لومړۍ 200 کرښې.
ارائهای از تیم ترجمهی دیباموویز
« SinCities زیرنویس از سـینـا صـداقـت »
بیکن میخوری دختر دایی؟
اَه اَه، نه
بعد از چیزی که دیروز تو کلیسای شب دیدم، روزه میگیرم
،شاید تا آخر عمرم روزه بگیرم ولی تا آخر امشب دیگه قطعیه
اوه؟ برنامههای بزرگی داری؟
امم، قراره بعد از تموم شدن شیفتِ کاری هاروی بریم سینما
چقدر آسوده میتونی این حرف رو بزنی
به زودی، لوک و من هم میتونیم همین کار رو بکنیم
جالبه، ولی چطور چنین کاری ممکنه؟
لوک با کشیشِ اعظم ارتباط داره
پیشنهاد کرده از طرف من با پدر بلکوود حرف بزنه
تا محکومیتِ من رو لغو کنه
امبروز، انگار بدجوری دلت رو باختی
عمه هیلدات کجاست؟
.تو کتابفروشی کار میکنه، عمه زی یادته که، جمعهی سیاهه
قطعاً اینطور نیست - نه، منظورم جمعهی تاریک ساحرهها نیست -
.منظورم جمعهی سیاه برای انسانهاست شلوغترین روزِ خرید ساله
همچنین یکی از شلوغترین اوقات ماست
،اجساد کمپر الان تو راه اینجا هستن
و شیطان میدونه دیگه کی
سردخونهی اسپلمن، زلدا هستم
نه، نشنیده بودیم
سابرینا، یه حادثه تو معدن اتفاق افتاده
...ولی هاروی - برو. و به درگاه شیطان دعا کن که حالش خوب باشه -
.هی، هی! من دنبال هاروی کینکل میگردم در موردش با کی حرف بزنم
ببخشید. شما هاروی کینکل رو ندیدین؟
ببخشید. شما هاروی کینکل رو ندیدین؟ ...اون موی قهوهای داره و
!سابرینا
هاروی! وای، خدای من
،اوه، مرسی، مرسی، مرسی، مرسی
مرسی، مرسی، مرسی، مرسی
به موقع اومدم بیرون
،ولی پنج نفر هنوز داخل معدن هستن و سابرینا، تامی یکی از اوناست
وای، نه - من باید برگردم داخل -
نمیتونم اونجا ولش کنم - هی، هی، صبر کن. صبر کن -
هاروی، به نظر میاد شوکه شدی
باید پدرم رو پیدا کنم - !سابرینا! هاروی -
!بچهها - اون حالش خوبه؟ -
نمیدونم. وقتی اتفاق افتاد تو معدن بود
وای، خدای من - ...ما باید -
بیاین یه جایی واسه گذاشتنِ وسایل پیدا کنیم تا بتونیم شروع به کمک کنیم
سابرینا
،خدای عزیز
استدعا میکنیم که عزیزانِ ما را با فرشتگان محشور نمایی
هاروی
اوضاع اون تو چطوره؟ - خوب نیست. تونلی -
که برای رسیدن به بازماندهها سوراخ میکنن زیادی کوچیکه. همهی مردها بیش از حد بزرگن
،هیچکس نمیتونه ازش رد شه حتی منم نمیتونم. سعی کردم
هاروی، من نمیخوام تو برگردی اون پایین
سابرینا، برادرم زیرِ اون همه سنگ گیر افتاده - ...میدونم، ولی -
وای خدای من، تو بدجوری خونریزی داری
چیزی نیست - خواهش میکنم -
...باید پیداش کنیم. اون نمیتونه ...امکان نداره تامی
میدونم. میدونم
ولی تو باید انرژیِ خودت رو حفظ کنی، هاروی
همه دارن استراحت میکنن
بعد از اینکه تامی و بقیهی بچهها رو پیدا کردیم
...ولی اول
هاروی، این زخم خیلی عمیقه
فکر کنم احتمالاً بخیه لازم داشته باشه
همینجا بمون. میرم یه دکتر پیدا میکنم
اونجا چه خبره؟
مطمئن نیستم. میگن یه بچه زده به سرش و وقتی هیچکس حواسش نبوده
یواشکی رفته تو معدن
سابرینا، نمیدونم سوزی کجاست
...وای، نه. تو که فکر نمیکنی
ببخشید. ببخشید. ببخشید
سوزی! چه خبر شده؟ - دیوونه شدی؟ -
!ممکن بود کُشته شی - من تو سوراخ جا میشدم -
و این کاری بود که عمه دوروتیام بهم گفت انجام بدم
منظورت چیه؟
منظورم اینه، اگه عمه دوروتیام بود همین کارو میکرد
من کسی رو پیدا نکردم
فقط این رو پیدا کردم
اینجا چه خبره؟
ببخشید. ببخشید
...این
این کلاهِ تامیـه
ما... پیداش کردیم؟
...خب، پس، باید به گشتن ادامه بدیم، باید
و اینکارو میکنیم. ولی الان نه
اوضاع اینجا داره ناجور میشه
هر چه سریعتر بکنیم، تونل بیشتر فرو میریزه
،ما تجهیزاتِ مناسب نداریم ولی فردا به دستش میاریم
اونموقع دوباره ادامه میدیم
،ممنون از همه که به اینجا اومدین
،ولی در صورتی که کارگر معدن
،یا از مامورینِ نجات شهر گریندیل نیستین
از همگی میخوام برین خونه
جدی میگم، دوستان، ممنون بابتِ حمایتتون
فردا میبینیمتون
بابا، اگه فردا خیلی دیر باشه چی؟
پسر، دوباره شروع نکن
ما نهایت تلاشِ خودمون رو میکنیم
هاروی
اون نجاتم داد
تامی نجاتم داد
...وقتی معدن شروع به فرو ریختن کرد
تامی من رو از سرِ راه هُل داد کنار
...اون گفت فرار کنم، بنابرین
اینکارو کردم. فقط... فرار کردم
دوباره ترسو بودم - نه... نبودی -
یه جوری تونل به اندازه کافی دوام آورد که من رد شم
...بعد صدای یه غرّش رو پشتِ سرم شنیدم انگار
انگار زمین داشت بسته میشد و سعی داشت من رو فرو بکشه
فکر میکنی چطوره که من تونستم از اونجا بیام بیرون؟
شاید... یه نفر هوات رو داشته
اون شخص تامیـه
همیشه بوده
...میگن 12 ساعت اول بعد از هر حادثهی معدن حیاتیترین ساعات هستن
...اگه بازماندهها رو در این زمان پیدا نکنی
...شانسشون خیلی کمه برای
همه چی درست میشه
سردته
خوبم
کنارم میمونی؟
تمام شب
سابرینا
عمه هیلدا. تمامِ این مدت سر کار بودی؟
آره، سر کار بودم. دکتر سی تمام شب ،کتابفروشی رو باز نگه داشت
فقط برای اینکه به داوطلبان قهوه و شکلاتِ داغ رایگان بده
هارویِ عزیز چطوره؟
با پدرش رفت خونه
،من میرم لباس عوض کنم بعدش کنار معدن همدیگه رو میبینیم
باشه، یالا. بیا بریم
هر دوتون بیاین داخل
امبروز و من یه خبرهایی داریم
خودتون رو آماده کنین، خبر خوشایند نیست
من داشتم زیر نظرِ عمه زی فرافکنی اثیری" میکردم"
و به داخل معدن رفتم
هیچ بازماندهای اونجا نبود
...یا حضرتِ ابلیس
مطمئنی؟...
آره، کاملاً مطمئنم
.خب، در این صورت، باید بهشون بگیم هاروی داره از نگرانی دیوونه میشه
و اگه جستجو ادامه پیدا کنه شاید یه عده آسیب ببینن
متأسفانه، نمیتونیم اینکارو بکنیم، سابرینا
یکی از خطراتِ بزرگ دوستیِ یه ساحره با انسانها همینه
دونستن چیزایی که اونا نمیدونن، و اینکه نتونی بهش عمل کنی یا باهاشون در میون بذاری
این اصلاً با عقل جور در نمیاد
اتفاقات پیش میان
اتفاقاتِ خیلی بد. تصادفات
ولی نظمِ طبیعی باید حفظ شه
این یکی از اصولِ اساسی ماست
اتفاقات باید بدونِ دخالت ما و به روالِ طبیعی پیش برن
...وگرنه - اتفاقاتِ بدی میوفته، میدونم -
اتفاقی که برای اونا افتاد فاجعهی خیلی وحشتناکیه
اون رو خوب میشناختی، سابرینا؟
تامی رو؟ - اوهوم -
...چند باری دیده بودمش، ولی
اون همه چیزِ هاروی بود
...اون
اون نابود میشه
...بابا، برمیگردیم
هاروی، ایشون آقای موریس هستن و از بانک اومدن
آقای موریس، این پسرِ کوچیکترم هارویـه
سلام - واقعاً در مورد برادرتون متأسفم -
ما... ما هنوز پیداش نکردیم
...هاروی، من
منم از گرفتنِ این تصمیم بیشتر از اینکه تو از شنیدنش خوشت بیاد، خوشم نمیاد
شنیدنِ چی؟
چه تصمیمی، بابا؟
من باید ایمنیِ سایر افراد رو در نظر بگیرم
اون جستجو رو متوقف کرد - کی؟ -
پدرِ عوضیم. اون گفت نمیتونه جونِ ،افراد بیشتری رو به خطر بندازه
ولی میدونم که مزخرفه
اون همون موقع داشت با بانک ،و شرکتِ بیمه مذاکره میکرد
چون دریافت خسارت براش خیلی مهمتر از پیدا کردنِ تامیـه
نه، هاروی. اون فقط نگرانه. مثلِ تو - نه، سابرینا، اون داره میاد اینجا -
که خاکسپاریِ تامی رو برای فردا برنامهریزی کنه
اون داره عجله میکنه چون نمیتونه چکِ بیمه رو قبل از مراسم خاکسپاری بگیره
و ما... حتی هنوز جسدش رو هم پیدا نکردیم
،چجور مردی چنین کاری میکنه
وقتی که پسرِ خودش ممکنه زنده و در عذاب باشه؟
شماها سابرینا رو ندیدین، نه؟
اون در عرض دو روز گذشته تو سمینار شرکت نکرده
اوه، مگه نشنیدی؟ یه حادثهی وحشتناک تو معدن رخ داده
چندتا انسان مُردن
چی؟ منظورتون دوست پسرشه؟
برادرِ دوست پسرش. واقعاً غمانگیزه
...یا میتونست باشه
اگه کینکلها خانوادهای کثیف از شکارچیانِ ساحره نبودن
خاکسپاری فرداست - اونا یه تابوتِ خالی رو دفن میکنن -
عمه جون؟ - بله، عزیزم؟ -
وقتی میمیری چه اتفاقی میوفته؟
همم؟ - کجا میری؟ -
خب، فقط میتونم در مورد ساحرهها حرف بزنم
و گمونم تو کنجکاوی بدونی
چه اتفاقی برای انسانهایی مثل توماس کینکلِ جوون میوفته
نمیدونم
مُردن درد داره؟
منظورم تمامِ اون دفعاتیه که عمه زلدا تو رو کُشته
خب راستش، بستگی به سلاحِ قتل منتخبش داره
و عمه زلدا چطور تو رو زنده میکنه؟
اون وِردی میخونه، یا تو نفرین شدی؟
نه. نه، همچین چیزی نیست
در واقع، همه چی به خاک مربوط میشه
...دقیقتر بگم، یه قطعه خاک
No comments yet. Be the first to leave one.