لومړۍ 200 کرښې.
وقتشه شروع کنیم آلمادا-
...یک ضیا آلمادا-
«یک ضیافتِ شام برایِ هنرمندان»
«Rua do Alecrim» در خانهاش واقع در
..."با حضور هنرمندِ سرشناس "خوزه دو آلمادا نِگریروس
آلمادا نِگریروس هنرمندِ پرتغالی) که علاوه بر ادبیات و نقاشی، در هنرهایی نظیرِ ،طراحیِ رقصِ باله، حکاکی، نقاشیِ دیواری، کاریکاتور (موزائیک و کاشیهای آزوله نیز تبحر داشت
آلمادا-
یک ضیافتِ شامِ بورژوا، برایِ نزدیکترین دوستانش
زنده باد، زنده باد- آمادئو دِ سوزا کاردوسو" نقاشِ آوانگاردِ مشهور"
آمادئو دِ سوزا کاردوسو از نقاشانِ) (مدرنیستِ نسل اولِ پرتغال
مدیریتِ این ضیافت را بر عهده داشت یک چهرۀ مشهور
علاوه بر مهمانانِ افتخاری
:این افراد نیز حضور داشتند "خوزه پاچکو"
"گونگالو دو ملو برینر"
روی کوئیلو" آهنگساز و" فرناندو پسوا" یِ شاعر"
آلمادا، زنده باد، زنده باد
یک چهرۀ منحصر به فرد
،تأیید شده "آمادئو دِ سوزا کاردوسو"
پسوا
:من این بِشارت را به شما میدهم
مشاهیرِ این کشور، در صد سالِ آینده این افراد خواهند بود
آمادئو، پسوا. پسوا، آمادئو آمادئو دِ سوزا کاردوسو-
و نه هیچکسِ دیگر
این اعلانی بود بر آگاهیِ شما از طرفِ ماسکِ پولادین
«ماسکِ پولادین عَلَیهِ مُغاکِ آبی»
در تمامیِ این سالها، او با نقاشیهایِ زیرِ تختش زندگی کرد
چی گفتی؟ مگه "دونا لوسیا" هنوز زنده است؟
مگه کور نشده بود؟
بیوهای که باقیِ عمرش رو در پاریس گذراند
سَفیرها منتظرمون هستند
یادته قدیما یه نقاشی از اون تو خونمهمون داشتیم؟
آره، یادمه مجبور شدی بفروشیش
سمتِ ساحل رفتید؟ نه-
هیچ چیز طبقِ برنامه پیش نرفت به زور تونستم خودمرو سر وقت برسونم
کجا غیبت زد؟ همین دور و ورا
هنوز هم کاتالوگ رو داری؟
آره، آره ولی قیمتش پنج هزار اِسکودو هست
فقط نگو که کیفِ پولت رو همین الان دزدیدند
همهشون دیوونهاند
کدوم رو میگی
همهشون دارن واردِ اینجا میشن
من هشت سال از اون بزرگتر بودم
...اون زن
...یا همۀ زنایِ اینجا
خیلی گرمه
...این زن
چه زمان بدی رو انتخاب کردن ...من فکر کردم
این اونه، ولی اون نیست
چقدر احمقم، باید حدس میزدم
من نباید اینجا میومدم این یک اجرایِ پانتومیمه
خفه شو، برو پی کارت پس این کارِت بیخوده-
تو یه دلقکی اونا به زور واردِ خونۀ من شدن-
من نباید میومدم
!من نباید میومدم
من به یکی نیاز دارم دکتر-
در سالِ ۱۹۱۳ یک نمایشگاهِ هنری در یکی از اسلحهسازیهای نیویورک برگزار شد و ...اسمِ اون رویِ پوسترِ نمایشگاه
در کنارِ بزرگترین نقاشانِ این قرن نوشته شده بود
وقتی آمادئو در سالِ ۱۹۱۸ درگذشت مودیلیانی با شنیدنِ این خبر گریه کرد
آمادئو مودیلیانی: نقاش و مجسمهسازِ) (یهودی تبارِ ایتالیایی
اونا اولین نمایشگاهشون رو در کنارِ هم افتتاح کردن
تو یه استودیویِ مشترک «Quai d'Orsay» در نزدیکیِ
آمادئو مردِ خوشتیپی بود اینطور فکر میکنی؟-
دو تا پدال داره، دوتا پدال داره
یه مردِ جلو نشسته و مردِ سیاهپوست پشتش سواره
نه اون ریش داره اون یه فیلسوفه
از اینور لطفاً
مواظبِ اون خانومه باش میشه یکم اونورتر بری، ممنون-
ممنونم
اینجا پُرِ خانوم خوشکل هستش
اینجا چه خبره؟ از اینور بیا خانم جان
چی گفتی؟
بهت گفته بودم دیر میرسم نخستوزیر امروز اونجا بود
همین الان پشتِ سرت رو نگاه کن هیس، ممکنه صدامون رو بشنوه
قبلاً دیده بودمش
اون موقع مثلِ یه بمبِ متحرک بود
اما این یه حمله محسوب میشه صندلیها اینجا هستند-
اجازه بدید کارگرها رد بشن
از درِ پشتی اومدی؟ درِ جلو یا پشتی، چه فرقی داره-
این دیگه چیه؟
چه بویِ عطری راه انداخته، لعنتی
منکه چیزی ازشون نفهمیدم خیلی انتزاعی هستن، برا همینه-
اینجور چیزا تو کَتَم نمیره
نقاشیهای برادرزادۀ من بهتر از این یاروئه
...این اثر رو تقدیمتون میکنم
ماسکِ پولادین...
...منتقد
و دوست و نویسنده، آمادئو
...آمادئو د سوزا کاردوسو اولین کشفِ اروپا از پرتغال
در قرنِ بیستم است
:اطلاعات ماسک پولادین عنوان اثر میباشد
به مثابهِ یک امضا
مراقب باشید
...رنگِ آبی از درونِ
...بی نهایت
رنگِ آبی خلق میشود
بعد از پیمودنِ بیشمار روش، در نهایت رازِ آن آشکار میشود
مُغاکِ آبی
...این منم
دوستِ نقاش...
۱۸۵۸ در سالِ
از اینجا شبیهِ یک خانۀ برزیلی است
خفه شو
این یک خانۀ اشرافی است برج ها رو نمیبینی؟
معماریِ برجها رومانتیکه تو هیچی نمیفهمی
ما اولین کسانی بودیم که رو صادر کردیم «vinho verde»
...تمام زمیندارانِ بزرگِ کشور
از جمله "سوزا کاردوسوس" سلطنت طلب بودند
آنها وارسته بودند
و از طبقۀ مُرفهینِ منطقه بودند
خانوادۀ ما متشکل از نُه خواهر و برادر بود
استعدادِ ما در کشیدنِ نقاشی، گلدوزی و مُعَرقکاری و... بود
پدرمان سازندۀ مُبلمانِ خانه بود
اما آمادئو دنبالهروِ کسِ دیگری بود
آمادئوِ جوان جذبِ عمو فراسیسکو شده بود و معتمدِ او بود
یک مردِ شیکپوش که به زیباییشناسی واقف است
او پرورش دهندۀ اسب و سگِ تازی بود
با "گراسیوسا" و پادشاه "دی.کارلوس" رفیقِ گرمابه و گلستان بود
عمو فرانسیسکو هیچوقت ازدواج نکرد
حتی در مقطعی «پیکادور» شد اما عطایش را به لقایش بخشید
،پیکادور: سوارکاری که در هنگامِ تاخت) (حیوانی مهاجم مانند گاو و امثالِ آن را به نیزه زند
به خاطرِ یک ماجرایِ عجیبی که با "مارکیز" داشت
عازم «کاسا دو ریبیرو» شدند که یک دادگاهِ روستایی قرار بود در آنجا برگزار شود
استاد " مالهوا" و استاد "سالگادو" هم به آنجا رفتند
آنتنیو کارنیرو" هم عازمِ آنجا شد"
او یک نقاشِ مُدرن بود
و "پاسکوآئِس" که علاوه بر شاعر بودنش نقاشی هم میکرد
آمادئو و عمویش همیشه همراهِ هم بودند
این نقاشی از زنانِ نجیب و فقیریست که در همسایگیِ ما بودند
اینجا مکانیست که او تحصیلاتش را در آنجا گذرانده بود
اسمش دبیرستانِ "آمارانته" بود
هلنایِ عزیز
من چند روز پیش به ساحل رفتم
دریا در تشنجی از جنون، مِتلاطم بود
طوفانی بر پا بود
،به مثابهِ غولی زخمی در طوفان غرشی دردناک از سوگی عظیم میکشید
،ماهیگیرانِ ژندهپوش در رقص با موج و باد به اینسو آنسو پرتاب میشدند
...فغانهایِ مُبهم و جانسوزی سر میدادند
زنانی که در وحشتِ از دست دادنِ شوهرانشان در درونشان وِلولهای برپا بود
"برایِ "ماریا هلنا د سوزا کاردوسو
زبانم شاید بتواند دروغ بگوید اما چشمهایم در برابرت قاصرند
هوایِ تو در دلم شوری بر پا کرده است
"از طرفِ برادرت "آمادئو کاردوسو
کویمبرا، ۱۹۰۳
شنبه باید سرِ وقت آنجا باشم
اگر نرفتم برایت خبر میدهم
برادر و دوستِ بسیار خوبت، آمادئو
پورتو، ۷ اُکتبرِ ۱۹۰۳
برایِ ماریا هلنا
یک اقامتگاهِ "Espinho" در آن زمان ساحلیِ زیبا بود
در سالِ ۱۹۰۳ "پابلو کازال" در آنجا خانهای داشت
و "اونامونو"یِ فقید، جمعِ بسیار خصوصی و صمیمیِ آنها را کشف کرده بود
"مانوئل لارانجیرا" نویسندۀ نمایشنامههای دراماتیک
به همراهِ لُردِ املاکِ آرامانته که یک جمهوریخواه بدبین بود
توانسته بودند این این جمع صمیمی را تشکیل دهند
آمادئو برایِ یادگیریِ معماری به لیسبون عزیمت کرد
پایتخت در نظرش شبیه به کاریکاتوری از "رافائل بوردالو پینهیرو" بود
رافائل بوردالو پینهیرو: هنرمند اهل پرتغال بود) ،که به دلیل تصویرسازیها، کاریکاتورها (مجسمهها و سرامیکهایش معروف است
:طبقِ گفتۀ خودش حتی بدتر از آن بود
«شهری بیروح و بیجان»
آنتونیو کارنیرو" بر رویِ پُرترهای از من کار کرد"
او به پُرترۀ من روحی هملتوار دمید
و این جَنبۀ تراژیکِ من بود
هر بار که شکست میخورید تلاش میکنید کاریکاتوری از آن خلق کنید
چون هنوز در سِنی هستید که به مسائلِ غمانگیز نمیخندید
آمادئو در ۱۹ سالگیش به پاریس میرود
در آنسو "پسوا" تازه از آفریقایِ جنوبی برگشته بود
و همچنان به زبانِ انگلیسی قلمفرسایی میکرد
عمویِ عزیزم»
یک ماه است که آسمانِ پاریس تیره و کثیف است و تنفس در آن بسی سخت
پاریس منجلابی از کثافت است
سرت را درد نیاورم، فضایِ تبعیدگاه بر آن حاکم است
برایِ کسی که زیر نور سرۀ آفتاب زیسته است
اگر این فضایِ تیر و تار و شبحوار بر اینجا حاکم نبود
از همۀ کشورهایِ آفتابی پر نور تر بود
اما چون اینگونه نیست برایِ محکومان و تبعیدیان خوب است
من نامهای از پدرم دریافت کردم
به من گفته بودم خودم را در کشیدنِ کاریکاتور غرق کنم
به یاد دارم که این حرف را تحت تأثیر توصیۀ شما به من گفته بود
بابتِ آن از شما ممنونم
من اکنون در آکادمیِ "وِیتی" مشغول به یادگیری هستم
یک نقاشِ معروفِ اسپانیایی به نامِ "آنگلادا" مشغولِ آموزش به من است
آنکه وسط ایستاده من هستم
در میانِ جمعی از دوستانِ نقاشم
اولین هنرمندانی که ملاقات کردم، آنها بودند
آمادئو به ملاقاتِ "بریتانی" رفت
قبل از این میخواست خود را محدود به کِشیدنِ کاریکاتور کند
و بعد از این ملاقات شروع به کشیدنِ نقاشی کرد
عمویِ عزیزم
در مقولۀ هنر، ما اختلاف نظرِ فراوانی داریم
فقط اندکی از آثارِ موجود در پاریس، نادر و باارزش هستند
باقیِ آثار متوسط و فاقد ارزش است
همین دیدگاه را به هموطنانِ خودم نیز دارم همانهایی که با دیدگاهِ متعصبِ خود، مانع رشد شدهاند
بعضی از مردم مرا به نگرشِ متکبرانه برایِ نقدِ آثار پیش پا افتاده، محکوم میکنند
هر چه میخواهند دربارۀ من فکر کنند برایم مهم نیست
من دلایلِ خودم را دارم و همین برایم کافیست
من میدانم رضایتِ عموم در چیست
برایِ همین رضایتِ من با عموم منافات دارد معیارهایِ من استانداردِ بالایی دارد و برایِ چاپلوسی نیست
در سالِ ۱۹۰۹ شرکتِ بالۀ روس تأسیس گردید
و آمادئو به خاطرِ رقابت با آن
به یکی از فامیلهای ثروتمندش نزدیک شد
No comments yet. Be the first to leave one.