Sugar

Sugar

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

2 فصل

د خپرونې معلومات

Sugar 2024 S02E02 720p 1080p 2160p AppleTVPlus Web persian
د لخوا تبصره shine021
سریال شوگر قسمت دوم فصل دوم

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-06-27
ډاونلوډونه: 25
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

زيرنويس از مهدي shine021

‏ لس آنجلس شهر مهاجرهاست.

‏ از چوماش‌ها گرفته تا ایرانی‌ها

‏ تا ویتنامی‌ها ‏و هر کس دیگری که بین این‌هاست.

‏ اینجا جایی است که به آن می‌آیند.

‏ نویسنده‌ای یک بار گفت: «لس آنجلس ‏حس آینده را بیشتر از هر شهری که می‌شناسم

‏ به آدم منتقل می‌کند.

‏ «البته یک آینده بد را.»

‏منتظرم می‌مونی، مگه نه؟

‏-فکر کنم بهت گفتم که... ‏-لعنتی‌ها!

‏- اما، در موردش مطمئن نیستم. ‏-هی.

‏ فکر کنم من هم یک مهاجر باشم.

‏ به نظرم لس آنجلس چیزهای خوب زیادی دارد.

‏اوناش.

‏بزن بریم.

‏ اگرچه باید اعتراف کنم. ‏شهر سختیه، بحثی درش نیست.

‏استخر باحالیه.

‏هی. خب مکانیکت چی گفت؟

‏گوش کن، بیشتر وقت‌ها، ‏وقتی یه ماشین این‌طوری میاد...

‏…مکانیک یه قیافه غمگین می‌گیره، هر چقدر که واقعاً هزینه داشته باشه رو ‏می‌گیره و یه صفر میذاره جلوش.

‏اما عزیزم، امروز خیلی خوش‌شانسی،

‏چون رفیقم بیلی...

‏منظورم اینه که اون مثل یه گندالفِ صادقه.

‏فکر کردم داشتی برای ‏تعویض روغن می‌رفتی.

‏نمی‌تونی ماشینی به این خوبی رو ‏شش ماه روی جک رها کنی

‏و انتظار داشته باشی فقط با ‏یه تعویض روغن دوباره راه بیفته.

‏باشه؟ ولی الان دیگه خوبه. ‏عالیه.

‏خیلی خب.

‏اوناش، داره راه میره.

‏-پس اینجا می‌مونی، آره؟ ‏-اینجا زندگی می‌کنم.

‏اینجا زندگی می‌کنی؟

‏باید پول زیادی بگیری.

‏نرخ‌های صنفی، اون‌طوری که بهم گفتن.

‏صنف جالبیه.

‏بد نیست.

‏هی. دنبال کار می‌گردی، وال؟

‏تا چند ساعت دیگه باید یه جایی باشم، ‏ولی... آره. چه کاریه؟

‏نه، نه، نه. یه شغل. منظورم یه شغل واقعی‌یه.

‏کار کردن با من.

‏می‌دونی؟ ‏یه موقعیت شغلی دائمی.

‏نه، جدی می‌گم. منظورم اینه که ما تازه همدیگه رو دیدیم، ولی ‏تو منضبطی، باهوشی.

‏و راستش رو بخوای، من می‌تونم...

‏می‌تونم، آه... به کمک نیاز دارم.

‏درسته.

‏نه، ‏ولی نمی‌خوام عجولانه قضاوت کنم.

‏البته اگه تو، آه...

‏ام... نه، منظورم اینه که من...

‏من همیشه دنبال چیزهای جدید، ‏فرصت‌های شغلی جدید هستم.

‏-پس بهش فکر می‌کنی؟ ‏-حتماً.

‏آره، عالیه. بذار... بذار روش فکر کنم.

‏خوبه. بهش فکر کن.

‏-خوبه. ‏-خوبه.

‏باشه.

‏دنی! دست‌هات رو ببر بالا، ‏دنی. زود باش.

‏پاهات رو حرکت بده.

‏همینه. حرکت کن.

‏ شروع شد.

‏همینه. زود باش.

‏پاهات رو حرکت بده. پاهات رو حرکت بده.

‏ بهش می‌گن بوکس.

‏ بی‌رحمانه‌ست، ولی بهش می‌گن ورزش.

‏دنی.

‏دنی!

‏ باید اعتراف کنم،

‏ هر اسمی که روش بذاری، ‏سخته که ازش چشم برداشت.

‏اون داره از بیمارستان لعنتی ‏دارو می‌دزده؟

‏این آخرین جاییه که دیده شده.

‏خدایا. اون... اون همیشه این‌طوری نیست.

‏-منظورم اینه که این روزها هست، ولی... ‏-نیازی نیست توضیح بدی.

‏من دارم چیزی رو توضیح نمی‌دم، ‏فقط دارم واقعیت رو می‌گم.

‏البته.

‏و اون، آه... ‏پلیس دنبالش نمی‌گرده؟

‏تا جایی که من می‌دونم، نه.

‏-ببخشید. ‏-یادت باشه،

‏وقتی اون تویی، ‏پاهات رو حرکت بده.

‏هی، تام. چه خبر؟

‏دست‌ها بالا، شکم سفت. دست‌هات رو بالا نگه دار.

‏چه خبر مربی؟

‏-مامور؟ ‏-کاش می‌شد.

‏نه، فقط یه آدم که داره برای جی کمک می‌کنه.

‏-آه، جی. برادر دیوونه‌ت جی، مگه نه؟ ‏-آره.

‏گوش کن، کار خوبی کردی اون شب.

‏ادی امبانفو... ‏دو کلاس از تو بالاتره.

‏خب، اون مثل یه خوک سیمانی حرکت می‌کنه، ‏ولی اصلاً حریف ضعیفی نیست.

‏ممنون، تدی.

‏اون یارو کند بود.

‏فقط لازم بود ‏روی شکمش کار کنم و پاهای حرکتی‌ش رو متوقف کنم

‏و بعد، پاپ، پاپ، بزنم بالا.

‏اتفاق‌های بزرگی در انتظارته، دنی.

‏-تمرکزت رو حفظ کن. ‏-باشه.

‏-خیلی خب، وقتی رسیدم پیام می‌دم. ‏-باشه.

‏باشه، خداحافظ.

‏-ببخشید. ‏-پس اوکی هستیم، درسته؟

‏فقط... آه... ‏می‌دونی، بهم خبر می‌دی دیگه؟

‏قطعاً، آره. باید برم. ‏ممنون که گذاشتی بیام اینجا.

‏خواهش می‌کنم.

‏هی، اون... اون تماس. درباره «جی» بود؟

‏بهت... بهت خبر میدم.

‏باشه.

‏ همه چیز به پایان میرسه.

‏ بعضی وقتا زودتر از اون چیزی که فکر می‌کنی.

‏ از خورشیدهای کناری آندرومدا، ‏تا دتامورف‌های روی پالوما.

‏ همه چیز می‌میره.

‏ اما با این وجود...

‏ امیدوارم «جی» رو اینجا پیدا نکنم.

‏دارن میارنش.

‏- تام فلای‌برگ. ‏-وای، لعنتی...

‏ چند سال پیش کمکش کردم ‏وقتی زنش موقع کوهنوردی در اوهای گم شده بود.

‏ببین، بلدی چطور ‏توی اینستاگرام پست بذاری؟

‏ معلوم شد، ‏اون فقط از دست تام فرار کرده بود.

‏هی، فلای‌برگ، داره میاد داخل.

‏بریم که شروع کنیم.

‏مرد آسیایی، حدوداً بیست و چند ساله.

‏شباهت زیادی داره.

‏بسیار خب. خبر خوب.

‏امم، نه برای اون.

‏گفتی یه تسویه حساب گنگ بوده؟ ‏شبیه یه «بنگر» به نظر نمیاد.

‏احتمالاً یه آدم عادی بوده. ‏از اون اتفاقاتِ جای اشتباه، زمان اشتباه.

‏-این وسایلش هستن؟ ‏-آره.

‏کیف پول، عکس‌ها، چندتا اسکناس، یه کارت تلفن. ‏اما هیچ کارت شناسایی عکس‌داری نداره.

‏-میتونم؟ ‏-آره.

‏اون یه مهاجره. تازه وارد. ‏احتمالاً هنوز منتظر مدارک اقامتش بوده.

‏فعالیت این کارت تلفن رو رهگیری کن ‏میتونی پدر و مادرش رو پیدا کنی.

‏فقط یه شماره‌ست ‏که مدام بهش زنگ می‌زده.

‏منطقیه.

‏در یک خبر خوشحال‌کننده‌تر،

‏در دسته‌بندیِ «قوس تاریخ به سمت عدالت خم میشه»،

‏کیتی، تیرانداز کجاست؟

‏اینجاست.

‏اینجا انگار جهنمِ کارناوالِ ماردی گراست.

‏پلیس لس‌آنجلس دو بلوک اون‌طرف‌تر گیرش انداخت.

‏«ای‌زی ۴»؟

‏احتمالاً تتوئه گنگه. می‌پرسم ببینم چی می‌گن.

‏یه عضو گنگ ‏که یه آدم عادی رو کشته؟

‏امم، پیش میاد.

‏ام، مراسم ورودی، ‏از اون مدل «کسب اعتبار».

‏یا اینکه فقط یه احمقه، آدم اشتباهی رو زده.

‏مشکلی داری؟

‏بفرما.

‏بعضی وقتا هنوز جواب میده ‏حتی اگه اون فقط... مرده باشه.

‏نپرس چطوری این رو یاد گرفتیم.

‏فکر کنم حق با تو بود.

‏درباره چی؟

‏اونا آدم اشتباهی رو کشتن.

‏ حدس می‌زنم هنوز امیدوار بودم هر مشکلی که «جی» ‏گرفتارش شده

‏ کار خودش بوده باشه.

‏ اما واقعاً کسی دنبالشه.

‏ یه آدم جدی.

‏ حق داره که بترسه.

‏ با این حال، فکری به ذهنم رسید ‏که کجا رو بعدی بگردم.

‏ یا کجا رو دوباره بگردم.

‏-اوه! ‏-لعنتی!

‏هی.

‏خوبی؟

‏خوبم. همین الان اخراج شدم، ‏واسه همین، یه جورایی روز بدی دارم.

‏اوه، متاسفم. این... اه، خیلی بده.

‏-کمکت می‌کنم. ‏-اه، ممنون، اه...

‏ممنونم.

‏-ممنونم. آره. ‏-آره. بسیار خب.

‏هی. موفق باشی.

‏ممنون.

‏بلین.

‏«اگه دسامبر ۱۹۴۱ در کازابلانکا باشه، ‏ساعت در نیویورک چنده؟»

‏«ساعتم کار نمی‌کنه.»

‏-فیلم رو دیدی؟ ‏-آره!

‏-نظرت چی بود؟ ‏-فوق‌العاده بود.

‏خوبه.

‏یه درخواستی ازت دارم.

‏اون خودشه.

‏-آه. ‏-آره.

‏-اون همون آدمته؟ ‏-آره.

‏داره طبقه چهارم رو ترک می‌کنه.

‏توی راه پله دوربین دارید؟

‏نه.

‏بسیار خب، میتونی نشونم بدی که، اه... ‏راه‌پله‌ها به کدوم خروجی ختم میشن؟

‏باشه.

‏اوم-اوم.

‏کجا رفت؟

‏منظورم اینه که نه، ده دقیقه گذشته، ‏و اون هنوز...

‏اوه، اونجاست.

‏چرا اینقدر طول کشید ‏تا از پله‌ها بیاد پایین؟

‏باید رفته باشه یه طبقه دیگه.

‏-دوربین‌ها رو چک کنیم؟ ‏-آره.

‏حق با توئه. اونجاست.

‏داره از راه‌پله طبقه پنجم خارج میشه.

‏چند دقیقه بعد اونجاست.

‏وا، وا، وایسا. برگرد عقب.

‏بسیار خب، برو جلو، آروم. ‏آروم، آروم، آروم، وایسا.

‏وا.

‏یه چیزی ترسوندتش.

‏آره.

‏اون پیش آسانسور یا ایستگاه پرستاری ‏دیده نمیشه،

‏پس هر جایی که اون چند دقیقه رفته ‏باید از اون راهرو راه داشته باشه.

‏ یه راهرو در طبقه پنجم.

‏ «خسوس الخاندرو خاکس، ۲۲ ساله.

‏ پذیرش ۲۷ آوریل.»

‏سه روز قبل از اینکه جی اینجا باشه.

‏"بیمار با ‏چندین زخم گلوله رسید."

‏تزریق خون مکرر. ‏لوله‌گذاری به دلیل سوراخ شدن ریه.

‏ «جراحی اورژانسی طحال.»

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left