لومړۍ 200 کرښې.
::::::::: آيــــ(حالا وقت نمایشه!)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
یه بار دیگه ازت میخوام تا صادق باشی
هنوزم میخوای ادعا کنی دوستم نداری؟
،خیلی تلاش کردم تا دوستت نداشته باشم
ولی نشد
پس به جاش تصمیم گرفتی احساساتت رو پنهون کنی؟
،فکر میکردم میتونم
ولی بازم نشد
...مدام شکست خوردن توی کارها
معنیش اینه که استعدادش رو نداری
راهی نیست که تو باید بری
شاید وقتشه روشی که داری رو تغییر بدی
،اگه فقط خودم بودم میشد
...ولی نمیتونم روی خوشی شما خطر کنم
هنوزم متوجه نمیشی؟
...هر راهی که باهات طی میکنم
انقدر باعث خوشحالیمه که سختی اهمیت نداره
::::::::: آيــــ(قسمت دوازدهم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
برای خوشامدگویی به مهمونمون جمع شین
شاهزادهی هوانگ ریو اینجاست
لطفاً این بچه رو ببخشین
...من از طرف اون معذرت میـ
منو ببخشین که نشناختمتون
هه چون مو هستم
حالا که شاهزاده اینجان باید خبرارو بهشون بدیم
چه خبری؟
...سو را و هوانگ ریو
سر یه صلح نامه به توافق رسیدن
عالیه، خبر خیلی خوبیه
برای این که به دنیا اتحاد قویمون رو نشون بدیم
...شاهزاده باید
با هه چون مو، شاهزادهی هوانگ ریو ازدواج کنی
پدر
متوجه نمیشم
پدر- خودتو مطلع فرض کن-
شاهزاده، میتونی الان بری
گفتین میتونم با پونگ بک ازدواج کنم
منتظر چی هستین؟ شاهزاده رو به بیرون همراهی کنین
!بله سرورم- !بله سرورم-
لطفاً، اعلیحضرت
!زودتر ببریدشون بیرون
!پدر، شما بهم قول داده بودین، پدر
!ولم کنین! پدر
!گفتم ولم کنین- ولشون کنین-
من میبرمشون به اتاقشون
معذرت میخوام، نمیخواستم اینجوری بشه
پس به من تو رد کردن این ازدواج تعیین شده ملحق شین
از اونجایی که پدرم راجع به این موضوع خیلی یه دندهست نمیتونم
،اگه این ازدواج متحد کننده از بین بره
پدرم میره و با یو هه متحد میشه
یو هه؟
اینجوری سورا از سمت شمال با هوانگ ریو هم مرز میشه
و از سمت جنوب هم با یو هه هم مرز میشن، دو ایالت تو یک اتحادیه
با این مشکلی ندارین؟
الان این تهدید حساب میشه؟
نه، معلومه که نه
...فقط خیلی ساده میخواستم بگم
که سرنوشت ما رو به هم رسونده
سرنوشت؟
خودم به عنوان یه شاهزاده، از این که به یه ازدواج هماهنگ شده تن بدم متنفر بودم
،پس واسه تمرد کردن
قصر رو ترک کردم و به یه گردش رفتم
،و همون موقع
تو یه نگاه عاشق یه خانوم شدم
درسته
اون زنی که عاشقش شدم همونیه که باهاش ازدواج میکنم
اگه این سرنوشت نیست پس چیه؟
پس فکر کنم "سرنوشت" تو دنیاهامون معنیهای متفاوتی داشته باشه
،همونطور که شنیدی
من میخوام با یه نفر دیگه ازدواج کنم
معذرت میخوام
ببینیم کی میبره
رد کردن این درخواست به جنگ ختم میشه
،از قدرتی که داری باخبرم
...ولی برای جنگیدن با صد هزار سرباز
هوانگ ریویی کافی نیستن
بذارین به عنوان یه فرستاده با پادشاه هوانگ ریو ملاقات داشته باشم
تفاوتی ایجاد نمیکنه
میدونم دقیقا دنبال چی ان
میخوان بدون جنگیدن اینجارو فتح کنن
با دونستن این موضوع شاهزاده رو مجبور میکنین؟
به عنوان پادشاه یه کشور کوچیک گزینهی دیگهای ندارم
میخوای مردمت چه نوع زندگیای داشته باشن؟
...زندگی به عنوان برده رو زمین جنگ زده
یا یه برادر رو اعصاب داشتن؟
...پیمان برادری داشتن
از برده شدن خیلی بهتره
پونگ بک
به عنوان یه پدر تو رو برای دخترم انتخاب کردم
هرچند، به خاطره مسئولیتهام ...به عنوان یه پادشاه
باید بهت خیانت کنم
منو ببخش
،اگه به مردم اهمیت میدی
باید چون هوا رو ترغیب کنی
سرورم- این یه دستوره-
بیاین فقط باهاشون بجنگیم
خودم سر همهی سربازای هوانگ ریو رو میزنم
تازه، ما آینهی مقدس رو هم داریم
دیگه چیزی هست که ازش بترسیم؟
...قدرتای آینهی مقدس
هرگز نباید برای آسیب زدن به مردم استفاده بشن
اگه فقط همینجوری بریم استفادهش کنیم چی؟
به قیمت جونمون تموم میشه؟
من باید برای شکسته شدن عهدم تاوان پس بدم
،نه تنها به قیمت جونم تموم میشه
بلکه هر معجزهای هم که از طریق من به وجود اومده
تبدیل به نفرینایی میشن که به دنیا آسیب وارد میکنن
همش تقصیر منه
من باید برای اونچه که به عنوان شمن اعظم بهم داده شده بود
سپاسگزار میبودم
خیلی طمع کردم
،اگه فقط احساساتمو مخفی میکردم
اونوقت دیگه شاهزاده این همه غصه نمیخوردن
انگار خیلی خسته این
به زودی باید واسه یه سفر خیلی طولانی ...حاضر شین، اگه حس ضعیف بودن کنین
من نمیرم
و باهاش ازدواج نمیکنم
باید برین
به اعلیحضرت فکر کنین
،اگه هنوزم نتونستین برین
به مردم فکر کنین
...میدونم که هرجایی برین
اون روی شجاعتونو نگه میدارین
قوی بمونین
پس تو چی پونگ بک؟
بدون من میتونی زندگی کنی؟
هرروز به غار میری و با دیوارا صحبت میکنی؟
،یه روزی
امیدورام بتونم همه چیو بهتون بگم
بیا باهم فرار کنیم
میخوام باهات بمونم پونگ بک
مسئولیتام به عنوان شمن اعظم مهمترن
...شما هم باید به عنوان شاهزاده
به وظیفهی خودتون برسین
فرمان سلطنتیه
پونگ بک، باید آیینهی مقدس رو تحویل بدی
مشکل چیه؟
!ببندینش
!بله قربان- !بله قربان-
پونگ بک، ازت انتظار دارم راستشو بهمون بگی
درسته که با یو هه پیمان بستی؟
...خبرای ارتشمونو به اونا لو میدادی
که بهشون کمکی بشه برای نقشه کشیدن واسه حمله کردن به ما؟
اعلیحضرت چطور میتونین همچین چیزی بگین؟
مسخرهست
ای مرتیکه حیله گر
چطور جرئت میکنی دروغ بگی؟
هرگز جسارت نمیکنم به اعلیحضرت دروغ بگم
قسم میخورم حقیقت نداره
به زندگیم قسم میخورم
...سرورم، یه نفر نامههای مخفیای که
به یو هه فرستاده و دریافت شدن رو از اتاق پونگ بک پیدا رو کرده
چیکار میکنین؟
اینو باز کنین
!درو باز کنین
آقای چوی، پونگ بک خیانت کرده؟
نمیتونه درست باشه
متاسفم بانوی من
یه چیزی اشتباهه
...من
...باید با پدرم حرف بزنم
نمیتونین برین- ولم کن-
!نه
!برو کنار- !نمیتونین از اینجا برین-
!ولم کن
!نه- !برو کنار-
...لطفاً ولم کن
پادشاهتون قلب ضعیفی داره
خیلی مهربونانه تصمیم گرفت یه خائنو تبعید کنه
عمداً شاهزاده رو اغوا کردی؟
به خاطر تو الان داره مثل ابر بهار اشک میریزه
...لطفا
بذار یه بار ببینمش
خواهش میکنم
هیچوقت قرار نیست همچین اتفاقی بیفته
...شاهزاده خانوم
ازت متنفره
نمیتونی این وقت شب بیای تو اتاقم
به زودی قراره رو یه تخت بخوابیم
لازم نیست انقدر سخت بگیری
بازم این کار خیلی ناشایسته
لطفا برو
اجازه بده قبل از رفتن اینو بهت بدم
هوانگ ریو پر از جواهراتیه که حتی از اینا هم کمیاب تره
پس ناامید نباش
منم یه چیزی براتون دارم
خیلی زیباست
اصلا به بزرگی اون چیزی که به مردم دادین نیست
اما دوست نداشتم دستتون خالی باشه
قبلا وقتی از بازار برمیگشتم خریدمش
کاری نیست که نتونم برات انجام بدم
هرکاری میتونی انجام بدی؟
،از جواهرات گرفته تا قدرت هرچیزی بخوای برات فراهم میکنم
من به این چیزا نیازی ندارم ...تنها چیزی که میخوام اینه که
پونگ بِک بتونه بی گناهیش رو ثابت کنه
اگه کمکش کنی بی گناهیش رو ثابت کنه
منم هرکاری بخوای برات انجام میدم
...چطور جرات میکنی
جلوی من به اون فکر کنی؟
اصلا میدونی من کیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.