لومړۍ 200 کرښې.
جنگ آرتساخ (قرهباغ کوهستانی) ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۰ شروع شد.
برادر کوچیکم سوغومون، که دانشجوی موسیقی بود،
روز هفتم جنگ ناپدید شد.
ده روز بعد، دوربین گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به ثبت
چیزهایی که من و پدر و مادرم داشتیم از سر میگذروندیم.
جنگ ۴۴ روز طول کشید. من دو سال دیگه هم فیلم گرفتم.
و این شد اولین فیلمم.
آرتساخ (قرهباغ کوهستانی) سرزمینیه که از نظر تاریخی ارمنی بوده
و در دورهی شوروی به آذربایجان واگذار شد.
جنگ بر سر این سرزمین و حق تعیین سرنوشت ملیِ
ارمنیهای ساکن اونجا سال ۱۹۸۸ شروع شد و تا امروز ادامه داره؛
با دورههایی از آرامش نسبی و عملیات نظامی مرگبار.
توی سرود ملی میگه: «خوشا به حال کسی که برای آزادی ملت میمیره.»
نباید بگه «کسی که برای آزادی ملت میمیره»،
باید بگه «کسی که برای آزادی ملت زندگی میکنه.»
یعنی با زندگی کردن برای ملت، جونشون رو وقفش کنن.
باید سخت کار کنن، از خستگی جسمی از پا بیفتن،
عذاب بکشن، خسته و فرسوده بشن،
ولی کار مفیدی بکنن، کاری که به درد ملت بخوره،
بعد برن بخوابن،
و فرداش بلند شن و دوباره همین کار رو بکنن.
وگرنه تیزشون میکنی، ولی...
فرض کن یه قلم رو برای کار ظریف و پرداخت دقیق تیز کنی،
بعد مثل یه ابزار زمخت بکوبیش به سنگ گرانیت.
قلمِ سنگ توف، باریک و تیزه.
نازک و تیزه، چون توف سنگ ظریفیه.
با همچین قلمی نمیشه روی گرانیت، مرمر یا بازالت کار کرد.
سنگ سختتر قلم کُندتری میخواد تا ضربه رو تحمل کنه و نشکنه.
پسر ظریفی بود، ولی احساساتش، ذهنش، ممکن بود بشکنه.
ممکن بود قربانی اون فرماندههای بیسواد و
زمخت بشه؛
اونایی که هنر جنگیدن رو یاد نمیدن و عملاً هیچ کاری نمیکنن.
بره و خدای نکرده اینطوری کشته بشه...
حالا نشستیم اینجا و نمیدونیم کجاست، چه حالیه...
چقدر خوشحال بودیم.
هیچی شیرینتر از پیروزی بر دشمن نیست.
وقتی ترقهها میترکیدن، باغرامیان تصور میکرد
خبر چطور توی اون کشور پهناور پخش شده.
مردم از لنینگراد تا ولادیوستوک چطور ریختن توی خیابونها،
و پیروزی رو جشن میگیرن؛
زندگیای که به اونها و نسلهای بعد هدیه شده.
تصور میکرد اون خبر عزیز چطور به خونهی خودش رسیده.
تامارا و مارگوشا چطور پنجرهها رو باز کردن،
و اون طرف، چه دریایی از شور و شادی به پا شده!
در رژهی پیروزی، باغرامیان قهرمانهاش رو رهبری میکرد؛
ستون بهترین سربازهای جبههی اول بالتیک.
این لحظهی پیروزی بود؛ بهترین لحظه
در زندگی اون فرمانده.
هیچکس نمیدونست زیر لباس رسمیِ جشنش،
ژنرال حرزی همراهش داشت که توش کمی خاک وطنش بود.
ایمانش به اون حرز...
صبر کن.
همیشه توی سختترین روزها نجاتش داده بود.
گربه کوچولو دوستت داره.
هیچوقت زخمی نشده بود.
با اطمینان میتونم بگم این خوشحالترین لحظه بود
در تمام سالها، ماهها، هفتهها و روزهای جنگ بزرگ میهنی.
باید امروز اینو نصب کنیم.
فکر کردم برای حیاط خودمونه.
هان؟
فکر کردم برای حیاط خودمونه.
- اینو؟ - آره.
برای حیاط خودمون بود، ولی آشوت خوشش اومد،
میشه گفت سفارشش رو داد.
این پلهها رو جمع کنم، باشه شوغاکات؟
میتونی بیای اینجا از نارکاتسی هم یه نما بگیری.
- دیرت نشده؟ - چرا، معلومه که شده.
زود باش، مامان منتظره.
- صبر کن دوربین رو بیارم. - نه، اینطوری نمیشه.
ببین، من باید برم شوغاکات.
همهی اینا برای کیه؟
اگه سوغومون برگرده، همهش معنی پیدا میکنه.
باشه عزیزم، من رفتم.
بذار در رو ببندم.
من دیگه میرم عزیزم.
میدونی کلید کجاست.
کبوتر سفید، یه مشت دونه برات دارم،
تا بهترین آرزوهام رو برای کوهها ببری.
کبوتر سفید، یه کم آب شیرین برات دارم،
تا از کوهها خبر خوش بیاری...
(نخستوزیر ارمنستان) شهروندان عزیز،
دیکتاتوری الهام علیاف دوباره درگیری مسلحانه رو شروع کرده.
این جنگی تحمیلی علیه مردم ارمنستانه؛
جنگی علیه استقلال، آزادی و عزت ما.
مردم ارمنستان برای چنین جنگی آماده بودن،
چون میدونستیم ارمنیستیزی و دشمنی
و نفرتی که دیکتاتوری آذربایجان
دههها به مردمش خورونده، نتیجهای نمیتونه داشته باشه
جز جنگ.
دیکتاتوری آذربایجان حالا گروگان
سیاست ضد ارمنیِ خودشه و حالا میخواد
وعدهای رو که با تبلیغات ساخته، یعنی حل مناقشهی قرهباغ
از راه نظامی، عملی کنه.
مردم ارمنستان آمادهان ضربهی سنگینی به دشمن بزنن.
همهی اپراتورها مشغولن. لطفاً پشت خط بمونید.
هیچکس جواب نمیده.
اگه تا چند دقیقه دیگه جواب ندن، فکر کنم قطع کنم.
پس چرا میگن پشت خط بمونم؟
- الو. - الو.
میشه لطفاً اسم یه سرباز رو توی فهرستها چک کنید؟
بفرمایید.
سوغومون واردانیان.
سوغومون واردانیان؟
بله.
اسم پدر؟
کامو.
خدا رو شکر، این اسم فعلاً توی فهرست مجروحها یا کشتهها نیست.
مفقود چی؟
برای اون باید با 010448425 تماس بگیرید.
زنگ زدم. گفتن مفقوده، ولی...
اگه اونا اینو گفتن، پس وضعیت همینه.
ما فقط فهرست کشتهها و مجروحها رو میگیریم.
دربارهی مفقودها هیچ اطلاعاتی نداریم.
اگه اطلاعات بیشتری میخواید، برید مؤسسهی نظامی مامیکونیانتس.
رسیدگی به این موضوع اونجاست؛
اینکه پیداش میکنن یا نه، چه حالیه، چیزی میدونن یا نه...
همهی این سؤالها رو اونجا بپرسید.
بله، ولی اپراتور دیگه امروز گفت
اطلاعات نهایی آخرش به شما میرسه.
ما فقط دربارهی کشتهها و مجروحها اطلاعات میگیریم.
برای مفقودها، فقط همین اطلاعاتی رو میبینم که اینجاست:
متولد ۱۶.۰۶.۱۹۹۸، از آرماویر، روستای تایروف...
۱۶.۰۱... ۱۹۹۸.
بله، شانزدهم... آره، ۱۶.۰۱. من چی گفتم؟
۱۶.۰۶.
نه، نه. ۱۶.۰۱.۱۹۹۸. اعزام دوم در سال ۲۰۱۹،
دانشجوی افسریِ پایگاه ۱۲۷۹۸. این اطلاعاتیه که میبینم،
ولی اجازه ندارم به سؤال دیگهای جواب بدم.
این اطلاعات رو میبینم...
ولی حق ندارم چیزی به خانواده بگم.
همون بخشی که گفتم مسئول این موضوعه،
همون کمیسیونی که گفتم، اونا بهتون جواب میدن.
این اطلاعات دستمه، ولی بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم.
باشه، ممنون.
وقتی اینو شنیدم، برای سوغومون امیدوار شدم.
بابا، داشتی چی کار میکردی؟
هان؟
بیا اینجا شوغاکات.
- داشتی چی کار میکردی؟ - چی کار میکردم؟
- داشتی چی کار میکردی؟ - دعا میکردم.
آدم توی خونهش آروم زندگی میکنه،
توی خونهی گرم و خوشش، برای خودش آشیونه میسازه،
با خانواده و بچههاش دنبال خوشبختیه...
بعد یه مشت شغال میان و همهچی رو خراب میکنن...
اون قوم وحشی، بیرحم و بربر.
میریزن توی زندگیت.
نمیفهمم، واقعاً یه تلفن زدن اینقدر سخته؟
فقط یه تماس؟
این چه وضعیه؟
یعنی هیچ راهی نیست؟ حتی یه تماس؟
الان فکر نمیکنه ما چه عذابی میکشیم؟
نمیتونه یه زنگ بزنه؟
همون یه تماس؛ به هر قیمتی، هرجوری که شده.
نمیتونست یه یادداشت به کسی بده؟
شماره رو بده و بگه: «لطفاً بهشون زنگ بزن،
من از اینجا نمیتونم تماس بگیرم...
از اینجا که رفتی بیرون به این شماره زنگ بزن، بگو زندهام.»
چرا گوشی واهان خاموشه؟
چطور میذاریم اینطوری باهامون رفتار کنن؟ چطور اجازه میدیم؟ چطور؟
چطور اجازه میدیم؟ چطور؟
وقتی دربارهی سوغومون حرف میزنی عصبانی میشم،
چون بعضی وقتها ناخواسته فعل گذشته به کار میبری.
گذشته؟
آره، بعضی وقتها دربارهش طوری حرف میزنی انگار مربوط به گذشتهست.
آره، ولی من که هیچی نمیدونم شوغاکات.
- یعنی چی؟ - از ترس اینطوری حرف میزنم.
نمیخوام... هرچی میگم از ترسه.
نمیخوام اتفاق بدی بیفته، نمیخوام بمیره.
بابا، اینجا خون اومده؟
این چیه، خاله؟
- نه، خال نیست. - یه چیزی رو کندی.
- بس کن دیگه. - باید با عینکم نگاه کنم.
من هیچی نمیدونم، نمیدونم چرا اینو گفتم.
- میگی فعل گذشته؟ - آره.
فکر کنم ترسه که حرف میزنه؛ همون «نمیخوام اینطوری بشه».
عزیزم، تمام عمرم رو اینطوری گذروندم
که خوشبختیم رو توی شما پیدا کنم.
که یه روز با خیال راحت چشمهام رو ببندم و ببینم همهچی
دور و برم شکوفا شده؛ شما بزرگ شدین و پیشرفت کردین،
بچه، نوه، زندگی خوب...
بعد شر از راه میرسه و میخواد همهچی رو نابود کنه.
میفهمی؟ کل زندگیم هیچ و پوچ میشه،
همهی آرزوهام، همهی چیزی که براش زندگی کردم...
دیگه چه توانی برام میمونه؟
برای همین گفتم من فرمانده نژده نیستم، اونهمه قدرت توی وجودم نیست.
ولی تو تصویرهای قدرتمند میسازی، مجسمههای قدرتمند میسازی.
این قدرت نیست؟
نه، نه... مثلاً تامانیان رو ببین.
میگن وقتی هر دو دخترش مُردن...
از غصه دق کرد.
دلیل مرگ زودهنگامش همین بود...
چطور مُردن؟
- بیماری بود یا یه چیزی. - هر دو دخترش.
خیلی دخترهاش رو دوست داشت.
آدم حساسی بود.
فکر کن، کسی که اومده بود به وطن و ملت خدمت کنه،
معمار ملیِ دوران مدرن...
دوربین اونجاست، اگه لازم داری...
بده من...
چرا مامان فقط یه بشقاب آورده؟
No comments yet. Be the first to leave one.