعاً براتون خوشحال شدم.
حتماً اُون خیلی خوشحاله.
نمیدونم کی بهش بگم.
No comments yet. Be the first to leave one.