لومړۍ 200 کرښې.
خب حالا بریم. باید خوبه باشه.
ثابت نگهش دار.
خیل خب.
خب، این قراره آخرین ویدئوی من دربارهی چطور ویدئو بگیریم باشه.
ایستگاه رادیوی محلی دیترویت، متشکرم که به ما پیوستید.
من تیم بیکرم و اینجا با قهرمان محلی، گابریل ناکس هستم.
که خیلیا اونو به عنوان فرشتهی نگهبان میشناسن.
گابریل خیلی ممنونم که به ما ملحق شدی.
آره تیم ، ممنون.. ممنون بخاطر دعوت کردن من.
-خب بهم راجع به این اسم بگو.. -چه کوفتیه!
خب...
قبل اینکه شروع کنم میخوام دوباره اعتراف کنم که
شما میدونین که من یه نوع وسواس کنترل کردن دارم، یه نوعی که بدون اینکه گفته بشه ادامه میدم.
با این فرض وقتم تموم میشه.
منو دیدی... نجات دادن بچهها.
تو ۶تا بچه رو نجات دادی درسته؟ اونا داشتن غرق میشدن.
آره، اونا داشتن غرق میشدن.
باور ندارم تیم، که من هرکاری رو انجام دادم که هرکسی نیمخواد انجام بده.
پس میخوام یه ویدئوی حیرتآور درباره اینکه چطور توی بیابون زنده موند بسازم.
و سهتا قانون اصلی وجود داره.
من فک میکنم تو یه قهرمانی.
فک میکنم بخاطر همینه که اجتماع همچین اسمی رو بهت نسبت داده.
قدردان این موضوع نیستی؟
اوه، میدونی، کاملا صریح،
من خیلی از چیزی که جامعه فک میکنه قدردانی نمیکنم.
چهار یا پنج سال پیش نبود که اجتماع...
من نمیتونم ازت محافظت کنم یا برای هیچچیزی آمادت کنم.
فک کردم که من یه معتاد بودم.
من فکر میکردم که فقط یه بچهی بیارزشم که که توی خیابون بزرگ شدم.
و فقط یه نفر بودم که جزئی ازین جامعه نبود.
تا بیاد کنار من و منو این بین کمک کنه.
خب، نمیدونم...
خب، من فقط میخوام که شما بدونین چطور میشه توی یه بیابون زنده موند.
سه چیز وجود داره: سه چیز اصلی
و حالا چیزی که میخوام اینه که نوعی ازونو بکار بگیرم.
اون میخواد تورو بکشه، اون میخواد که... اون....
ناایمد کنندهس.
نترس.
ممکنه یکم درد داشته باشه.
سریع بدو.
اینجا بشین، بذار یه نگاهی به پات بندازم.
-نه، خیلی دیره. -حداقل بذار پاتو ببندم.
تو توی چادر نیا. مفهومه؟
صبح میری.
اگه نرم چی؟
لازمه که باهم باشیم.
پخش برنامه.
بحران شروع شده.
چی واقعیه؟
هنوز این دور و اطرافی؟
اره، کجا باید میرفتم؟
باشه.
خیلی با دقت گوش بده.
میتونی بیای توی این چادر اما...
هرچی که تو بگی.
یه مدتیه اینجا زندگی میکنی، که اینطور.
یه پناهگاه میخوای یا نه؟
متاسفم، عصبانیم.
خوبه، کنایه زدن یه مکانیسم دفاعیه.
بهش میگن مکالمه.
این کاریه که ادما با دهنشون انجام میدن، اونا حرف میزنن، چیزایی رو با هم سهیم میشن.
باید امتحانش کنی.
من دعوتت نکردم اینجا برای گپ زدن.
تو باید کمکم کنی که اینو از توی مچم درارم.
اوه، من نمیتونم با اون بهت کمک کنم.
چی؟
متاسفم. تو فقط منو برای لحظهای یاد کسی انداختی.
توام منو یاد کسی انداختی.
واقعا؟
اره، یه مرد پیر که خونریزی کرده بود.
پنس رو بده بهم.
زود باش.
زمانو داریم از دست میدیم.
باشه.
نه، پنس. اول پنس.
یه تیکه آهن توی پام گیر کرده.
من فقط فکر میکنم که شاید اگه کسی که یکمی مناسب تر باشه تا
همچین چیزی رو کنترل کنه مثل یه پرستار یا یه دکتر.
یه دکتر.
این جهان نیست... فقط بهم اون پنس لعنتی رو بده، خودم انجامش میدم.
متاسفم، نمیخواستم ناراحتت کنم.
گاز استریل.
-گاز -توی دستته.
اینجا، باید اونو زیر زخم بذاری
و همونطور که من اینو درمیارم تو سطحشو بپوشونی.
خیلی زود خون میاد.
پای لعنتی رو کامل باند پیچی کن.
با شمارش معکوس بهتر بود. من هنوز آماده نشده بودم.
آماده؟ فقط انجام بده.
اگر اینا بفهمن که ما به هر طریقی آسیب دیدیم دیگه نمیتونم به خودمون کمک کنم.
این چیه؟
همهی غذاهام بیرونه.
مطمئنم که خوب میشه. -اونا هر فرصتی که گیرشون بیاد وسایلای منو برمیدارن.
غذا، چوب، ابزارم.
تو...
یادت میاد که وقتی بحران اتفاق افتاد کجا بودی؟
مشکل چیه؟
تو نمیخوای من این تو باشم مگه نه؟
تو توی این چادری مگه نه؟
اره، توی جادرم اما تو باهام مثل یه متجاوز رفتار میکنی.
من توی شرایطیم که باید از خودم محافظت کتم
اما تورو به اینجا دعوت نکردم.
تو انتخاب کردی که باشی.
پس الان باید بفهمیم که هردوتامون در معرض اوناییم.
پس شاید من بخاطر دلیلی اینجام.
یاد گرفتم که کنار بیام.
پیشنهاد میکنم که همینکارو بکنی.
اما نباید تنها انجامش بدی.
من حق انتخابی ندارم.
تو همیشه حق انتخاب داری.
طوری تظاهر نکن که انگار میدونی من توی چه مخمصهایم.
منم توی همین مخمصهام دیوید.
همهی ما توی یه شرایط قرار گرفتیم وقتی که بحران...
خب، شرایط از کنترل من خارج بود،
پس همون یه ذره کنترلی که برام باقیمونده بودو برداشتم و یه راهی پیدا کردم که فایده داشته باشه.
هیس!
چندتا ازشون اونجان؟
به نظر میرسه کمن.
من هیچوقت اونارو اینجوری نشنیدم.
یه چیزی غلطه.
متاسفم.
الان نقشهای داری؟
دانشی داری که بخوای درمیون بذاری؟ چون الان وقتشه
راستش دارم، ولی..
شلوارتو لازم دارم.
ببخشید؟؟؟
بهم گوش کن. گفتی که اینا دنبال کسایی که مجروحن کشیده میشن درسته؟
من شلوارمو جلوی تو در نمیارم.
دیوید لطفا.
دارم سعی میکنم یه راهحلی پیدا کنم.
به کمکل احتیاج دارم.
و اینکه شلوارمو دربیارم کمک میکنه به حل کردن این موضوع؟
لطفا، ازت میخوام شلوارتو بهگ ببخشی، نه زندگیتو.
کاری که خودت بخوای و انجام بدی با کاری که مجبورت کنن فرق داره.
دیوید لطفا.
باشه باشه.
ممنون.
فکر میکنی که داری چیکا میکنی؟
ما باید از هر چیزی که بوی انسان میده خلاص بشیم.
بهت گفتم که من هیچ گوشتی اینجا ندارم، همش بیرونه.
اوکی، پس اگه گوشت بیرونه اون همونجاییه که ما باید بریم.
من بیرون نمیرم.
مجبور نیستی. مشکل من، راه حل خودم، باشه؟
نه... این مشکل ماس.
وقتش نیس.
متاسفم
اینجاس
لطفا
گمش نکن.
قدیمیه.
من تا حالا فقط یه چیزو توی زندگیم گم کردم.
ولی فکر کنم شانسم داره ازم رو برمیگردونه
بیخیال، تو میتونی انجامش بدی.
این اولین قانونه.
این مهمترین قانونه.
پس میخوام واقعا با دقت بهش گوش کنم.
همش بخاطر چاقوئه.
درسته.
اگه داری فکر میکنی این دیوونگیه،
اما این چاقوی کوچیک قراره بلیتی برای رهایی تو باشه.
این چیزیه که برات فراهم میکنه.
این چیزیه که کمکتون میکنه زنده بمونین.
اون چاقو خیلی مهمتر از غذاهای کنسرو شدنتونه، مهمتر از پناهگاهتون.
این چیزیه که برای زنده موندن لازم دارین.
فراموشش نکنین، همهچی از یه چاقو شروع میشه.
اینو بمال به خودت.
-چه غلطی میکنی؟ -به همهجای خودت. این کمک میکنه که بو رو پنهون کنه.
-تو نباید... -انجامش بده دیوید، لطفا. راهحل. مشکلات رو حل میکنه.
خیل خب، خیل خب. فهمیدم.
چه اتفاقی اون بیرون افتاد؟
زندگیت، کمک کرد.
خب، این خیلی احمقانهس.
خب، گوشت و شلوار خونیت دفن شدن پس...
وقتی ما توی هر دمایی زخمی میشیم، بدنمون هورمونهای استرس تولید میکنه.
اونا میتونن بوی اینارو از مایلها دورتر حس کنن.
متاسفم، چیه؟
اونا از استرسمون تغذیه میکنن،
زخمامون، مثل یه تیکهی آهنی غول پیکر که از پام کشیدی بیرون،
یه مثال از چیزی که باعث استرس میشه.
تو میتونی سعی کنی همهچیزو دفن کنی، اما فقط بدون که اون مشکلو حل نمیکنه.
اره.
خب، میتونیم ادارش کنیم، با توجه به اینکه داری شمشیر پادشاه ارتور رو نگهمیداری.
این یه بازی نیس، اینم اسباب بازی نیس.
درست گفتی.
چاقوی جیبی مرموز کوچیک خارج از حده.
از کجا میدونی که اونا به خون یا استرس یا هرچی دیگه جذب میشن؟
من...
من مدتیه که اونارو بررسی میکنم.
اما پوشوندن بو باید کاری بکنه، درسته؟
شاید یکم برامون وقت بخره، گفتنش سخته.
زمان برای چی؟
برای ما تا یه راهی پیدا کنیم که تورو ازینجا با امنیت بیرون ببریم.
جدی هستی؟
-از اولم بهت گفتم. -اصن به خودت گوش میکنی؟
اصن لحظهای به کسی به غیر از خودت فکر کردی؟
میتونی فقط برای یه ثانیه به کسی بهجز خودت فکرد کنی؟فقط بخاطر یه تغییر
اینجا بودن تو منو تحت خطر اونا قرار میده،
و کاملا صریح بگم، توروهم توی خطر بیشتری قرار میده.
حالا اونا هردوتای مارو توی تقاطعشون دارن.
پس تو سعی داری که از من محافظت کنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.