لومړۍ 200 کرښې.
بیچاره "واقعی" ـه من ، بابا نداره
...تو هم
بابای " واقعی"نیستی
اون باباش نیست؟
...تو
پدر "واقعی" نیستی؟
...امکان نداره
این درست نیست، نه؟ من اشتباه شنیدم مگه نه؟
شما دوتا فقط داشتین شوخی میکردین که من دست بندازین، درسته؟
دایی
یون دو، چرا اینجوری میکنی؟
ته کیونگ تو بهم بگو
واقعی" بچه تو نیست؟"
واقعا تو پدرش نیستی؟
متاسفم
چطور همچین چیزی ممکنه
ای نامرد
دایی آروم باش همه چی رو توضیح میدم
دایی، این کارو نکن
ته کیونگ
تو یه مرد واقعی هستی
با اینکه میدونستی بچه مال تو نیست بازم با یون دو ازدواج کردی
ببین چقدر یون دوو رو دوست داری
که حتی "واقعی" رم مثل مال خودت پذیرفتی
خب دایي
تو بخاطر یه زن حامله از تالار عروسیت فرار کردی
باید خیلی دوستش داشته باشی
با اینکه بچه خودت نیست
با اینحال بازم تهوع گرفتی
چطور همچین انسانی وجود داره؟
تو واقعا مرد مردایي
ممنون، ته کیونگ
...خیلی ممنونم
که اینقدر یون دوو رو دوست داری
معذرت میخوام
من دارم خیلی احساساتی میشم
بیا بریم
برات نوشیدنی میخرم
...اما من
دایی
- باشه مرسی - اوه، ممنون
یون دو باید تو زندگی قبلیش کل دنیارو نجات داده باشه
هی، یون دو با ته کیونگ خوب باش
باشه فهمیدم ، اینقدر نخور
جلومو نگیر
چطور می تونم تو همچین روزی ننوشم؟
...از اونجایی که ته کیونگ تهوع داره
نشون میده چقدر تو رو دوست داره
امروز جای هر دومون می خورم
مزه هم بخورین وگرنه حالتون بد میشه
اوه، باشه
اگه تو میگی بایدم بخورم
...اما
خانوادت میدونن؟
هنوز نتونستیم بهشون بگیم
معلومه
وقتی مامانت نمی دونه معلومه اونهام نمی دونن
بالاخره بهشون میگیم
بهشون نگو
جان؟
...نه به خواهرم نه به خانوادت
براتون دردسر درست میشه
اونها عشق شما براشون مهم نیست
فقط میرن سراغ اینکه تو بابای بچه نیستی
تا وقتی که من دهنمو بسته نگه دارم، هیچ کس نمی فهمه
...پس نه به خانواده من
نه به خانواده خودت به هیچ عنوان نگو
تا آخر بهشون دروغ بگو ، باشه؟
...بعدها
به "واقعی" هم نگین
رابطه خونی مهم نیست
...پدر واقعی
فقط تویي
بس کن دایي
اشکالی نداره، یون دو
داماد عزیزمون
عاشقتم
من واقعا دوستت دارم
- ایوای -خدایا
دیوونه
...واسه چی باهاشون رفتی بیرون و مست کردی
اونم وقتی باید بخوابن
- اوه دردم گرفت - کی بزرگ میشی آخه تو
...نونا ، ته کیونگ
واقعا بابای "واقعی "ه
چی میگی تو؟
البته که ته کیونگ بابای "واقعی" ـه
- فکر کردی تقلبیه؟ - ای وای
تا آخرش نمیتونم بگم
- دایی حالت خوبه؟ - خدایا خداوندا
فکر کنم حالت تهوع داره
یون دو تو با مادر برید بیرون
من خودم مراقب دایي هستم ...باشه؟
مادر شما هم باید بری
- اوه، باشه - عجبا
- مامان بیا بریم - ببخشید، ته کیونگ
- چقدر خری تو - اوه مادر
- واقعا که - بریم مامان
این لحاف جدیدو واسه تو و ته کیونگ خریدم
واسه چی الان افتاده رو ما؟
چه فرقی داره؟
امیدوارم داییت حرفهای مزخرف نزنه
اگه خواهر من و خانواده تو بفهمن
براتون دردسر میشه
...بخاطر همین
به هیچ عنوان بهشون نگو
تا آخرش بهشون دروغ بگو
من سه ماه دیگه تنها میشم
چه غلطی بکنم؟
خیلی میترسم
مادر کجا رفتی یهویي؟
چی؟
یه چیز دیگه هم هست
چی؟
فردا صبح بیا اینجا
چی؟
فردا صبح؟
لازم نیست تو بدونی
فردا صبحم میرم بیرون گفتم بدونی
یکشنبه ای کجا میری؟
بعنی هر بار که میخوام جایی برم باید به تو گزارش بدم؟
نه مادر ، شب بخیر
شوهرم
یکی دیگه هم غیر از تو راز منو می دونه
چطور ممکنه این اتفاق برای من بیفته، یون گوم شیل کبیر؟
چه بویي
الان نوبت شماست که به جای بابا مشروب بخوری؟
...من با بابات فرق دارم
که نتونست کار پیدا کنه
...نوشیدنی دیروز من
از روی شادی بوده
ته کیونگ حتما دوباره حالش بهم خورد ، خدایا
آب بخور
ته کیونگ امیدوارم تهوع صبحگاهیت به زودی برطرف بشه
ممنون دایي
ای وای قشنگ داشت یادم میرفت
یون دو بعد از برگشتنم یه ناهار خوشمزه درست می کنم
با ته کیونگ یه ذره استراحت کنین
یکشنبه ای کجا میری؟
یه کاری دارم
بلند نشو زود برمیگردم
حسابی بخور ، من دیرم شد
یون دو
میتونم بعد از صبحانه دوتا کلمه باهات حرف بزنم؟
بله
سلام
چی شده ...دایي چی گفت؟
فکر کنم خیلی نگران ما شده
اگه اینجا بمونیم
تا شام میخواد همین کارو بکنه بهتره الان بریم
باشه پس من میگم یه مریض اورژانسی دارم
بیا بریم
باشه
سلام
فکر می کردم نمیاین، اما اومدین
از این طرف
خانم یون
این مدرسه بزرگسالانه، مدرسه ای که من توش درس می خونم
...واسه چی اومدی
جایی که پیریای بدبخت وانمود میکنن دانش آموزن؟
خانومی که اون پشت می شینه
گفت حالا که میتونه بخونه با اتوبوس میره
...دوست داره بدونه
اتوبوس شماره اش چیه و کجا میره
...و اون خانمی که بغلش می شینه
تمام روز قدم میزنه و تمام تابلوهای مغازه هارو می خونه
حیفش میاد که چرا تا حالا یاد نگرفته
چیکار می کنی؟
واسه چی داری اینهارو به من میگی؟
...خوندن و نوشتن
باعث شد احساس کنم بینایی پیدا کردم
میتونم چیزهایی رو ببینم که قبلاً نمیدیدم
ناامیدی ـه ندونستن از بین رفت
راستشو بگین شماهم ناامیدی، نه؟ @KoreanAngels
چرا نمیای اینجا درس بخونی؟
اونو میبینی؟
"قبل از مرگم، فقط یک بار"
این شعار مدرسه ماست
برای شما هم هنوز دیر نیست
مثل من، قبل از مُردن
ببین خوندن چه حسی داره
...فکر می کنی
یون گوم شیل کبیر با آدمهای بی نزاکت معاشرت میکنه؟
حرفهای بیخود نزن و زنگ بزن به راننده ام
من باید برم خونه
- یون دو ئه - چی؟
همین جا بمون
اگه به حرفم گوش ندی به یون دوو و شوهرش میگم
الو؟
سلام مامان منم
ته کیونگ یه مریض اورژانسی داره ما داریم میریم
آره ، ببخشید مامان
حیف شد که باید بری
بگیرش، یه مقدار از غذاهایی که دوست داری برات بسته بندی کردم
ممنون ، دوباره خدمت می رسیم
ممنون و متاسفم دایی
واسه چی عذرخواهی میکنی؟
موفق باشی "واقعی "عزیزم
چیکار می کنی؟
خدای من
No comments yet. Be the first to leave one.