لومړۍ 200 کرښې.
لاویاچیا
برام یه قصه بگو. خوشحال یا ناراحت کننده؟
قصه خوشحال کنندهای هستش. روزی روزگاری یه قبرستونی بود...
فلورانس 1885
جیگو!
جیگو!
با این فکر اومدید اینجا،
تا وقتی مُردم، زمینو بین خودتون تقسیم کنید، آره؟
استفانو،
من نفسم بالا نمیاد. تو بهشون بگو برای چی اینجا جمع شدن.
بابا برای این شما رو خبر کرد، تا بگه زمین لا ویاچیا متعلق به خانواده کازامونتی (جدشون) هستش.
اون بود که اینجا رو ساخت و با چنگ و دندون دوباره احیاش کرد.
پول، خون، عرق و کُل زندگیشو توش خرج کرد.
اونم از وقتی که اربابها موهاشونو دُم اسبی میبستن.
این ملک نباید فروخته یا تقسیم بشه. برای همیشه.
این خواست بابا هستش.
برای همین شما رو فرا خونده.
تا یه کاغذی رو امضا کنید که توش نوشته شده، همهی شما از سهمتون چشم پوشی میکنید.
و من وارث میشم. - و اگه کسی هم مشکلی با این نظر داره، -
از تختم پا میشم،
و فکشو میارم پایین.
باید منتظر ناندو باشیم.
زمین برای استفانو میمونه.
پس خفه شو.
استفانو.
پسرت کجاست؟
زیر سنگ هم باشه، پیداش میکنم بابا.
پیداش کردی؟ - نه. -
فقط بهش سخت نگیر.
آمریگو رو نمیتونی مثل وضعی که بابات تربیتت کرد، رام کنی.
جیگو!
خدا رو شکر ناندو اومد.
الان تکلیف همه چیو روشن میکنیم.
سلام ناندو. - صبح بخیر. -
از دیشبِ منتظرتیم.
خب، این قلب امونمو بریده بود.
میدونم منتظرم بودید. ولی بدبختانه دیشب یه حمله خفیف قلبی داشتم.
خب، اوضاع چطوره؟ میدونم که هنوزم...
آره، خدا رو شکر هنوز زندست.
ولی قبل بستن چشماش، باید بی خیال بعضی چیزا بشه.
آروم باش. - هیچ وصیتنامه و ارثیهای نوشته نشده. -
ولی باید باشه، درسته؟
نه بابا. هیچی به هیچی.
تو بهش بگو، کوینتینا.
میخوان ما رو از ارث محروم کنن، ناندو. - آروم باش، بیاید بشینیم. -
اصلا حق کسی پایمال نشده. این خواسته بابا هستش.
همه چی مطابق عدالت و انصاف بوده. خودتم حالا میشنوی ناندو.
عدالت! تازه حتی دارن اجازه میدن بدون کشیش بمیره.
تو وصیتنامهش به همینا اشاره شده.
وصیت نامه اون یا تو؟
میشه برای یه لحظه منطقی باشی؟
نا سلامتی، برادر همدیگهایم، آره؟
اینو یه کم ببر عقب، نمیتونم نفس بکشم.
هی، جیگو.
سلام.
به نظرم نحوه تربیتت با جیگو خوب نیست.
باید دربارش حرف بزنیم.
برو یکم دیگه آب گرم بیار.
بجنب، دِ یالا.
کجا قایم شده بودی؟
تو مزارع بودم.
چیکار میکردی؟
مگه دیگه انگوری هم تو مزارع مونده؟
یه لشگر آدم اون پایین هستش.
آدم؟
بگو آخوند.
بیا نزدیکتر.
ویروسی که نشدم. قراره به مرگ طبیعی بمیرم.
بیا اینجا.
چیه، حالا که رو به موتَم، میترسونمت؟
هیچ وقت منو نترسوندی، ولی الان چرا.
دوست ندارم مُردنتو ببینم.
نمیتونم ببینم کسی بمیره.
باید بهش عادت کنی.
ما، خانواده کازامونتی هستیم.
مرگ هیچ وقت ما رو نمیترسونه.
میدونی کِی وقت مردنته؟
وقتی دیگه مثل ساعت وایمیستی،
و وقتی دیگه سر زمین کار نمیکنی و
نمیتونی از مشتات استفاده کنی.
گوشاتو باز کن، وقتی مُردم،
نباید کشیش رو بیارن تا پاهام رو تقدیس کنه.
و یادت باشه:
مغزها...
و مشتها.
و اگه آدمای اون پایین...
خواستن پای وکیلا رو بکشن وسط...
و به نظرت کشاورزا چقدر میتونن بهت پول بدن؟ یه صنار سه شاهی. - که چی؟ -
خب، واضحه که وصیت پدر برای اجازه دادن به استفانو به عنوان تنها وارث،
فقط یه ادای احترام هستش.
و هیچ پایه و اساس قانونی نداره.
اینقدر لقمه رو دور سرت نچرخون. حرفتو واضح بگو.
من خودم شاید لا ویاچیا رو بخرم.
و اینجوری بازم استفانو میتونه اینجا بمونه.
و به جای کشاورزا، میتونه منو به عنوان صاحب زمین قبول کنه.
من لیسانس دارم، ولی نه زنی دارم یا بچهای.
پس بعد مرگم،
میتونید دوباره لا ویاچیا رو بین خودتون تقسیم کنید.
یعنی دو بار به ارث میبریدش.
هم قبل و هم بعد مرگم.
با ناندو موافقم.
حرف خوبی میزنه. - ما هم به این وضع راضی هستیم. -
چیکار کنیم؟
باشه.
با دلایل منطقی، همه چی قابل حله...
بعدا بهتون پیش پرداخت میدم و فردا هم میریم محضر.
فردا...
یعنی وقتی بابا از پیشمون رفت.
همین الانشم از پیشتون رفته.
پسرت آمریگو به دردم میخوره.
به یه پسر تیز و فرز نیاز دارم که مراقب داراییهام باشه.
زودی بفرستش پیش من.
بهش غذا میدم و میتونه تو فروشگاه بخوابه.
دیگه بریم بابا رو ببینیم. بابای بیچاره.
یه بار یادم میاد وقتی بچه بودم...
فکرشم نمیکردم من اون کسی باشم که به خاک میسپارمش.
خدا میدونه چند بار دربارش با هم حرف زدیم،
صاف پیش اون دیوار کوتاه. و اون همیشه میگفت:
"باز خدا رو شکر لا ویاچیا همسایه قبرستونه.
این جوری حداقل مُردهها فایدشون اینه که میتونن تو زمینا بخزن و زمینمو بارور کنن."
خدا بیامرزتش.
حالا، این بار خودش مزارعشو بارور میکنه.
جیگو.
بیا.
این چه وضع نگاه کردنه؟
آره میدونم کشیش نمیخواست، ولی مگه چه اتفاقی افتاده؟
تازه تو اون دنیا شادشم میکنه.
یادت باشه بچه حرف گوش کنی باشی. و به محض اینکه یه دقیقه وقت آزاد گیرت اومد، بیا ما رو ببین.
برای تو، حتما.
اینجا احساس خوبی داشتم.
شاید بعضی وقتا،
فکر میکردم برم دنیا رو بگردم.
ولی حالا دارم میرم تو یه فروشگاهی که،
به زور توش بهم هوا میرسه.
خداحافظ جیگو. خدا به همراهت. یه شهروند نمونه بشو.
بپر بالا. - بابا آمریکا که نمیخوام برم. -
فلورانس همین سر کوچه هستش.
خداحافظ.
خداحافظ پسرم.
دیدی بعد مرگ بابا بزرگ، تو چه وضع خطری افتادیم؟
عموت مریضه. تا کِی میتونه زنده بمونه؟
وقتی زمانش برسه، لا ویاچیا باید مال ما بشه.
گوشاتو باز کن جیگو. اینقدر به آسمون زُل نزن، چون بالی برای پرواز نداری!
برای آخرین بار میگم جیگو،
حالا که بابا بزرگ رو خاک کردیم،
و فردیناندو صاحبش شده، باید بری تو نَخش.
و اگه گفت: یکی از دستاتو ببر، تو باید آماده باشی هز دوتاشو ببری.
و چشاتم باز نگه میداری، باشه؟ ببین،
مشکلاتمون از بستگانمون نمیاد، بلکه اون لولو خُر خُره بپا و پسرش مشکلمون هستن.
بپا بیشتر از 30 ساله تو اون خونه بوده،
اونم از وقتی شوهرش زنده بود.
و همیشه هم ادعا میکرد گوستاوو، عموی بچه هستش.
منظور حرفامو خوب بهت رسوندم؟
ناندو!
برای یه بارم که شده، به منافع خودت فکر کن.
میدونی که من هیچ وقت آدم غُر غُرویی نبودم.
ولی حالا میخوام عزتمو بزارم کنار و ازت یه درخواست کنم.
میدونم چی میخوای، ولی...
اگه دنبال جر و بحث هستی، به خودت زحمت نده.
به جاش برو تختو گرم کن، برو.
و نور چراغ رو هم کم کن.
میدونی که چقدر نفت مصرف میکنه.
آره، بحثو عوض کن.
اگه واقعا عدالتی وجود داشته باشه... - هستش، هستش. -
ولی الان دست از سرم بردار.
جوونیم...
اوج زندگیم،
و همه چیمو به پات ریختم.
تازه از افتخارمم بگذرم.
میدونم بپینا با این حرفات میخوای به کجا برسی.
به ایستگاه غُز زدن! آفرین! حرف تو دهنم بزار.
کلا در عوض این فداکاریها، بهم چی دادی؟
میدونی این حرص و جوشها رو برای خودم نمیخورم، برای اون طفلکی انجامش میدم.
کسی که الان بزرگ شده و قراره آخر سر از زندگیش شرمسار بشه.
مثل باباش.
طفلکی؟ اون وَلَده چموش رو میگی؟
خداییش ناندو، برا چی باهامون اینجوری رفتار میکنی؟
چرا ما رو با اون دهاتیا یکی میکنی،
و بهشون اجازه میدی بیان اینجا، تو فروشگاه؟
کی فامیلای درجه یکت هستن، ما یا اونا؟
جمعش کن دیگه، بپینا. از پول ریختن به پات خبری نیست.
خوب فیلم بازی میکنی! ولی میدونم هدف اصلیت چیه.
تازه، هیچ حساب بانکی هم برات باز نمیکنم.
هیچ وقت بهت نمیگم، پولامو کجا نگه میدارم.
البته اگه لایقش باشی، وقتی رو به موت باشم بهت میگم.
ولی از کجا معلوم، شاید همه چیو به برادرام و برادر زادههام دادم.
حداقل اونا کازومانتی واقعی هستن.
آره خانم.
فردا میرم لا ویاچیا رو میزنم به اسم استفانو.
بفرما!
نمیتونم نفس بکشم.
خوشحال شدی؟
داری به سمت سکته قلبی هلم میدی.
فعلا کمکم کن. دارم خفه میشم.
بدترین چیز با یه انسان، بد رفتاریه.
و همیشه به اندازه صنار یه شاه بهش پول دادن.
ولی، به قول تو کی به پول اهمیت میده؟ محبت رو عشقه.
محبتی که هیچ وقت به من و پسرم که برات فداکاری کردیم ندادی.
بپا! زن خوبی باش، حالم بده.
بپا...!
No comments yet. Be the first to leave one.