لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
لس آنجلس شهر مهاجرهاست.
از چوماشها گرفته تا ایرانیها
تا ویتنامیها و هر کس دیگری که بین اینهاست.
اینجا جایی است که به آن میآیند.
نویسندهای یک بار گفت: «لس آنجلس حس آینده را بیشتر از هر شهری که میشناسم
به آدم منتقل میکند.
«البته یک آینده بد را.»
منتظرم میمونی، مگه نه؟
-فکر کنم بهت گفتم که... -لعنتیها!
- اما، در موردش مطمئن نیستم. -هی.
فکر کنم من هم یک مهاجر باشم.
به نظرم لس آنجلس چیزهای خوب زیادی دارد.
اوناش.
بزن بریم.
اگرچه باید اعتراف کنم. شهر سختیه، بحثی درش نیست.
استخر باحالیه.
هی. خب مکانیکت چی گفت؟
گوش کن، بیشتر وقتها، وقتی یه ماشین اینطوری میاد...
…مکانیک یه قیافه غمگین میگیره، هر چقدر که واقعاً هزینه داشته باشه رو میگیره و یه صفر میذاره جلوش.
اما عزیزم، امروز خیلی خوششانسی،
چون رفیقم بیلی...
منظورم اینه که اون مثل یه گندالفِ صادقه.
فکر کردم داشتی برای تعویض روغن میرفتی.
نمیتونی ماشینی به این خوبی رو شش ماه روی جک رها کنی
و انتظار داشته باشی فقط با یه تعویض روغن دوباره راه بیفته.
باشه؟ ولی الان دیگه خوبه. عالیه.
خیلی خب.
اوناش، داره راه میره.
-پس اینجا میمونی، آره؟ -اینجا زندگی میکنم.
اینجا زندگی میکنی؟
باید پول زیادی بگیری.
نرخهای صنفی، اونطوری که بهم گفتن.
صنف جالبیه.
بد نیست.
هی. دنبال کار میگردی، وال؟
تا چند ساعت دیگه باید یه جایی باشم، ولی... آره. چه کاریه؟
نه، نه، نه. یه شغل. منظورم یه شغل واقعییه.
کار کردن با من.
میدونی؟ یه موقعیت شغلی دائمی.
نه، جدی میگم. منظورم اینه که ما تازه همدیگه رو دیدیم، ولی تو منضبطی، باهوشی.
و راستش رو بخوای، من میتونم...
میتونم، آه... به کمک نیاز دارم.
درسته.
نه، ولی نمیخوام عجولانه قضاوت کنم.
البته اگه تو، آه...
ام... نه، منظورم اینه که من...
من همیشه دنبال چیزهای جدید، فرصتهای شغلی جدید هستم.
-پس بهش فکر میکنی؟ -حتماً.
آره، عالیه. بذار... بذار روش فکر کنم.
خوبه. بهش فکر کن.
-خوبه. -خوبه.
باشه.
دنی! دستهات رو ببر بالا، دنی. زود باش.
پاهات رو حرکت بده.
همینه. حرکت کن.
شروع شد.
همینه. زود باش.
پاهات رو حرکت بده. پاهات رو حرکت بده.
بهش میگن بوکس.
بیرحمانهست، ولی بهش میگن ورزش.
دنی.
دنی!
باید اعتراف کنم،
هر اسمی که روش بذاری، سخته که ازش چشم برداشت.
اون داره از بیمارستان لعنتی دارو میدزده؟
این آخرین جاییه که دیده شده.
خدایا. اون... اون همیشه اینطوری نیست.
-منظورم اینه که این روزها هست، ولی... -نیازی نیست توضیح بدی.
من دارم چیزی رو توضیح نمیدم، فقط دارم واقعیت رو میگم.
البته.
و اون، آه... پلیس دنبالش نمیگرده؟
تا جایی که من میدونم، نه.
-ببخشید. -یادت باشه،
وقتی اون تویی، پاهات رو حرکت بده.
هی، تام. چه خبر؟
دستها بالا، شکم سفت. دستهات رو بالا نگه دار.
چه خبر مربی؟
-مامور؟ -کاش میشد.
نه، فقط یه آدم که داره برای جی کمک میکنه.
-آه، جی. برادر دیوونهت جی، مگه نه؟ -آره.
گوش کن، کار خوبی کردی اون شب.
ادی امبانفو... دو کلاس از تو بالاتره.
خب، اون مثل یه خوک سیمانی حرکت میکنه، ولی اصلاً حریف ضعیفی نیست.
ممنون، تدی.
اون یارو کند بود.
فقط لازم بود روی شکمش کار کنم و پاهای حرکتیش رو متوقف کنم
و بعد، پاپ، پاپ، بزنم بالا.
اتفاقهای بزرگی در انتظارته، دنی.
-تمرکزت رو حفظ کن. -باشه.
-خیلی خب، وقتی رسیدم پیام میدم. -باشه.
باشه، خداحافظ.
-ببخشید. -پس اوکی هستیم، درسته؟
فقط... آه... میدونی، بهم خبر میدی دیگه؟
قطعاً، آره. باید برم. ممنون که گذاشتی بیام اینجا.
خواهش میکنم.
هی، اون... اون تماس. درباره «جی» بود؟
بهت... بهت خبر میدم.
باشه.
همه چیز به پایان میرسه.
بعضی وقتا زودتر از اون چیزی که فکر میکنی.
از خورشیدهای کناری آندرومدا، تا دتامورفهای روی پالوما.
همه چیز میمیره.
اما با این وجود...
امیدوارم «جی» رو اینجا پیدا نکنم.
دارن میارنش.
- تام فلایبرگ. -وای، لعنتی...
چند سال پیش کمکش کردم وقتی زنش موقع کوهنوردی در اوهای گم شده بود.
ببین، بلدی چطور توی اینستاگرام پست بذاری؟
معلوم شد، اون فقط از دست تام فرار کرده بود.
هی، فلایبرگ، داره میاد داخل.
بریم که شروع کنیم.
مرد آسیایی، حدوداً بیست و چند ساله.
شباهت زیادی داره.
بسیار خب. خبر خوب.
امم، نه برای اون.
گفتی یه تسویه حساب گنگ بوده؟ شبیه یه «بنگر» به نظر نمیاد.
احتمالاً یه آدم عادی بوده. از اون اتفاقاتِ جای اشتباه، زمان اشتباه.
-این وسایلش هستن؟ -آره.
کیف پول، عکسها، چندتا اسکناس، یه کارت تلفن. اما هیچ کارت شناسایی عکسداری نداره.
-میتونم؟ -آره.
اون یه مهاجره. تازه وارد. احتمالاً هنوز منتظر مدارک اقامتش بوده.
فعالیت این کارت تلفن رو رهگیری کن میتونی پدر و مادرش رو پیدا کنی.
فقط یه شمارهست که مدام بهش زنگ میزده.
منطقیه.
در یک خبر خوشحالکنندهتر،
در دستهبندیِ «قوس تاریخ به سمت عدالت خم میشه»،
کیتی، تیرانداز کجاست؟
اینجاست.
اینجا انگار جهنمِ کارناوالِ ماردی گراست.
پلیس لسآنجلس دو بلوک اونطرفتر گیرش انداخت.
«ایزی ۴»؟
احتمالاً تتوئه گنگه. میپرسم ببینم چی میگن.
یه عضو گنگ که یه آدم عادی رو کشته؟
امم، پیش میاد.
ام، مراسم ورودی، از اون مدل «کسب اعتبار».
یا اینکه فقط یه احمقه، آدم اشتباهی رو زده.
مشکلی داری؟
بفرما.
بعضی وقتا هنوز جواب میده حتی اگه اون فقط... مرده باشه.
نپرس چطوری این رو یاد گرفتیم.
فکر کنم حق با تو بود.
درباره چی؟
اونا آدم اشتباهی رو کشتن.
حدس میزنم هنوز امیدوار بودم هر مشکلی که «جی» گرفتارش شده
کار خودش بوده باشه.
اما واقعاً کسی دنبالشه.
یه آدم جدی.
حق داره که بترسه.
با این حال، فکری به ذهنم رسید که کجا رو بعدی بگردم.
یا کجا رو دوباره بگردم.
-اوه! -لعنتی!
هی.
خوبی؟
خوبم. همین الان اخراج شدم، واسه همین، یه جورایی روز بدی دارم.
اوه، متاسفم. این... اه، خیلی بده.
-کمکت میکنم. -اه، ممنون، اه...
ممنونم.
-ممنونم. آره. -آره. بسیار خب.
هی. موفق باشی.
ممنون.
بلین.
«اگه دسامبر ۱۹۴۱ در کازابلانکا باشه، ساعت در نیویورک چنده؟»
«ساعتم کار نمیکنه.»
-فیلم رو دیدی؟ -آره!
-نظرت چی بود؟ -فوقالعاده بود.
خوبه.
یه درخواستی ازت دارم.
اون خودشه.
-آه. -آره.
-اون همون آدمته؟ -آره.
داره طبقه چهارم رو ترک میکنه.
توی راه پله دوربین دارید؟
نه.
بسیار خب، میتونی نشونم بدی که، اه... راهپلهها به کدوم خروجی ختم میشن؟
باشه.
اوم-اوم.
کجا رفت؟
منظورم اینه که نه، ده دقیقه گذشته، و اون هنوز...
اوه، اونجاست.
چرا اینقدر طول کشید تا از پلهها بیاد پایین؟
باید رفته باشه یه طبقه دیگه.
-دوربینها رو چک کنیم؟ -آره.
حق با توئه. اونجاست.
داره از راهپله طبقه پنجم خارج میشه.
چند دقیقه بعد اونجاست.
وا، وا، وایسا. برگرد عقب.
بسیار خب، برو جلو، آروم. آروم، آروم، آروم، وایسا.
وا.
یه چیزی ترسوندتش.
آره.
اون پیش آسانسور یا ایستگاه پرستاری دیده نمیشه،
پس هر جایی که اون چند دقیقه رفته باید از اون راهرو راه داشته باشه.
یه راهرو در طبقه پنجم.
«خسوس الخاندرو خاکس، ۲۲ ساله.
پذیرش ۲۷ آوریل.»
سه روز قبل از اینکه جی اینجا باشه.
"بیمار با چندین زخم گلوله رسید."
تزریق خون مکرر. لولهگذاری به دلیل سوراخ شدن ریه.
«جراحی اورژانسی طحال.»
No comments yet. Be the first to leave one.