1489

1489

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

1489 2023 1080p WEB-DL AAC2 0 H 264-ZTR fa
د لخوا تبصره OldMan505
معرفی و زیرنویس فارسی فیلم‌های مهجور @oldman505

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-08-15
ډاونلوډونه: 0
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫جنگ آرتساخ (قره‌باغ کوهستانی) ‫۲۷ سپتامبر ۲۰۲۰ شروع شد.

‫برادر کوچیکم سوغومون، ‫که دانشجوی موسیقی بود،

‫روز هفتم جنگ ناپدید شد.

‫ده روز بعد، دوربین گوشیم رو برداشتم ‫و شروع کردم به ثبت

‫چیزهایی که من و پدر و مادرم ‫داشتیم از سر می‌گذروندیم.

‫جنگ ۴۴ روز طول کشید. ‫من دو سال دیگه هم فیلم گرفتم.

‫و این شد اولین فیلمم.

‫آرتساخ (قره‌باغ کوهستانی) سرزمینیه ‫که از نظر تاریخی ارمنی بوده

‫و در دوره‌ی شوروی ‫به آذربایجان واگذار شد.

‫جنگ بر سر این سرزمین ‫و حق تعیین سرنوشت ملیِ

‫ارمنی‌های ساکن اونجا ‫سال ۱۹۸۸ شروع شد و تا امروز ادامه داره؛

‫با دوره‌هایی از آرامش نسبی ‫و عملیات نظامی مرگبار.

‫توی سرود ملی می‌گه: ‫«خوشا به حال کسی که برای آزادی ملت می‌میره.»

‫نباید بگه «کسی که ‫برای آزادی ملت می‌میره»،

‫باید بگه «کسی که ‫برای آزادی ملت زندگی می‌کنه.»

‫یعنی با زندگی کردن برای ملت، ‫جونشون رو وقفش کنن.

‫باید سخت کار کنن، ‫از خستگی جسمی از پا بیفتن،

‫عذاب بکشن، خسته و فرسوده بشن،

‫ولی کار مفیدی بکنن، ‫کاری که به درد ملت بخوره،

‫بعد برن بخوابن،

‫و فرداش بلند شن ‫و دوباره همین کار رو بکنن.

‫وگرنه تیزشون می‌کنی، ولی...

‫فرض کن یه قلم رو برای کار ظریف ‫و پرداخت دقیق تیز کنی،

‫بعد مثل یه ابزار زمخت ‫بکوبیش به سنگ گرانیت.

‫قلمِ سنگ توف، باریک و تیزه.

‫نازک و تیزه، ‫چون توف سنگ ظریفیه.

‫با همچین قلمی نمی‌شه ‫روی گرانیت، مرمر یا بازالت کار کرد.

‫سنگ سخت‌تر قلم کُندتری می‌خواد ‫تا ضربه رو تحمل کنه و نشکنه.

‫پسر ظریفی بود، ولی احساساتش، ‫ذهنش، ممکن بود بشکنه.

‫ممکن بود قربانی اون فرمانده‌های ‫بی‌سواد و

‫زمخت بشه؛

‫اونایی که هنر جنگیدن رو یاد نمی‌دن ‫و عملاً هیچ کاری نمی‌کنن.

‫بره و خدای نکرده ‫این‌طوری کشته بشه...

‫حالا نشستیم اینجا ‫و نمی‌دونیم کجاست، چه حالیه...

‫چقدر خوشحال بودیم.

‫هیچی شیرین‌تر از ‫پیروزی بر دشمن نیست.

‫وقتی ترقه‌ها می‌ترکیدن، ‫باغرامیان تصور می‌کرد

‫خبر چطور توی اون کشور پهناور ‫پخش شده.

‫مردم از لنینگراد تا ولادی‌وستوک ‫چطور ریختن توی خیابون‌ها،

‫و پیروزی رو جشن می‌گیرن؛

‫زندگی‌ای که به اون‌ها ‫و نسل‌های بعد هدیه شده.

‫تصور می‌کرد اون خبر عزیز ‫چطور به خونه‌ی خودش رسیده.

‫تامارا و مارگوشا ‫چطور پنجره‌ها رو باز کردن،

‫و اون طرف، چه دریایی ‫از شور و شادی به پا شده!

‫در رژه‌ی پیروزی، ‫باغرامیان قهرمان‌هاش رو رهبری می‌کرد؛

‫ستون بهترین سربازهای ‫جبهه‌ی اول بالتیک.

‫این لحظه‌ی پیروزی بود؛ ‫بهترین لحظه

‫در زندگی اون فرمانده.

‫هیچ‌کس نمی‌دونست زیر ‫لباس رسمیِ جشنش،

‫ژنرال حرزی همراهش داشت ‫که توش کمی خاک وطنش بود.

‫ایمانش به اون حرز...

‫صبر کن.

‫همیشه توی سخت‌ترین روزها نجاتش داده بود.

‫گربه کوچولو دوستت داره.

‫هیچ‌وقت زخمی نشده بود.

‫با اطمینان می‌تونم بگم ‫این خوشحال‌ترین لحظه بود

‫در تمام سال‌ها، ماه‌ها، هفته‌ها و روزهای ‫جنگ بزرگ میهنی.

‫باید امروز اینو نصب کنیم.

‫فکر کردم برای حیاط خودمونه.

‫هان؟

‫فکر کردم برای حیاط خودمونه.

‫- اینو؟ ‫- آره.

‫برای حیاط خودمون بود، ‫ولی آشوت خوشش اومد،

‫می‌شه گفت ‫سفارشش رو داد.

‫این پله‌ها رو جمع کنم، ‫باشه شوغاکات؟

‫می‌تونی بیای اینجا ‫از نارکاتسی هم یه نما بگیری.

‫- دیرت نشده؟ ‫- چرا، معلومه که شده.

‫زود باش، مامان منتظره.

‫- صبر کن دوربین رو بیارم. ‫- نه، این‌طوری نمی‌شه.

‫ببین، من باید برم شوغاکات.

‫همه‌ی اینا برای کیه؟

‫اگه سوغومون برگرده، ‫همه‌ش معنی پیدا می‌کنه.

‫باشه عزیزم، من رفتم.

‫بذار در رو ببندم.

‫من دیگه می‌رم عزیزم.

‫می‌دونی کلید کجاست.

‫کبوتر سفید، یه مشت دونه ‫برات دارم،

‫تا بهترین آرزوهام رو ‫برای کوه‌ها ببری.

‫کبوتر سفید، یه کم آب شیرین ‫برات دارم،

‫تا از کوه‌ها ‫خبر خوش بیاری...

‫(نخست‌وزیر ارمنستان) ‫شهروندان عزیز،

‫دیکتاتوری الهام علی‌اف ‫دوباره درگیری مسلحانه رو شروع کرده.

‫این جنگی تحمیلی ‫علیه مردم ارمنستانه؛

‫جنگی علیه استقلال، ‫آزادی و عزت ما.

‫مردم ارمنستان ‫برای چنین جنگی آماده بودن،

‫چون می‌دونستیم ‫ارمنی‌ستیزی و دشمنی

‫و نفرتی که دیکتاتوری آذربایجان

‫دهه‌ها به مردمش خورونده، ‫نتیجه‌ای نمی‌تونه داشته باشه

‫جز جنگ.

‫دیکتاتوری آذربایجان ‫حالا گروگان

‫سیاست ضد ارمنیِ خودشه ‫و حالا می‌خواد

‫وعده‌ای رو که با تبلیغات ساخته، ‫یعنی حل مناقشه‌ی قره‌باغ

‫از راه نظامی، عملی کنه.

‫مردم ارمنستان آماده‌ان ‫ضربه‌ی سنگینی به دشمن بزنن.

‫همه‌ی اپراتورها مشغولن. ‫لطفاً پشت خط بمونید.

‫هیچ‌کس جواب نمی‌ده.

‫اگه تا چند دقیقه دیگه جواب ندن، ‫فکر کنم قطع کنم.

‫پس چرا می‌گن ‫پشت خط بمونم؟

‫- الو. ‫- الو.

‫می‌شه لطفاً اسم یه سرباز رو ‫توی فهرست‌ها چک کنید؟

‫بفرمایید.

‫سوغومون واردانیان.

‫سوغومون واردانیان؟

‫بله.

‫اسم پدر؟

‫کامو.

‫خدا رو شکر، این اسم فعلاً ‫توی فهرست مجروح‌ها یا کشته‌ها نیست.

‫مفقود چی؟

‫برای اون باید با 010448425 تماس بگیرید.

‫زنگ زدم. گفتن مفقوده، ولی...

‫اگه اونا اینو گفتن، ‫پس وضعیت همینه.

‫ما فقط فهرست کشته‌ها ‫و مجروح‌ها رو می‌گیریم.

‫درباره‌ی مفقودها ‫هیچ اطلاعاتی نداریم.

‫اگه اطلاعات بیشتری می‌خواید، ‫برید مؤسسه‌ی نظامی مامیکونیانتس.

‫رسیدگی به این موضوع ‫اونجاست؛

‫اینکه پیداش می‌کنن یا نه، ‫چه حالیه، چیزی می‌دونن یا نه...

‫همه‌ی این سؤال‌ها رو اونجا بپرسید.

‫بله، ولی اپراتور دیگه امروز گفت

‫اطلاعات نهایی ‫آخرش به شما می‌رسه.

‫ما فقط درباره‌ی کشته‌ها ‫و مجروح‌ها اطلاعات می‌گیریم.

‫برای مفقودها، ‫فقط همین اطلاعاتی رو می‌بینم که اینجاست:

‫متولد ۱۶.۰۶.۱۹۹۸، ‫از آرماویر، روستای تایروف...

‫۱۶.۰۱... ۱۹۹۸.

‫بله، شانزدهم... آره، ۱۶.۰۱. ‫من چی گفتم؟

‫۱۶.۰۶.

‫نه، نه. ۱۶.۰۱.۱۹۹۸. ‫اعزام دوم در سال ۲۰۱۹،

‫دانشجوی افسریِ پایگاه ۱۲۷۹۸. ‫این اطلاعاتیه که می‌بینم،

‫ولی اجازه ندارم ‫به سؤال دیگه‌ای جواب بدم.

‫این اطلاعات رو می‌بینم...

‫ولی حق ندارم ‫چیزی به خانواده بگم.

‫همون بخشی که گفتم ‫مسئول این موضوعه،

‫همون کمیسیونی که گفتم، ‫اونا بهتون جواب می‌دن.

‫این اطلاعات دستمه، ‫ولی بیشتر از این نمی‌تونم چیزی بگم.

‫باشه، ممنون.

‫وقتی اینو شنیدم، ‫برای سوغومون امیدوار شدم.

‫بابا، داشتی چی کار می‌کردی؟

‫هان؟

‫بیا اینجا شوغاکات.

‫- داشتی چی کار می‌کردی؟ ‫- چی کار می‌کردم؟

‫- داشتی چی کار می‌کردی؟ ‫- دعا می‌کردم.

‫آدم توی خونه‌ش ‫آروم زندگی می‌کنه،

‫توی خونه‌ی گرم و خوشش، ‫برای خودش آشیونه می‌سازه،

‫با خانواده و بچه‌هاش ‫دنبال خوشبختیه...

‫بعد یه مشت شغال میان ‫و همه‌چی رو خراب می‌کنن...

‫اون قوم وحشی، بی‌رحم و بربر.

‫می‌ریزن توی زندگیت.

‫نمی‌فهمم، واقعاً ‫یه تلفن زدن این‌قدر سخته؟

‫فقط یه تماس؟

‫این چه وضعیه؟

‫یعنی هیچ راهی نیست؟ ‫حتی یه تماس؟

‫الان فکر نمی‌کنه ‫ما چه عذابی می‌کشیم؟

‫نمی‌تونه یه زنگ بزنه؟

‫همون یه تماس؛ به هر قیمتی، ‫هرجوری که شده.

‫نمی‌تونست یه یادداشت به کسی بده؟

‫شماره رو بده و بگه: ‫«لطفاً بهشون زنگ بزن،

‫من از اینجا نمی‌تونم تماس بگیرم...

‫از اینجا که رفتی بیرون ‫به این شماره زنگ بزن، بگو زنده‌ام.»

‫چرا گوشی واهان خاموشه؟

‫چطور می‌ذاریم این‌طوری باهامون رفتار کنن؟ ‫چطور اجازه می‌دیم؟ چطور؟

‫چطور اجازه می‌دیم؟ چطور؟

‫وقتی درباره‌ی سوغومون حرف می‌زنی ‫عصبانی می‌شم،

‫چون بعضی وقت‌ها ‫ناخواسته فعل گذشته به کار می‌بری.

‫گذشته؟

‫آره، بعضی وقت‌ها درباره‌ش ‫طوری حرف می‌زنی انگار مربوط به گذشته‌ست.

‫آره، ولی من که هیچی نمی‌دونم ‫شوغاکات.

‫- یعنی چی؟ ‫- از ترس این‌طوری حرف می‌زنم.

‫نمی‌خوام... ‫هرچی می‌گم از ترسه.

‫نمی‌خوام اتفاق بدی بیفته، ‫نمی‌خوام بمیره.

‫بابا، اینجا خون اومده؟

‫این چیه، خاله؟

‫- نه، خال نیست. ‫- یه چیزی رو کندی.

‫- بس کن دیگه. ‫- باید با عینکم نگاه کنم.

‫من هیچی نمی‌دونم، ‫نمی‌دونم چرا اینو گفتم.

‫- می‌گی فعل گذشته؟ ‫- آره.

‫فکر کنم ترسه که حرف می‌زنه؛ ‫همون «نمی‌خوام این‌طوری بشه».

‫عزیزم، تمام عمرم رو ‫این‌طوری گذروندم

‫که خوشبختی‌م رو توی شما پیدا کنم.

‫که یه روز با خیال راحت چشم‌هام رو ببندم ‫و ببینم همه‌چی

‫دور و برم شکوفا شده؛ ‫شما بزرگ شدین و پیشرفت کردین،

‫بچه، نوه، زندگی خوب...

‫بعد شر از راه می‌رسه ‫و می‌خواد همه‌چی رو نابود کنه.

‫می‌فهمی؟ کل زندگیم ‫هیچ و پوچ می‌شه،

‫همه‌ی آرزوهام، ‫همه‌ی چیزی که براش زندگی کردم...

‫دیگه چه توانی برام می‌مونه؟

‫برای همین گفتم من فرمانده نژده نیستم، ‫اون‌همه قدرت توی وجودم نیست.

‫ولی تو تصویرهای قدرتمند می‌سازی، ‫مجسمه‌های قدرتمند می‌سازی.

‫این قدرت نیست؟

‫نه، نه... مثلاً تامانیان رو ببین.

‫می‌گن وقتی هر دو دخترش مُردن...

‫از غصه دق کرد.

‫دلیل مرگ زودهنگامش ‫همین بود...

‫چطور مُردن؟

‫- بیماری بود یا یه چیزی. ‫- هر دو دخترش.

‫خیلی دخترهاش رو دوست داشت.

‫آدم حساسی بود.

‫فکر کن، کسی که اومده بود ‫به وطن و ملت خدمت کنه،

‫معمار ملیِ دوران مدرن...

‫دوربین اونجاست، ‫اگه لازم داری...

‫بده من...

‫چرا مامان فقط یه بشقاب آورده؟

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left