لومړۍ 194 کرښې.
تقدیم به تمام پارسی زبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
درب ورودی ریخته. دیگه نه .میتونیم بریم بیرون نه بیایم تو
چی شده؟
.اسبها رو بردن
فقط همینارو تونستی بیاری؟
.با اسب سخته
.بدون اسبم که دیگه امیدی نیست
.زمستون تازه شروع شده
.متیس یه دختر داره. اگه اونو برداریم، متیس میاد پیشمون
.اینم یه یادآوری کوچیک
کمکم کن، تضمین میکنم که خواهر و برادرزادهات .از زمستون جون سالم به در ببرن
چرا داری اینو بهمون میدی؟ - .بهش احتیاج دارین -
.اگه بهم خیانت کنی، اونا رو هم تبعید میکنم
.دختره رو همین الان ببر بیرون
چرا برف رو دوست نداری؟
.خاطرات بدی از اولین برف دارم
.چی شد؟ میخوام بدونم
.شاید وقتی بزرگتر شدی
...امیدوارم سالم باشه. اگه بلایی سرش بیاد
.آدم کوچولوی نازنین
.غذا برای کوچولوها
...میبرمت
.ذره ذره...
!بیِرک
!ولش کن
...بچه آدم کوچولو
.دوباره همدیگه رو میبینیم
!بیِرک
!بیِرک
مگه نباید بری خونه، دخترِ راهزن؟
.تنهام نذار
.هیچوقت تنهام نذار
.بذار ببینم میتونم تورو آزادت کنم
!یکی دیگه
.پسر کوچولو
.برف تو چشماش رفته
چرا اینکارو میکنه؟
.حالا امتحان کن. حالا
.دیگه سقفی نمونده - چرا این کارو میکنن؟ -
.ممنونم
...هی، بیِرک - بله؟ -
.آرزو میکردم داداشم بودی
.میتونم باشم، اگه بخوای
دختر راهزن
.میخوام
.ولی فقط اگه صدام کنی رونیا
.رونیا
.خواهر من
.هی - .سلام -
.امروز خیلی بیرون بودی - آره بودم -
روز خوبی داشتی؟
.بد نبود
هم
چی شده؟
خودتو زخمی کردی؟
نه
.فقط موقع اسکی یه شاخه به خوردم
.هیچی نیست
.اسکالیپر میگه زمستون واقعی تازه شروع شده
.پس دیگه نمیتونی بری بیرون
.دلم تنگش میشه
،ولی قشنگیش اینه که وقتی بهار میاد
.جنگل متیس از دست خوکهای بورکا پاک میشه
بر اساس کتاب آسترید لیندگرن
رونیا، دخترِ راهزن
مترجم مرتضی راکی کانال تلگرام : @nestedsub
...این خوبه، اگه تو - .آره، آره، میدونم -
رونیا رو امروز دیدی؟
.تا لنگ ظهر میخوابه
هنوز از خواب پا نشده؟ - .نه -
چت شده؟ چرا بلند نمیشی این طرف و اون طرف نمیپری؟
.خیلی خستهم
.پاشو دیگه
.نه. نمیخوام
مریض نیستی، هستی؟
.فکر کنم
.خب، پس خوبه گرم نگه داری
.همونجور که وقتی مریضی لازمه
.مطمئنم که به زودی سرحال میشم
البته که میشی
.لوویس
.لوویس
.لوویس
.لوویس
چرا پیش بچت که مریضه نیستی؟
.چون باید به گوسفندا برسم
.برو پیش رونیا با علفهای دارویی و معجوناتت
.اگه هنوز زنده باشه
.تب داره، متیس
.اینجوری شروع میشه
.و بعدش بدتر میشه
!و بعد ازم گرفته میشه
نمیفهمی چه حسی داره که .عزیزترین برهات رو از دست بدی
.امسال بره داشتن
همهشون رو نمکزده و دودی تو انبار آویزون کردن
.البته که میدونی چه حسی داره
.متاسفم
.اه
.لوویس
.بله، عزیزم
چرا بورکا و متیس همدیگه رو دوست ندارن؟
چی باعث میشه فکر کنی اینطوریه؟
.وقت فکر کردن به خیلی چیزا رو دارم
.وقتی اینجا دراز کشیدم، مریض
پدر متیس و پدرهای بورکا
.تا جایی که کسی یادش باشه، با هم دشمن بودن
.دیگه هیچکس یادش نمیاد چرا
.فقط همینجوری بود
.متیس و بورکا خیلی همدیگه رو دوست داشتن
اما باید پنهونی همدیگه رو میدیدن
اگه پدر متیس میفهمید پسرش ،با یه دزد بورکا دوست شده
.انگار یه ضربه سهمگین به سرش خورده بود
اما به هر حال همدیگه رو میدیدن - چطوری؟ -
.متیس تو دیوار یه سوراخ درست کرد
.تو عمیقترین اتاقهای قلعه
پشتش یه تونل بود .که از کوه رد میشد
اونجا همدیگه رو میدیدن
.بهترین دوستها میخوان با هم باشن
.و اونا فقط بچه بودن
.بعد اون زمستون اومد
!خوکهای بورکا
!نه، پدر
پدر متیس یه پا زور بود، گفت متیس .دیگه حق نداره بورکا رو ببینه
اما متیس و بورکا
تا جایی که میتونستن
یواشکی همدیگرو میدیدن
تا اینکه یه روز، بورکا یه خرابکاری کرد
.سربازها رو از راه مخفی آورد تو قلعه
چی شد آخرش؟
سربازها رو بیرون کردن
اما سه تا از نوچههای پدر متیس مردن ،
.چند تا سرباز هم کشته شدن
.بدتر از همه، مادر متیس بود
زنده موند؟
.اون وقت بود که دوستیشون تموم شد
از اون موقع به بعد، متیس از هر چی که به .بورکا و نوچههاش مربوط بود متنفر بود
.همه یه مشت نامرد و بیوفا بودن
.اما خب خیلی وقته از اون قضایا گذشته
حتماً یه جایی یه آدم درست و حسابی پیدا میشه، نه؟
.متیس اگه بفهمه به این چیزا فکر میکنی، دیوونه میشه
.بیخیالش شو الان
برو یه کم استراحت کن.
متیس نباید بفهمه چی صحبت کردیم.
میتونی بری تو.
بورکا شاید از یه خوک هم خنگتر باشه،
اما حتی اونم با اینهمه برف تا زیر بغلش نمیخواد بجنگه.
اون چیزای دیگهای داره که نگرانشون باشه.
این دووم نمیاره.
چقدره اینجا زندگی میکنی؟
تمام عمرم. بابا و مامانم این کلبه رو ساختن.
میخواستن ما و چگه از اینجا بریم.
این دهکده تصمیم گرفته ما به درد هیچ کاری نمیخوریم.
تمام عمرت اینجا زندگی کردی، حتماً دوستایی داری.
چند تا دوست داشتم که وقتی چگه دزدی کرد، از دستشون دادم.
من هیچوقت یه دوست واقعی نداشتم. هیچوقت؟
خب، یه بار...
تقریباً یه سال تو یه کلبه کنار مرداب زندگی کردیم.
کاپا زخمی شده بود و به زمان برای خوب شدن احتیاج داشت.
اون طولانیترین زمانی بود که تو یه جا موندیم.
من خیلی خوشحال میشم دوستت باشم.
اگه تو هم بخوای.
آره، دوست دارم.
نه.
اول اونایی که نگهبانی دادن غذا میخورن.
بدنت به اینلاغری به نظر نمیاد به غذای زیادی احتیاج داشته باشه.
اما من گشنمه.
اون حرف الکی بود.
منم گشنمه.
و عصبانیام.
رونیا، قاصدک کوچولوی من.
حالت خوبه دیگه؟ آره.
چه خبر خوبیه! باید یه جشن حسابی بگیریم
چیزی میخوای؟ هر کاری میکنم برات بیارمش.
هیچکاری از دستت بر نمیاد.
میفهمی چی میگه؟
من؟ نه، هیچی نمیفهمم.
بس کن دیگه برف!
رونیا، نوبت توعه.
کی بهار میشه دوباره؟ - هنوز خیلی مونده. -
خب، تو بهار چی میشه؟
میتونم از اینجا برم بیرون.
باشه تو بردی.
اوه! بازی رو تموم نکرده بودیم که!
من تموم کردم.
چقدر بهش غذا میدی؟
به اندازهی نیازش.
وقتي غذا رو ميبری اونجا خیلی میموني.
آره، با هم حرف ميزنيم. اون دوست منه.
جالبه.
خوشحالم برات، اما قرار نیست اینجا موندگار بشیم، خودت که میدونی.
اما نمیتونم یه کم خوشحال باشم؟
اگه دنبال چیزی هستین، بدبختای بیچاره، خودتون رو نشون بدین.
همین فکر رو میکردم.
No comments yet. Be the first to leave one.