لومړۍ 200 کرښې.
به مادر دومم
استانبول، ۲۱ آوریل ۱۹۹۵
مادام! مادام!
عثمان! عثمان!
چی شده؟
مادام مرده. نتونستم بیدارش کنم!
- نفس نمیکشه و بدنش سرده! - دارم میآم!
مادام مرده؟
آره، توی خواب مرده.
- گولر؟ - چی شده؟
- مادام فوت کرده. - کی؟
حمام ترکی
رم - سفارت ترکیه ۱۹۹۶
- سلام نلی. - عصر بخیر خانم.
میشه لطفاً اینها رو بذاری توی یخچال؟
- آقای پائولو هم میآن؟ - آره، میز برای سه نفر.
دوش گرفتنت تموم شد؟
- چرا اینقدر دیر؟ - پیش معشوقهام بودم.
- بیا با هم بریم دوش بگیریم. - بیخیال!
- اون لوسیون رو بده به من. - اونجاست.
- لوسیون رو بده به من. - گفتم که، اونجاست.
بیا اینجا.
فردا با من به ناپل میآی؟
حراج بزرگی برای چندتا لالیک هست. میتونه جالب باشه.
باشه، مشکلی ندارم، چون صبح زود کارم تموم میشه.
اما واقعاً مجبوری فردا بری؟
وگرنه کی قراره بره آپارتمان رو اندازه بگیره؟
- کدوم؟ - همونی که توی خیابون جیوبوناریه.
- من باید برم ناپل. - پس تنها میری.
نه، با پائولو میرم،
- ...پس یه روز نمیبینیمت. - اینطوری نگو.
میخوای بهتر بگم؟ دارم با پائولو میرم.
این که بدتره.
روزنامه میخونم اذیت میشی، با عجله غذا میخورم اذیت میشی...
تمیزکاری میکنم اذیت میشی. از جونم چی میخوای؟
- میخوای حقیقت رو بدونی؟ - بشنویم...
چشم دیدن این رو نداری که من کارها رو بهتر از تو انجام میدم.
تو دیوونهای، به کمک احتیاج داری مارتا.
نه، نیاز دارم برم پی کارم، تا جایی که ممکنه دور بشم.
- ناپل اونقدرها دور نیست. - اعصابم رو خورد نکن!
اتو کردن یادت نره!
فرانچسکو، هنوز اونجایی؟
توی راه بودم.
میدونی چند وقته غیبش زده؟
فکر کردم صداش رو شنیدم.
شش ماهه که نیست و تو هنوز فکر میکنی صداش رو میشنوی؟
میشه بگی چرا اینقدر مهمه؟
اگه به تعطیلات نیاز داری، با پائولو برو.
- میدونی که اون نمیتونه بیاد. - راست میگی، یادم رفته بود.
اما من نمیتونم بیام، باید قضیه کاسارا رو دنبال کنم...
- من و پائولو از پسش برمیآیم. - ابداً...
من کار رو گرفتم، رابطها رو میشناسم، من با کارگرها سروکله میزنم.
تو همیشه همه کارها رو خودت انجام میدی. برای یه بار هم که شده به ما اعتماد کن!
چطوری میتونم، وقتی هنوز این همه کار باقی مونده؟
سقفها رو حتی هنوز شروع هم نکردن.
الو؟
- اونا هیچوقت تا دو هفته دیگه تمومش نمیکنن. - بعداً باهات تماس میگیرم.
- کی بود؟ - والریا.
- دوباره؟ - با این حال،
این یه معامله سه طرفهست، تو تنها نیستی.
و این خانوادهی توئه، تو باید بری ترکیه.
خانوادهی من؟ من اصلاً عمهام رو نمیشناختم!
اما اون خونه رو برای تو گذاشته، پس چرا من باید برم اونجا و بفروشمش؟
اینجا به من اعتماد نداری، اونوقت میخوای منو بفرستی به کشوری که نمیشناسمش؟
بهتره یه مرد بره. اونجا به مردها بیشتر احترام میذارن.
این اراجیف رو تموم کن و اعتراف کن که نمیخوای بهم کمک کنی!
- صدات رو بلند نکن. - پس به حرفم گوش کن.
قرمزش قشنگه.
من متولد برج ثورم، قرمز دوست دارم.
ایتالیاییها خیلی سختگیرن.
آره، سختگیر...
- زوزو، خریدار کیه؟ - یه زن پولدار، آدم خوبیه.
فردا میرم باهاش صحبت میکنم،
- بعد قرارداد رو میبندیم. - پس امشب برای چی بود؟
گارسون؟ بیا اینجا لطفاً.
چرا امشب همدیگه رو دیدیم؟
برای دوست شدن. برای اینکه بیشتر بشناسمت.
توی ترکیه راحت نیست. مثل ایتالیا نیست.
اما فردا معامله رو انجام میدیم؟
آره، فردا با خانم صحبت میکنم
و بعدش همهچیز رو بهت میگم.
زوزو، من باید در اسرع وقت برگردم.
فردا صبح قرارداد رو ردیف میکنم
- تا بتونی یه روزه بری. - خیلی خب.
از اون خانم خوشت میآد؟ میتونه آهنگهای ایتالیایی بخونه!
دقیقاً همونیه که لازم داشتم.
- شما ایتالیایی هستید، درسته؟ - بله.
ایتالیاییهای زیادی میآن اینجا، آدمهای مشهور.
اسمهای روی درها رو دیدید؟
گرتا گاربو، وینستون چرچیل، آگاتا کریستی...
به این هتل اومدن، و بعد ایتالیاییهای معروف:
پادشاه ایتالیا، ملک ویتوریو، انریکو فرمی...
- توتو کوتونیو... - شب بخیر.
شب بخیر، آقای تروتسکی.
الو؟ بله، بفرمایید.
سلام. من خارج از شهرم،
با دفتر تماس بگیرید و برای هفته بعد وقت بگیرید.
خداحافظ.
- ببخشید، متوجه نمیشم - (به فرانسوی) لطفاً کمکم کنید
خیلی گرمه، باید چیزی بنوشم.
(به فرانسوی) با من بیا، کمکت میکنم.
- ممنونم جوان - خواهش میکنم.
خیلی لطف دارید.
- چی شده؟ - خستهام، خسته...
- میخوای اونجا بشینی؟ - نه.
اون طرف، لطفاً.
- حالتون خوبه؟ - بله.
- تقریباً رسیدیم. - ممنون.
- خیلی مهربونید. - خواهش میکنم.
بالاخره رسیدیم به «حمام».
- میشه یه لیوان آب داشته باشم، لطفاً؟ - البته آقا.
یه کم سرم گیج میره.
اگه این خارجی نبود...
- تا حالا حمام رفتی؟ - نه، هرگز.
پس باید حتماً...
...از این فرصت استفاده کنی.
خیلی لطف دارید، اما من خیلی سرم شلوغه.
اما باید این کار رو بکنی.
حتماً، عزیزم.
- فرزندم، همهچیز آمادهست؟ - بله.
- اون قرارداده؟ - آمادهی امضاست.
به جز یک نکتهی کوچیک.
- چیه؟ - پولی در کار نیست.
- اما میدونی که من وقت ندارم! - چیکار کنم؟ اون خانم اینجا نیست.
وسایل قدیمیان...
...شاید باید قیمت رو بیاری پایین.
زوزو، اون خانم اینجا نیست، اونا میخوان قیمت رو بیارن پایین
و من هم میخوام برم. پیشنهادشون چیه؟
زوزو زرنگه. نگاه کن، قرارداد به ایتالیایی نوشته شده.
- زرنگم، نه؟ - اینجا هیچ قیمتی درج نشده.
باید مشخص بشه. حمام قدیمیه.
- با اون خانم حرف بزن. - چی دارم بگم؟
اونا که میدونستن قدیمیه!
- بهش چی گفتی؟ - «حمام».
تو هیچوقت به من نگفتی که این یه حمام ترکیه.
«حمام» یعنی حمام ترکی.
میدونم، اما چرا قبلاً بهم نگفتی؟
توی استانبول قبلاً حمامهای زیادی بود، یه جاذبهی بزرگ.
الان دیگه تموم شده، حمام دیگه طرفدار نداره.
به تابلو نگاه کن.
این یه حمام ترکیه، حمام سلطانِ آینهها.
- آینهها. - بله، آینهها.
دنبال من بیا.
- سلام زوزو، چطوری؟ - سلام خانم مینه.
- سلام. - سلام.
کسی خونه هست؟
یه لحظه صبر کنید.
- سلام آقا عثمان. - سلام زوزو.
ایشان صاحب حمام هستن. میشه کلیدها رو بگیریم؟
بفرمایید تو.
- نوشیدنی؟ - نه، ممنون.
- این آقا میخواد بفروشه. - فسون، یه کم دوغ بیار.
- پس تو فرانچسکو هستی. - بله، خودم هستم.
اون از ایتالیا اومده تا حمام رو بفروشه.
- از قبل یه پیشنهاد رو قبول کرده. - ممنونم.
اصلاً تردید نداره.
- این دخترم فسون است. - ممنونم دخترم.
- سلام، من فرانچسکو هستم. - سلام.
- خب، میخوای حمام رو ببینی؟ - بله، لطفاً.
- زود تمومش کن، ما عجله داریم. - خفه شو زوزو.
بیا، نشونت میدم.
- من همینجا میمونم. متوجه شدی؟ - فهمیدم زوزو.
ما همیشه از این راهرو استفاده میکردیم.
از وقتی مادام فوت کرده کسی اینجا نیومده.
میتونم پیش خودم نگهش دارم؟
بله، البته.
الان چی میخوای زوزو؟
من از وقتی ازدواج کردم اینجا زندگی کردم، بچههام اینجا به دنیا اومدن.
- میفهمی؟ - میفهمم.
نه، تو هیچی نمیفهمی.
از این سوراخ بیا بیرون، برو به یه محلهی جدید.
اگه خودت نری من میندازمت بیرون!
- پران، این برادرزادهی مادام است. - ساکت باش عثمان، این احمق اعصابم رو خورد میکنه.
فرانچسکو؟
تو برادرزادهی مادامی؟
ببخشید. مادام همیشه در مورد تو حرف میزد.
چیزی برای پذیرایی بهش دادید؟
- لطفاً بشینید. قهوه درست میکنم. - نه، ممنون.
ما وسایل زیادی از مادام آنیتا داریم
- چیکارشون کنیم؟ - نمیدونم.
- من تا چند روز دیگه میرم. - همهشون خرتوپرتهای قدیمیان.
بهت میگم اونا همهچیز رو فروختن، فقط چندتا چیز قدیمی مونده.
داری میگی ما وسایل مادام رو فروختیم؟
ما دزد نیستیم! میکشمش!
زوزو، فعلاً وارد این بحث نشو.
بابت بحث متأسفم. کی میخوای وسایل مادام رو ببینی؟
در اسرع وقت. باید زود برم.
- امشب برای شام پیش ما بمون. - نه، با من شام بخور!
پیش ما میمونی، تمام!
میمونم.
- فرانچسکو اینجاست. - عصر بخیر.
ببخشید، یه لحظه طول میکشه.
- ممنونم، زحمت کشیدید. - خواهش میکنم.
- عثمان، خونه رو بهش نشون بده. - من نشونش میدم.
مادام یک سال اینجا خوابید.
و همینجا فوت کرد؟
وسایل مادام داخل اونجاست.
سلام ممو، این فرانچسکوئه، برادرزادهی مادام.
- این برادرمه. - سلام. من محمد هستم، یا همون ممو.
- فرانچسکو، یه کم دیگه بخور. - نه، کافیه.
No comments yet. Be the first to leave one.