The Gate of the Sun

The Gate of the Sun (باب الشمس‎‎)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

The Gate of Sun Part I – The Departure
د لخوا تبصره OldMan505
ارایه ی اختصاصی از کانال تلگرامی @oldman505

تګونه

dvd
په خپور شو: 2026-06-21
ډاونلوډونه: 8
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫حالت چطوره، ام حسن؟‬

‫سلام، یونس.‬

‫هنوز نمرده‌ای؟‬

‫بعد از تو.‬

‫می‌توانم همین الان دفنت کنم، یونس.‬

‫آن چیست؟‬

‫پرتقال‌های فلسطین است که ام حسن آورده.‬

‫نه!‬

‫بیا وطن را بخوریم قبل از اینکه ما را بخورد.‬

‫تمام پرتقال‌های فلسطین را بخور،‬

‫جلیل را بخور،‬

‫بیا فلسطین را بخوریم.‬

بر اساس رمان «باب‌الشمس» نوشته الیاس خوری

‫بچش.‬

باب‌الشمس (دروازه خورشید)

بخش اول: عزیمت

بیروت / شاتیلا

زمستان ۱۹۹۴

در این سالها بخاطر توافق‌نامه‌ ی اسلو فلسطینی‌های لبنان ناامید شده

بودند چرا که عملاً آرمان بازگشت آواره ها به سرزمین‌هایشان منتفی شده بود

وضعیت فلسطینی‌های ساکن اردوگاه شاتيلا در این مقطع، بسیار اسفناک

و آمیخته با فقر، ناامیدی و آوارگی مضاعف بود. سال ۱۹۹۴، سالی

است که فلسطینی‌های لبنان، خود را در میان پیامدهای تلخ جنگ داخلی

لبنان و همچنین سرخوردگی ناشی از توافق‌نامه‌های اسلو یافتند

‫خلیل، اعترافی دارم که باید به تو بگویم:‬

‫من از کلم متنفرم.‬

‫کلم؟‬

‫تو تلفظ می‌کنی «کلم» را شبیه یک کلم.‬

‫کنجد دیوانه‌کننده است!‬

‫با سیر و لیمو، قیامت است!‬

‫عزیزم...‬

‫عزیزم...‬

‫دیوانه‌ی من.‬

‫سامح ابودیاب!‬

‫بیا پایین!‬

‫دارم باهات ازدواج می‌کنم!‬

‫او در حال فرار است.‬

‫او مطمئناً همدست است.‬

‫«مردانی در آفتاب»،‬

‫«خطر نظامی آمریکا»،‬

‫«هملت»،‬

‫هیچ چیز جز سیاست نیست...‬

‫یک کتاب‌خوان دیگر!‬

‫باید در ماه عسلشان باشند.‬

‫ارده دوست داری؟‬

‫بچش!‬

‫این هم مدرک!‬

‫آن‌ها در زمان محاصره اردوگاه‌ها با هم آشنا شدند.‬

‫شمس برای مبارزان اسلحه تامین می‌کرد.‬

‫اما چرا این سامح؟‬

‫به او می‌گوید «دارم با تو ازدواج می‌کنم» و بعد به او شلیک می‌کند.‬

‫فکر می‌کنی با تمام هم‌دسته‌هایش خوابیده؟‬

‫ما دنبال دکتر خلیل ایوب می‌گردیم.‬

‫به تو یاد نداده‌اند چطور سلام کنی؟‬

‫ببخشید، ام حسن.‬

‫- می‌دانی کجاست؟ - نه. و شمس؟‬

‫حتماً با او فرار کرده است.‬

‫ما فکر می‌کنیم آن‌ها همدست هستند.‬

‫و شما می‌خواهید او را از اینجا دستگیر کنید؟‬

‫برو خانه، کوچولوی من.‬

‫همسرت به زودی فارغ می‌شود؟‬

‫با اولین دردهای زایمان به من خبر بده.‬

‫خلیل...‬

‫بلند شو.‬

‫انگار به بدبختی‌های بیشتری نیاز داشتیم!‬

‫یونس در بیمارستان است.‬

‫ابو سالم؟‬

‫دچار سکته و فلج نیمه بدن شده،‬

‫او را مثل سگ در بیمارستان رها کردند!‬

‫بلند شو، لطفاً.‬

‫تو را به خدا با من بیا.‬

‫من با پرسنل بیمارستان صحبت کردم،‬

‫می‌توانی آنجا پنهان شوی و از یونس مراقبت کنی.‬

‫او تمام روز را روی زمین گذرانده؟‬

‫دستور از دکتر امجد است.‬

‫زینب، یک اتاق آماده کن!‬

‫او غیرقابل حرکت است.‬

‫- امین کجاست؟ - نمی‌دانم!‬

‫یک پتو و یک اتاق!‬

‫آن تخت را از اینجا ببر بیرون.‬

‫برس و ضدعفونی‌کننده بیاور.‬

‫اینجا بوی وحشتناکی می‌دهد!‬

‫سریع‌تر!‬

‫- امین کجاست؟ - نمی‌دانم.‬

‫او دیوانه است!‬

‫این همه هیاهو برای چیست، خلیل؟‬

‫ام حسن، من قبول کردم که او اینجا پنهان شود‬

‫به این شرط که خودش را یک دکتر واقعی فرض نکند.‬

‫نمی‌خواهم بشنوم. ما با هم توافق کرده بودیم.‬

‫یونس چطور است؟‬

‫آمبولی مغزی.‬

‫به او رقیق‌کننده خون دادی؟‬

‫پناه بر خدا. او حداکثر ۳ روز زنده می‌ماند.‬

‫به خانواده‌اش زنگ بزن تا برای تشییع جنازه بیایند.‬

‫تو، به محض اینکه او مرد،‬

‫فوراً بیمارستان را ترک می‌کنی،‬

‫و به سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) می‌روی.‬

‫هر کاری که لازم باشد برای یونس انجام خواهی داد.‬

‫زینب تنهاست، او دست‌پاچه شده است.‬

‫سر تو دارد می‌ترکد، و زندگی من دارد می‌پاشد.‬

‫بلند شو و به آن‌ها بگو من بی‌گناهم.‬

‫من عاشق شمس بودم، همین و بس.‬

‫تو نمی‌توانی بمیری.‬

‫خواهش می‌کنم.‬

‫این تویی که از من محافظت می‌کنی.‬

‫شخص خوابیده مثل مرده است.‬

‫روح او هنگام بیداری به بدنش بازمی‌گردد،‬

‫اما روح مرده دیگر بازنمی‌گردد.‬

‫او رنج می‌کشد. دنیای او دیگر دنیای ما نیست.‬

‫باید چه کار کنم، ام حسن؟‬

‫همان کاری که او از تو می‌خواهد انجام بده.‬

‫او حرف نمی‌زند.‬

‫چرا، او حرف می‌زند. سعی کن صدایش را بشنوی.‬

‫در رمانی خواندم‬

‫بسیار مهم است که با یک فرد در کما صحبت کنی.‬

‫برای تو داستان خواهم گفت.‬

‫داستان دکتر خلیل که عاشق شمس بود.‬

‫این یکی را که دلت نمی‌خواهد.‬

‫من داستان تو را خواهم گفت، داستان یونس و نهیله.‬

‫گوش کن...‬

‫تن ما داستان ماست.‬

‫یالا، بلند شو.‬

‫چشمانت را باز کن. فقط باید یک کلمه بگویی.‬

‫پس بلند شو!‬

‫ما با مقامات اردوگاه صحبت خواهیم کرد،‬

‫تو به آن‌ها خواهی گفت که من هیچ نقشی در این قتل نداشته‌ام.‬

‫چه پایان عجیبی!‬

‫اشک‌های دروغین، برای این همه تراژدی واقعی.‬

‫وقتی جمال عبدالناصر در سال ۱۹۶۷ استعفا داد، پس از شکست مصر در جنگ شش‌روزه شعار خود را از «آزادی فلسطین» به «رفع آثار تجاوز» یعنی پس‌زمینه‌گیری سرزمین‌های اشغال‌شده در جنگ تغییر داد

‫روی زمین تف کردی و گفتی: «ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫و سال ۱۹۷۰، بعد از قتل‌عام در اردن درگیری‌های خونین سال ۱۹۷۰ بین ارتش اردن به رهبری شاه حسین و سازمان‌های فلسطینی به رهبری یاسر عرفات‬

‫به جای اینکه به مادری بگویی پسرش مرده است، گفتی:‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.» و رفتی.‬

‫پس از حمله اسرائیلی‌ها به بیروت،‬ بعد از اینکه سازمان آزادی‌بخش فلسطین از اردن اخراج شد، پایگاه اصلی خود را به لبنان، به ویژه بیروت، منتقل کرد. این جابه‌جایی در نهایت یکی از زمینه‌های اصلی حمله اسرائیل به لبنان و محاصره بیروت در سال ۱۹۸۲ بود

‫و دوباره بعد از...‬

‫تو تف کردی، گویی می‌خواستی زمان را پاک کنی.‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫و حالا تو ماندی و اشک‌های مصنوعی‌ات.‬

‫یالا، بلند شو!‬

‫بیچاره... مثل دیوانه‌ها با خودش حرف می‌زند.‬

‫تو نمی‌خواستی اینجا دفن شوی.‬

‫می‌خواستی در جلیل بمیری.‬ جلیل منطقه‌ای تاریخی در شمال فلسطین است که در جریان جنگ ۱۹۴۸ از آن جدا شد و تحت حاکمیت اسرائیل درآمد

‫فراموش کردی؟ مرا فراموش کردی؟‬

‫من خلیلم.‬

‫دکتر خلیل.‬

‫من فقط همین یک نام را دارم.‬

‫نه مثل تو.‬

‫باید تو را چه بنامم؟‬

‫در اردوگاه‌ها، ابو سالم است.‬

‫در روستا، «او» یا «پدر ابراهیم».‬

‫در ماموریت، ابو صالح بودی.‬

‫در غار باب‌الشمس، یونس بودی.‬

‫نام تو چیست؟‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫بیا از اول شروع کنیم...‬

‫در آغاز فلسطین بود،‬

‫میهن...‬

‫تو داستان عشقت را به من گفتی:‬

‫با ازدواجی شروع می‌شود که مادرت تمایلی به آن ندارد.‬

‫پسری از مبارزان جنگل که علیه انگلیسی‌ها می‌جنگد‬ در سال ۱۹۳۶ یک قیام سه‌سالهٔ همه‌جانبه علیه قیمومیت بریتانیا و پروژهٔ صهیونیستی آغاز شد

‫با دختری ازدواج می‌کند که مادرش او را چنین می‌نامد...‬

‫دختر سگ.‬

‫مدرسه عین الزیتون‬

‫چه کسی اینجاست؟‬

‫شیخ ابراهیم.‬

‫لباس می‌پوشم و در را باز می‌کنم!‬

‫خوش آمدید، شیخ.‬

‫چای؟‬

‫نه، سرت شلوغ است. فقط دو کلمه حرف با تو دارم.‬

‫کارهای زیادی دارم، کاظم بیگ ضیافت داده است.‬

‫او خاندان سرسق لبنان را دعوت کرده‬

‫و آن‌ها همراه انگلیسی‌ها می‌آیند...‬

‫و یهودی‌ها.‬

‫قضیه فروش زمین‌هاست...‬

‫لعنت بر کسانی که زمین را می‌فروشند.‬

‫دخترهایت چطورند؟‬

‫خوبند، خدا را شکر، به من در کار بیگ کمک می‌کنند.‬

‫- صلوات فرست بر پیامبر. - اللهم صل علی محمد.‬

‫او امر به ازدواج کرده.‬

‫اولاد و نسل زینت زندگی است.‬

‫من دارم پیر می‌شوم‬

‫دوست دارم یونسم از فدوای تو بچه‌دار شود.‬

‫دوست دارم به تو پاسخ مثبت بدهم...‬

‫اما با تو صریح خواهم بود:‬

‫از وقتی بیوه شدم، کاظم بیگ برایمان تصمیم می‌گیرد.‬

‫فدوا و لمیا نشان شده‌اند.‬

‫یونس در کوهستان با انگلیسی‌ها می‌جنگد...‬

‫بیگ مخالفت خواهد کرد.‬

‫اما من نمی‌توانم به تو نه بگویم.‬

‫هنوز می‌توانم کوچکترین دخترم، نهیله را به تو بدهم.‬

‫او هنوز بالغ نشده، و آزاد است. نظرت چیست؟‬

‫به خدا توکل می‌کنیم.‬

‫فقط همین دختر را پیدا کردی؟‬

‫مگر ما به اندازه کافی فقیر نیستیم؟‬

‫نیاز به فقیرتری داشتیم؟‬

‫حتی بدبخت‌تر؟‬

‫من این ازدواج را نمی‌خواهم.‬

‫مگر او تنها دختر روی زمین است؟‬

‫می‌خواهم یونس برایم نوه بیاورد.‬

‫چرا با این یکی؟‬

More Farsi Persian subtitles for The Gate of the Sun

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left