لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
ذهنهای ما خیلی شکنندهاند.
ما فکر میکنیم چون میتونیم دنیای اطرافمون رو ببینیم و لمس کنیم،
پس کنترل اوضاع دست ماست.
اما اون کنترل خیلی راحت از دست میره.
نه!
میا؟ میا، میتونی صدام رو بشنوی؟
- باشه. - ...همچنان که
در حال بررسیه...
نذار بشنوه. اون رو خاموش کن.
میا، تو دچار یک آسیب مغزی جدی شدی.
خانوادهات اینجا هستن. اونها رو به یاد میآری؟
اوه، ببین، خودشه. اون اینجاست.
اجی، بیا با خواهرت حرف بزن.
همیشه باید مرکز توجه باشی، مگه نه؟
افتضاح به نظر میرسی.
میدونم. متاسفم.
باید برش گردونیم به اتاق عمل.
"وقتی سعی کرد پرواز کنه،
پرنده کوچولو فهمید که بالهاش..."
فکر کنم...
"پس تصمیم گرفت..."
"و پرواز کرد و رفت."
تو پرنده کوچولوی منی؟
هی.
بیدار شدی.
چه حسی داری؟
بگیر.
فقط... فقط بنویسش، باشه؟
تو، آم... تو سقوط کردی.
و کلی دارو بهت دادن،
که یه جورایی بهش حسودیم میشه، ولی...
اون حالش خوبه.
اون خوبه. پیش مامانه.
ما از پسش برمیایم.
ما از پسش برمیایم.
میا. بیا دیگه.
آخ.
- اوه. - آخ.
- حالت خوبه؟ - آره، خوبم.
نه، من...
- اوه، این پاشنهها. - آره.
داشتم در مورد اینها بهت میگفتم.
آم، نمیدونم.
- حالت خوب میشه؟ - آره.
- از پسش برمیای؟ آره؟ بیا دیگه. - آره.
میخوای برسونمت؟
تو همینجوری که هستی، زیبایی.
- آره؟ - آره.
- جدی؟ - اوه، قطعاً.
خب، حالا فرصت داری که از دستم خلاص بشی.
صورتت.
خیلی خب.
روت کانال نیاز داری
برای حداقل نه تا از دندونهات.
اما نمیتونیم این عمل رو انجام بدیم
تا وقتی که بتونی دهانت رو به اندازه کافی باز کنی
تا بتونیم کارمون رو انجام بدیم.
باید هر روز بازش کنی و بکشی.
اما یادت باشه، پیچهای زیادی داری
که فکت رو نگه داشتن،
پس مراقب باش که چقدر بهش فشار میاری.
میا؟
هی.
میا؟
هی، برگرد پیش ما.
حالش خوبه؟
اوه. هی.
- فقط نفس بکش. باشه؟ - تو کی هستی؟
فقط نف... ایشون کارآگاه کولتون هستن.
یادت میاد؟
اون فقط میخواد کمی در مورد اتفاقی که افتاده حرف بزنه.
ببخشید، اون در حافظه کوتاهمدتش مشکل داره.
داری چی میکشی؟
این حجم از اطلاعات براش الان زیاده.
بعداً برمیگردم وقتی استراحت کرد.
من زود برمیگردم، باشه؟
دکترها بهم میگن که این اتفاق بعد از تروما طبیعیه.
چقدر بهش گفتی؟
زیاد نه. خودت دیدیش.
خب، اون تو چه اتفاقی افتاد؟
نمیدونم.
انگار اون آدم دیگهای شده.
بیا. بریم مامان رو پیدا کنیم.
- هی. - میا؟
جیک.
جیک، من اینجام.
اوه، صبر کن.
جیک، صبر کن! جیک، من اینجام!
جیک! جیک!
من اینجام.
هی. هی.
اشکالی نداره. هی.
میخوای مامان رو محکم بغل کنی؟
آره؟
و... اوه، دیدی... دیدی... دیدی...
- مامان رو بغل میکنی؟ - بیا دیگه.
آره؟
هی.
-سلام. -مامان.
سلام.
ای جان.
ببین کی اینجاست.
مامان.
-آخ. -آره، درد میکنه.
-مامان. -خوبم.
دلم برات تنگ شده بود.
مامان.
بابایی کجاست؟
باید کمی استراحت کنی.
-منظورم اینه که هر دوتون خیلی خستهاید. -باشه.
-بیا اینجا. -بله؟
-من میبرمش. -ها؟ بریم؟
خیلی خب.
بگو خداحافظ.
-بگو بایبای. -خداحافظ.
-بایبای. -خداحافظ.
از همهتون ممنونم که اومدید.
بله. ممنونم.
-حالت خوبه؟ -بله.
خداحافظ مامان.
خداحافظ.
خب، حالا دیگه گیر من افتادی.
آه.
سلام.
داشتم بهت فکر میکردم.
- داره به هوش میاد. - هنوز خیلی زوده.
دوباره بیهوشش کنید.
سلام بچهها.
- زود میبینمتون، باشه؟ - خداحافظ بابا.
خیلی خب، بخوابید. شب بخیر.
-دوستت دارم رفیق. -باشه.
باشه. بریم.
صبر کن جی. اه، فقط...
فقط به میا سلام کن.
سلام میا.
چطوری؟
خوبم.
باید دیدن آرورا امروز برات خوب بوده باشه، نه؟
منظورت چیه؟
اجی گفت که اون امروز میاد اینجا.
آرورا کجاست؟
د-- پیش مامان و بابا.
-اونا-- -چرا داری از من قایمش میکنی؟
آرورا کجاست؟ باید بچهم رو ببینم.
میا، اون همینجا بود.
نه، نه، نبود.
-ق-- قول میدم همین الان رفت. -نه. چرا--
ب-- بذار بعداً بهت زنگ بزنم، باشه؟
دروغ گفتن به من رو بس کن.
-چرا همه دارن به من دروغ میگن؟ -هی، هی، به من گوش کن.
نه. جیک کجاست؟ جیک کجاست؟
این الان اهمیتی نداره، میفهمی؟
-اون به من نیاز داره. -باشه.
میرم پرستار رو صدا کنم و برات
مُسکن بیشتری بگیرم، خب؟
میا، اونا دارن بهت دروغ میگن!
نه!
نذار اونا ما رو نابود کنن!
دوباره بیهوشش کنید.
نه! نه، نه! میا!
نه! میا!
نه.
میا، همهچی خوبه.
میا، همهچی خوبه.
خوبه.
همین الان کجا بودی؟
جیک کجاست؟
اونا بردندش، پلیسها.
-پلیسها، اونا بردندش. -میا.
فقط آروم باش، باشه؟
نه، نه. عقب وایسا.
-نه. نه، عقب وایسا. -فقط-- میا؟
-عقب وایسا. -چرا فکر میکنی اونا بردندش؟
پلیس چرا باید ببرتش؟
ها؟
فرودگاه رو یادت میاد؟
اون تور نجات رو که روش افتادی یادت میاد؟
فکر میکنی چطور به اونجا رسیدی؟
جیک.
کار جیک بود.
خوبه.
خوبه.
خوبه. همهچی خوبه.
مشکلی نیست.
حالت خوبه.
هیچکدومش منطقی نیست.
من پیش اون در امان بودم.
ذهنهای ما شکننده هستند.
اونا هم مریض میشن درست مثل بدنهای ما.
خودت گفتی که اون بسیار مضطرب شده بود.
و اگه به حال خودش رها بشه،
تأثیر عمیقی بر بدن
و بهخصوص بر ذهن میگذاره.
نه.
این نمیتونه جیک باشه.
اون اینطوری نیست.
آه، نه، نه، نه، بتا، بذار برات بگم.
غیرممکنه که ذهن رو بشناسی
کسی که خودش هم آن را خوب نمیشناسد.
No comments yet. Be the first to leave one.