لومړۍ 200 کرښې.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
یگان ها موقعیتشونو حفظ کنن. هیچ فعالیتی گزارش نشده.
باشه. آره.
برو اون طرف.
- دور ماشین محیط امن ایجاد کنین. - دریافت شد.
موقعیتتونو حفظ کنین. هیچ فعالیتی گزارش نشده.
سرگرد برژه، روال کارو که میدونی.
دارم بازداشتت میکنم.
آره.
| جیژن |
ببخشید معطلت کردم سرگرد. مطمئنم زیاد طول نمیکشه.
فقط چندتا سوال دارم ازت. واسه روشن شدن قضیه.
خب، گفتی گوشیت رو... تو کمدت جا گذاشته بودی؟
آره، درسته، تو کمدم جاش گذاشتم.
- اصلا شبیه تو نیست که دسترسناپذیر باشی. - حواسم جای دیگه بود.
عادت ندارم برگردم سراغ خاطرات دردناک.
خیلی آشفته بودم، پس... آره.
رفتی همون جایی که همتیمی قبلیت کشته شده بود رو ببینی.
تو سالگرد مرگش، درسته؟
تا حالا شده تو این پونزده سال از وقتی که... از دستش دادی، بری اونجا رو ببینی؟
از وقتی مُرده؟
نه.
چرا امسال؟
شاید بهخاطر کریستف.
فقط حس کردم باید برم.
واسه ادای احترام.
آره.
مسلح به یه کلاشینکف و یه ساچمهزنی پمپی.
من آدم محتاطی هستم. با توجه به سابقهم میتونی درکش کنی.
منم آدم نسبتا محتاطی هستم.
ولی به فکرم نمیرسه یه انبار اسلحه با خودم ببرم
واسه سر زدن به قبر پدرم.
فکر کنم شاید تفاوت من و تو
تو خطرناک بودن شغل هامون باشه.
تا حالا شده تو کارت هدف یه بمب ماشینی قرار بگیری؟
تو یا پدرتون؟
تا حالا شده، بگیم شاید، مضطرب یا وحشتزده بشی،
که بهخاطر کاری که هر روز میکنی، شاید زنده به خونه برنگردی؟
که شاید نتونی خانوادهتو ببینی؟
و شاید اگه شغلت، نمیدونم، یه کمی خطرناکتر بود
از این که فقط جریمه بدی به آدمایی که دارن کارشونو میکنن،
شاید یهجور دیگهای قضیه رو میدیدی .
پدرم یه ژنرال بود تو نیروهای مسلح.
نکته خوبیه، ولی.
هنوزم دارم سعی میکنم یه چیزیو راجع به سلاح ها بفهمم.
هیچکدومشون جایی ثبت نشده.
هیچ مجوزی براشون نیست. اجازه استفاده تو میدون رو ندارن.
سلاح ها تو یه ماموریت اخیر مصادره شده.
من تمام مراحل لازمو طی کردم که قانونی و رسمی بشن.
فکر کنم مدارک تو کار اداری گم شده.
اینقدر بروکراسی هست، خودت میدونی.
تقصیر منه.
جریمه رو قبول میکنم.
قبول میکردی؟
90 فشنگ واسه کلاشینکف، و 30 ساچمه برننکه واسه شاتگان.
گیج شدم سرگرد. فکر کنم اینا استاندارد نیستن؟
ما فشنگمونو متناسب با ماموریت انتخاب میکنیم،
که اگه یه ذره به کارمون علاقهمند بودی میفهمیدی.
خب؟ چه ماموریتی همچین تجهیزاتی لازم داره؟
یه ماموریتی که به قدرت طاقتفرسا نیاز داره.
فقط میخوام مطمئن بشم درست فهمیدم،
یه شاتگان و تفنگ ثبتنشده رو برداشتی،
با فشنگی که مخصوصا بهخاطر قدرتش انتخاب شده.
رفتی به محلی که همتیمی قبلیت اونجا مُرده،
و تو این مسیر غیرقانونی وارد یه پایگاه نظامی شدی،
کاری که تا حالا نکرده بودی، حتی یه بارم تو 15 سال،
و اونجا، شاید تصادفی یا شانسی،
با آقای مایار روبرو شدی.
تنها مظنون قتل افسر فرماندهت.
میری تا دستگیرش کنی،
و با وجود تخصص و اینهمه سال تجربهت تو جیژن،
اسلحه رو برمیداره، پس مجبور میشی بکشیش. درسته؟
منهای اون طعنهای که زدی، درسته.
قول داده بودم اگه یه بار دیگه از خط قرمز رد بشی،
دیگه بار آخرت باشه.
من رو حرفم هستم. از این قضیه سالم بیرون نمیای.
حالا هردومون میدونیم. خب؟
بله؟
خانوم برژه، بفرمایید تو.
این یه گزارش پلیسه.
یکی از دوستای دخترتون ثبتش کرده،
راجع به اتفاقاتی که تو خونهش تو یه مهمونی افتاده.
این جوون یه درگیری بین دیوید برژه
و چندتا از مهموناش رو توصیف میکنه.
اگه واقعا جدی بود،
دادستان این پرونده شوهرمو متهم میکرد.
ولی این فقط یه گزارش پلیسه.
کاملا حق با شماست.
اون جوون گفته زیادی مشروب خورده بوده،
و شکایتشو پس گرفته.
واسه همینم دادستان نتونست ادامه بده.
خب که چی؟ چرا دارین اینو بهم میگین؟
شوهرتون آموزش رزمی رسمی دیده.
تو دعوا خیلی توانا ست.
خلاصه، خودش یه سلاحه.
پس وقتی ساعت یکه بامداد، دخترش جواب گوشیشو نمیده،
شاید وحشت میکنه. و وقتی این یارو رو پیدا میکنه...
بهش شوکر میزنه.
سوالی که از خودم میپرسم، خانوم برژه،
اینه که شوهرتون تا کجا حاضره پیش بره وقتی خانوادهش در خطره؟
رسالت دیوید محافظته.
از شما، از من، از دخترش، از همه.
ماموریت مهمتر از هرچیزیه. همیشه.
اون فقط داره کارشو میکنه.
و قتل از پیشطراحیشده یه مظنون؟
اونم قسمتی از کارشه؟
چند وقته با سرگرد برژه کار میکنی؟
پنج ساله.
یه ذره بیشتر.
چطور رهبریشو توصیف میکنی؟
نمونه.
با هم صمیمی هستین؟ تو و برژه؟
همهمون سلاحهمراهایم. جیژن یه خانواده بزرگه.
این ویدیو صدا نداره،
ولی یادت میاد اینجا داشتی چی بهش میگفتی؟
راستش نه، احتمالا چیز خاصی نبوده.
یه چیزی راجع به بچههامون، تمرین، نیروهای جدید.
و این کیف، انگار خیلی سنگینه. میدونی چی توش بوده؟
از انبار مهماته، یه کیف تاکتیکیه. دقیقا میدونی توش چیه.
چرا میپرسی اصلا؟
ولی اون روز تمرین تیراندازی
برنامهریزیشده نداشتین، نه؟
چرا اسلحه برداشتین؟
همهمون تیرانداز نخبهایم.
وقت زیادی رو تمرین میذاریم. جای تعجب نداره.
تو ویدیو یه کم تعجب کرده به نظر میای.
اگه اینجوری برداشت میکنی.
فکر کنم میدونستی
سرگرد اون کیفو واسه تمرین برنداشته بود.
فکر میکنم سعی کردی بهش هشدار بدی، چون آدم خوبی هستی.
وفادارم هستی.
یه صفت تحسینبرانگیز.
ولی وفادار به کی؟ این سوالیه که باید بپرسی.
وفادار به افرادت؟
یا به دوستت؟
فکر میکنی رفتن تا یه پایگاه نظامی متروکه
نیمهشب، تصادفا برخورد با یه مظنون شدیدا مسلح،
و کشتنش رفتار مسئولانهایه؟
این رفتار یه رهبر جیژنه؟
سرگرد یه تصمیم گرفت.
که انتقام بود. به قیمت آبروی کل موسسه.
دیگه اسمی از سیال بیستی که ناپدید شده نمیارم
که هیچ امیدی نداریم دیگه پیداش کنیم حالا که مظنون اصلیمون مُرده.
تو چی، سرگرد؟
وفادار به کی هستی؟
هوم.
تو برخورد با کرولر،
وقتی تکتیراندازه تو جنگل بهمون شلیک کرد...
مطمئن نیستم، ولی...
فکر کنم چیزی با خودش برداشت.
دیشب کجا بودی؟
خونه بودم. تنها تو آپارتمانم.
نبودی.
وقتی مایار رو گفت اونجا بودی.
عمدا حضورتو اونجا پنهون کردی.
میدونی بعدش چی میشه؟
شغلت تمومه.
میدونی این چیه؟
شبیه پوکهایه که اون تکتیراندازی که تو جنگل کمینمون کرد استفاده کرده
و قاچاقچی اسلحه، کرولر رو کشته.
تو خونهت پیداش کردیم.
میدونی چرا این تو آپارتمانت بوده؟
خودتم میدونی، تیراندازی از راه دور یکی از تخصصهای منه، پس...
تو این سال ها چندتا پوکه جمع کردم.
فکر میکنی چرا انقدر واسه گشتن خونهت زحمت کشیدیم؟
لجبازی؟
سرگرد بونفان، "سلاحهمراهت"، دوستت، همکارت. سدریک.
همون بود که بهم گفت بگردم.
میدونی که برداشتن مدرک از صحنه جرم
خودش جرمه و میتونه به دادگاه نظامی ختم بشه؟
ولی شاید یه اتفاقی بوده.
مثل سلاح هایی که از انبار برداشتی،
مثل اینکه دقیقا جای درست تو زمان درست بودی
تا اون تروریستی که همه دنبالش بودن رو از پا در بیاری.
ولی یه توضیح دیگه دارم.
حدس بزن.
هوم.
برگردیم به شب فارغالتحصیلی.
مافوقت، منتورت،
مردی که هرچی بلدی رو یادت داده،
کریستف، بهش حمله میشه.
دنیات از هم میپاشه.
پس خودت شروع میکنی به تحقیق کردن.
غیرقانونی یه مظنون که تازه دستگیرش کردی رو بازجویی میکنی.
از صحنه جرم مدرک برمیداری.
مایار رو ردیابی میکنی،
ولی تو بیمارستان از دستت در میره.
به گشتن ادامه میدی. از کامپیوتر همکارت استفاده میکنی.
و بعدش یارو رو پیدا میکنی.
میری دنبالش.
و تحقیقات خودت به یه عدالت شخصی و تنبیهی ختم میشه.
سرگرد، میشه یه لحظه صحبت کنیم؟
هر وقت تیری شلیک میشه، از افرادم بازجویی میشه. رویه همینه.
من خودمو قاطی نمیکنم چون کار پلیس محلیه.
حالا میفهمم این بازرسی داخلیه
که داره از افرادم بازجویی میکنه بدون اینکه بهم بگه!
توضیح بده.
شنیدم زن دیوید رو واسه بازجویی آورده بودی.
No comments yet. Be the first to leave one.