実録・安藤昇侠道伝 烈火
لومړۍ 200 کرښې.
مردی که میگفتند با خون حیوانی وحشی...
در رگهایش متولد شده است...
این مرد، از نسل گرگها...
بیاعتنا به خطر، خودخواهی و غرور...
مسیر پرخطر را بهتنهایی طی میکند...
با چشمانی دوخته به آتش جهنم...
دندانهایش مهر و موم نابودی را از هم میشکافند.
مردم میگویند...
سرنوشت نفرینشدهاش همهی اینها را رقم میزد.
یاغی خونخوار: آتش خشمگین
ما معمولاً مردم رو به خاطر اختلال توی انجام وظایف دولتی محکوم نمیکنیم.
اینجور اتفاقها همیشه پیش میاد.
باید آروم باشی.
پدر!
چی کار میکنی کانیسادا؟
دستشویی اون طرفه.
خب تابانا؟
جنگیدن باهاشون چه حسی داشت؟
آره، سانادا واقعاً رئیس ترسناکی بود...
ترسیده بودم!
واقعاً از دیدنش وحشت کرده بودم.
دیگه وقتش بود تو هم سری توی سرها در بیاری.
بله، ببخشید...
دارم از «آقای سو قاتل» یاد میگیرم ولی کنترلم رو از دست دادم.
به من نگو آقای سو!
ببخشید.
باشه...
بیا جایزهمون رو از آقای ناکاجیو بگیریم و بریم چشمهی آب گرم.
نظرت چیه تاباتا؟
حتی میتونیم بریم هاوایی، یا یه جایی اونور آب.
پسر، تو چقدر ولخرجی.
ولی ما رئیس گروه سامادا رو کشتیم!
حالا گروه اوتاکی بالاتر از همهس.
باید تا اونجا که میتونیم ازشون پاداش بگیریم.
به این آسونی نیست...
قضیه از این پیچیدهتره.
در اومدن.
چه حس خوبی داره...
چیه؟
چرا اینقدر ناراحتی؟
ببخشید رئیس.
ببخشید وقتی سرتون شلوغ بود مزاحمتون شدیم.
راستش، رئیس...
یکی از اعضای خانوادهی ما رئیس گروه سانادا رو کشته.
چی؟
اگه گروه ساناتا بخواد انتقام بگیره از آسمون خون میباره!
قبل از اینکه اتفاقی بیفته باید از...
...رئیس خانوادهی باندو بخوایم اوضاع رو آروم کنه.
اگه اینطوری پیش بره مستقیماً وارد جنگ با گروه سانادا میشیم.
باندو...
به هیجیکاتا رئیس خانوادهی باندو زنگ بزن.
برای اینکه هیجیکاتا، رئیس خانوادهی باندو رو به عنوان میانجی داشته باشیم...
باید پنجاه میلیون ین آماده کنیم.
آکمی!
رئیس...
آکمی، یکم آب بیار!
آره، میدونم.
دهنت رو باز کن.
هی.
خوش اومدین.
خوش اومدین.
مقامات بالا دارن چی کار میکنن؟
رئیس گفته هیچ کاری نکنیم.
هر چی میتونی اسلحه جمع کن.
حتماً.
چیه؟
تبریک میگم. آزاد شدی.
هی کانی، حواست باشه اشتباهی ازت سر نزنه.
دارن با میانجیگری خانوادهی باندو مذاکره میکنن تا به آتشبس برسن.
اگر مذاکره به هم بخوره جنگ راه میافته.
اگر جنگ بشه، تمام خیابونها رو جنازه میپوشونه.
گوش میکنی چی میگم؟
آره؟
هی شیماتانی.
چیه؟
چه خبره؟
موفق باشی.
واسه چی؟
کوگیهارا از گروه ساناتا برام یه پیام مخفیانه فرستاده.
نوشته حاضرن آتشبس رو قبول کنن.
پس رودررو با کوگیهارا دربارهی این موضوع صحبت میکنم.
کوگیهارا هیچ راهی جز حرف زدن نداره...
چون دیگه رئیسشون مرده.
آقای هیجیکاتا، علاوه بر این...
ازتون خواهش میکنم کمک کنید این موضوع حل بشه.
من برگشتم.
دیر اومدی.
ببخشید.
ببخشید مزاحم شدم.
چیزی میل دارین براتون بیارم؟
نه ممنون.
خب.
گروه ما و گروه اوتاکی سالهاست با هم سر جنگ دارن.
بعضی از افراد فکر میکنن الان وقت خوبی برای اعلام آتشبسه.
تو چی میگی؟
رئیس...
ما یاکوزا هستیم.
این مزخرفات چیه بلغور میکنن؟
هی کانی، نباید با رئیس اینطوری حرف بزنی.
چیه معاون؟ نکنه میترسی؟
اگه اینقدر مرد نیستی که بتونی بجنگی بهتره خلاف رو بذاری کنار.
میشنوی ایگوچی؟
چی گفتی؟
چرا تو!
آروم باشین.
میکشمت!
چرا نمیکشی پس؟!
کانی...
ولش کن!
بشین.
طوری قضیه رو حل کردی که انگار بازی بچههاس.
کانی، وقتی بیشتر از همیشه بهت احتیاج داشتیم توی زندان بودی.
پاچهی همه رو میگیره.
تقصیر رئیس مرحومه که اینقدر اینو لوس کرد.
درسته که پسر یکی از نزدیکترین افرادش بود ولی...
تقصیر رئیس نیست...
توی خونشه.
پدر مرحومش هم یاکوزای شری بود.
پسر، چقدر سریع عصبانی میشد.
تعجب نمیکنم که توی کمین گلولهبارونش کردن.
به خاطر خون کرهایشه.
وقتی عصبانی هستن نمیشه باهاشون منطقی حرف زد.
توی این دوره و زمونه...
میدونست چه چیزی در انتظارشه.
نمیتونم قبول کنم.
گوش کن آراتا.
گروه ما تصمیم گرفت آتشبس اعلام کنه...
من هم باهاش موافقت کردم.
دیگه نمیشه کاری کرد.
نباید زندگیت رو برای کسی که فوت کرده هدر بدی، میفهمی؟
ولی ما...
پدر و پسر بودیم.
تو به این میگی رابطهی پدر و پسری؟
تنها پیوند بین شما عهدی بود که با نوشیدنیهای نمادین بسته شده بود.
هیچی منو بیشتر از این عصبانی نمیکنه که...
چون حس میکنی بهش بدهکاری زندگیت رو دور بریزی!
زندگی فقط دربارهی عمر طولانی نیست.
من تو رو اینقدر بیمنطق بار نیاوردم!
آتارا!
مادرخوانده...
داری میگی یه آدم عوضی باشم؟
اینو ببر هاکونه برای استاد.
بهش بگو یادگاریه.
چشم.
ترجیح میدی به جای آتشبس با هم بجنگیم؟
چه فایده داره که کلی پول خرج کنیم، آدمها رو به کشتن بدیم...
...و بذاریم مسئولهای دولتی طناب بندازن به گردنمون؟
بگو آقای کوگیهارا، چه سودی داره؟
همهی کارهای دنیا یه ترتیبی داره!
شما قبل از اینکه ما کاری بکنیم همه چی رو تموم کردین.
چارهای نداشتم...
اگر قرار بود معطل تصمیمگیری گروه شما بشم...
موهام مثل دندونام سفید میشد.
بهانه آوردن رو بذار کنار.
تغییر ساختار شرکتها الان چه چیز عادیه.
دیگه وقتش بود رئیس بزرگ بازنشسته بشه.
آقای هیجیکاتا از خانوادهی باندو هم نظرشون همینه.
پس...
من وظیفهی خودم رو در قبال گروه شما انجام دادم...
حالا نوبت شماست.
شما هم شر رئیس ما رو کم کنید...
درسته؟
آقای کوگیهارا؟
بازی دیگه شروع شده.
راهی برای بازگشت نیست.
استاد، از صمیم قلب از شما متشکرم...
...که به تشییعجنازهی پدرم اومدین.
این رو خدمت شما آوردم، به این امید که به عنوان یادگاری از پدرم بپذیرید.
این حرف رو از این پیرمرد بپذیر...
قدر زندگیت رو بدون.
ببخشید که بهتون زحمت دادم عمو.
دیگه به من نگو عمو.
من با خلاف خداحافظی کردم.
شما هنوز عموی من هستید.
حالا دیگه تجارت میکنم، به صورت مخفیانه برای استاد کار میکنم.
مراقب باش کار اشتباهی ازت سر نزنه.
چشم.
سلام.
خوش اومدین.
چطور بود؟
تونستم شونزده میلیون جمع کنم...
چیکار میکنی؟
به هر حال، یه هفته دیگه طول میکشه تا بقیهش رو جمع کنیم.
ما به خاطر خودمون پول جمع میکنیم.
حواست باشی مشتریهامون رو زیاد تحت فشار نذاری، باشه؟
مشکلی نیست.
نزولگیرهای نوموتو بدهیهاشون رو به عهده میگیرن.
برادر...
چیه؟
چی شده؟
من تفنگ ندارم.
تو فقط خردهکاریها رو انجام بده.
امیدوارم خوب بشه.
آره.
برادر، واقعاً قصد داری به گروه اوتاکی حمله کنی؟
چشم در مقابل چشم.
دردسر زیادی درست میشه، نه فقط با گروه اوتاکی.
خانوادهی باندو میانجی بوده. مطمئناً ساکت نمیشینن.
خب که چی؟
پدر مرده.
No comments yet. Be the first to leave one.