لومړۍ 141 کرښې.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
قسمت سیزدهم: PVP بازیکن در مقابل بازیکن
داستان ادامه دارد
واقعا مصممی؟
البته.
خواهی مرد.
شکی نیست که خواهم مرد.
به چه میاندیشی؟
وقتی که میدانی شکستت حتمی است.
پادشاه دشمن، مقابلم ایستاده است، درست در تیررس شمشیرم.
مگر این روند، نتیجهی طبیعی نیست؟
درست است که از لحاظ جسمی نزدیکیم. ولی...
نتوانستی در مقابلش حتی پلک هم بزنی.
بین من و شما، فرقِ بین زمین و آسمان است.
با اینهمه، هنوزم فکر میکنی شانسی برای پیروزی داری؟
شاید، نمیدانم گون-دونو.
نکند به خاطر اینکه گفتم نمیکشمت گستاخ گشتهای؟
اصلا چنین فکری در سرم نبود.
بنده فقط در فکر انجام وظیفه بهعنوان رییس مبارزینِ این کشور هستم. فقط همین.
اگر با من روبرو شوی، تو را بدون تردید خواهم کشت.
و آن مرگ، حتمی و مطلق خواهد بود.
انتظارش را دارم.
که اینطور، خیلی حیف شد.
به عنوان مجموعهدار، کشتنِ کسی به نادری تو بسیار حیف است.
آیینز اون گون، پادشاه جادوگر!
بنده، رییس مبارزین کشور ری.استیز، گازف استرونوف هستم!
درخواست نبرد تن به تن میکنم!
رییس مبارزین!
گازف...
اگر درخواست بنده را قبول میکنید، ای پادشاه جادوگر،
از شما میخواهم تا این دو را شاهدِ مبارزهی ما بگیرید.
و-وایسا! یه لحظه وایسا!
ای پادشاه جادوگر کبیر! تمنا میکنم!
میدانم که باید گل خفت را به تن بمالم ولی، از ته قلبم به شما التماس میکنم!
آیا ممکن است که با هردوی ما باهم مبارزه کنید؟!
چنین چیزی نباید برای شما مشکلی ایجاد کند!
برین آنگلاس! میخواهی اراده و عزم مرا به عنوان یک مبارز به لجن بکشی؟!
بنده برای مبارزه با شما دونفر هیچ مشکلی ندارم.
نیازی به آن نمیشود.
کشتن آن دو نفر برای شما ضرورتی ندارد.
که اینطور. آن چشمان را قبلا نیز دیده بودم.
نگاهی نیرومند از مردی که خودش را برای مرگ آماده ساخته و به پیش میراند.
آن نگاه را تحسین میکنم.
باشد. شروطت را قبول میکنم.
یک پی.وی.پی بین من و استرونوف-دونو!
PVP= بازیکن مقابل بازیکن
میبخشید...
جسدت را در بهترین حالتش بر میگردانم.
تا بعدا جادوی احیاـــ
ضرورتی ندارد.
بنده آرزویی برای بازگشت به زندگی ندارم.
اگر بدنم را همینجا رها کنید تا خوراک حیوانات شوند هم مشکلی ندارم.
استرونوف-ساما...
خب، حالا شروع کنیم.
با شمام، لطفا شاهد آخرین نبردم باشید.
برین، این لطف رو به دوستت میکنی؟
اون خواستهی استرونوف-ساماـه.
الان خوبم.
بنده با همین چشمهام شاهد مردانگیت خواهم بود.
خواهش میکنم.
خب استرونوف-دونو، امکانش هست شمشیرت را ببینم؟
حتما.
شگفتا! چه شمشیری است این.
استرونوف-دونو، چقدر از قدرتهای این شمشیر آگاهید؟
همهش را
لبهی این شمشیر تیزی بیمانندی دارد،
که زره و آهن را مثل کره میبرد.
چه قدر حیف! آن تنها ذرهای کوچک از قابلیتهای این شمشیر است.
ها؟
سطح اطلاعاتِ -- به بیان دیگر،
سطح جادوی آن شمشیرـــ برابر این خنجر است.
سلاحی با چنین سطح جادوی پایینی نمیتواند حتی خراشی روی من به جای گذارد.
ولی با آن شمشیر ممکن است به من آسیب برسانی.
ساده بگویم، یعنی با آن شمشیر شاید بتوانی مرا بکشی.
با این، میتوانیم شرایط ابتدایی مبارزهی تن به تن را ایجاد کنیم.
اگر من بردم، میتوانم آن شمشیر را داشته باشم؟
خواهش میکنم، نمیشود. این شمشیر از گنجینههای ملی کشور است.
هوم. نبردی تن به تن که آیتمهای افتاده بر زمین، به صاحبانش بر میگردند.
باشد.
خیلی ممنونم، پادشاه جادوگر.
این فاصله باید درست باشد.
تنها چیزی که می ماند...
شمایی که با زره سفید براق هستی. نشانهی شروع مبارزه را بده.
کلایم-کون، خواهش میکنم.
پـ پس، بنده یک زنگولهی دستیِ جادویی دارم. صدای همان قبول است؟
-میخوای من انجام بدم؟ -ممنونم، ولی خودم انجام میدم.
-ممنونم، ولی خودم انجام میدم.
استرونوف-ساما...
بله. همیشه باید در مقابلِ وردهای مربوط به زمان، حسابی آماده بود.
دیلی مجیک، ترو دث جادوی درنگ، مرگِ راستین.
بدرود، گازف استرونوف.
ازت کینهای به دل نداشتم.
-عه؟ -چی شد؟
-چی شد الان؟ -من چه میدونم!
چی شد! پاشو، گازف!
او دیگر مرده.
استرونوف-ساما!
اینکه مرا به نبردی که شانسی برای بردش را نداشت دعوت کرد
مرا یاد آن روزی که دیدمش انداخت.
به احترام و افتخارِ رییس مبارزین،
دیگر با بزغالههای تاریکیِ خود نیروهای شما را دنبال نخواهم کرد.
به محض اینکه بدنش پاک شد آن را تحویل شما میدهم.
نهخیر، نیازی نیست.
ما گازف رو به خونه میبریم. نیازی به کمک تو نیست.
که اینطور.
مرگِ در دمی که رویش اجرا کردم، ترو دث مرگ راستین
با جادوهای سطح پایین احیا از بین نخواهد رفت.
درضمن، به مردمِ کشورت پیامم را برسان.
ما به کسانی که پیرو ما باشند، رحم خواهیم نمود.
اگر تا چند روز آینده، ا.رانتل را تسلیم کنید،
این موجودات از آمدن به پایتخت و با خاک یکسان کردنش دست خواهند کشید.
به پادشاهت بگو.
کلایم-کون، اشکال نداره گازف رو خودم به دوش بگیرم؟
باشه.
من هم این شمشیر استرونوف-ساما رو حمل میکنم.
هـ هفتاد هزار نفر؟!
غیر ممکنه...
هفتاد هزار نفر فقط با یک حمله...؟
بعد، جادویی خواند و ۵ هیولای بدترکیب را احضار نمود که ارتش پادشاه را تماما زیر رو رو کرد.
سپس، خودِ جناب گون، شخصا با نبردی تن به تن،
درگیر رییس مبارزین پادشاه، گازف استرونوف شد و او را به دیار باقی فرستاد.
آ-آسیب به نیروهایمان بسیار اندک و تنها به خاطر ترس و واهمهی آنها بود...
اول، باید به پایتخت برگردیم!
جناب ریون کدام گوری هستن؟!
هنوز به ا.رانتل بر نگشته؟!
واقعا بهتر بود درگیر جنگ نمیشدیم!
واقعا داری میگی این شهر رو دو دستی تقدیم اون هیولا کنیم؟!
فکر نمیکنی در مقابل اون قدرت، اگر به ا.رانتلِ کوفتی راضیـه، هزینهی کمیـه؟
رییس مبارزین...
چرا؟ چرا مرگ رو انتخاب کردی؟
اگر میخواستی بمیری، منم میخواستم همراهت بمیرم...!
برشِ چهارگانهی روشنایی!
حتی این رو... فقط به خاطر اینکه دوستت داشتم یاد گرفتم...
چرا نذاشتی همراهت بجنگم؟!
چرا نخواستی همراهت بمیرم؟!
واقعا راسته که میگن پیرتر که بشی، زودتر آبغوره میگیری.
فکر نمیکنم وقتی پای از دست دادن عزیزان در میون باشه گریه کردن ربطی به سن داشته باشه.
میبخشی کلایم-کون. همه چی رو انداختم گردنت.
خب، چی شد؟
بله. شاهزاده باربرو هنوز برنگشته.
فردا گروهی متشکل از ماجراجوهای استخدام شده رو برای جست و جوش ارسال میکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.