Hovering Over the Water

Hovering Over the Water (À Flor do Mar)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Hovering Over the Water 1986 1080p BrRip 30nama 30NAMA fa
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

bluray
په خپور شو: 2026-04-02
ډاونلوډونه: 19
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

به جودو پدرو که خوشحال است

شکوفه دریا در حال پرواز بر فراز آب

کارگردان، تهیه‌کننده و نویسنده

اگر اختیار دست من بود، چیزی به آن اضافه نمی‌کردم.

حتی بیکن هم نه.

همین الان هم چاق است.

آن را بلافاصله در فر می‌گذاشتم، تقریباً ساده سرو می‌کردم.

کمی نمک، نه نمی‌گویم،

کمی روغن زیتون اعلا،

مقداری جعفری تازه...

و همین کافی است، آملیا.

ادویه‌ی زیاد طعم دریایی‌اش را خراب می‌کند.

بقیه‌اش را بسپار به آتش که استاد کار است.

خیالاتی نشو. این یکی برای تو ساخته نشده.

برو دنبال یه گربه‌ی ماده بگرد.

نیویورک هرالد تریبون!

بیا تو.

- روزنامه‌ها را آوردم. - بگذار روی صندلی.

کمی هوای تازه بهت حال نمی‌دهد؟

نمی‌دانم چه فایده‌ای دارد، ولی می‌توانی پنجره را باز کنی.

لعنت به این نور!

فکر می‌کردم خوشبختی‌ام را در تو پیدا می‌کنم.

دنیا چطوره؟

شاید ایده خوبی باشد که از خانم آملیا بخواهیم آن را مرتب کند.

پرنده‌ای که لانه‌اش را کثیف کند، پرنده خوبی نیست.

علاوه بر این، خانم آملیا کارهای دیگری هم دارد.

ماهی ساردین پخته برای شام.

یک ساردین خوب، سزاوار یک اتاق مرتب است.

خدایا، وقتی دنیا را آفریدی، به خوبی می‌دانستی از کجا شروع کنی...

- کمکت می‌کنم. - هنوز می‌توانم کارهای لازم را انجام دهم.

اگه یادت موند، برام گل بیار.

نه، نکن.

اگه یه کم دل رو به دریا بزنم، می‌رم یه دوری تو دشت بزنم.

کارلوس ما رو برای یه سفر با قایقش دعوت کرده.

- دوست داری بیای؟ - همینجوری...

- می‌تونم بعد شام جواب بدم؟ - می‌تونی.

- یه کم سرت رو بچرخون. - واسه چی؟

یه لکه روغن روشه، خواهر کوچولو.

حتماً از زنجیر دوچرخه بوده.

خیلی عرق کردم! می‌رم حمام.

هنوز نمک رو بدنم مونده.

سیلوستر، احمق من، گربه‌ی من:

تا حالا دختر برهنه‌ای را ندیده‌ای که خودش را می‌شوید؟

و اگر شاهزاده‌ی افسانه‌ها بودی چطور؟

از خجالت سرخ می‌شدم، از تو پنهان می‌شدم.

فکر می‌کنی زیبا هستم؟

به خاطر اینکه خورشید پوستم را با طلا رنگین کرده؟

چون دهانم مثل میوه‌ای است که انگار همیشه خود را تعارف می‌کند؟

خودم را برای تو زیبا کردم

و در انعکاس چشم‌های گربه‌ات، احساس خوشبختی می‌کنم.

می‌دانی این چیست؟

این انجیر سیاهی است که سیاه نیست، آبی است

و از درون صورتی است و از آن اشک عسلی می‌چکد.

با عمه سارا تماس گرفتید؟

بله، گرفتیم.

آدم دهانش آب می‌افتد.

عالی به نظر می‌رسد. برایش به شما تبریک می‌گویم.

وقتی ماهی خوب باشد، تقریباً هیچ مشکلی ایجاد نمی‌کند.

مطمئنید نمی‌خواهید برای شام بمانید، خانم آملیا؟

فردا کمی از آن را امتحان می‌کنم.

ترجیح می‌دهم الان به خانه بروم تا شام پسرم را که منتظر است، بپزم.

- اگه دیگه به من احتیاج نداری. - نه، می‌تونی بری.

سارا داره میاد پایین؟

فکر کنم، ولی آدم هیچ‌وقت مطمئن نیست.

فکر کنم بهتره شروع کنیم.

ممکنه فیوزها باشن؟

به نظرم یکی از شوخی‌های ساراست.

سارا نیست: کالاسه.

شرط می‌بندم خاله سارا با یه قیافه جدید ظاهر بشه.

با چه قیافه‌ای؟ قیافه نورما؟

اون صدای معروف چی شد؟ من گرسنمه.

چه فکریه که پابرهنه می‌گردی؟

نباید توی تخت باشی؟

ماریا می‌پرسه که آیا عمه سارا واقعاً فردا توی قایق‌سواری میاد.

عمه سارا قبلاً بله رو گفته.

مامان بله رو گفته، ماریا بله رو گفته، خانم آملیا قبلاً بله رو گفته.

همه گفتن بله.

ماریا الان کبوتر نامه‌بر لازم داره؟

ماریا دختره و مادر خیلی خوب می‌دونه که دختر، دختره.

حالا که پیام رو رسوندی، می‌تونی برگردی توی تختت.

و دیگه نمی‌خوام دوباره تو رو اینجا پابرهنه ببینم.

از کنار ما رد می‌شوند،

دست‌نخورده از آنچه ما به آن‌ها نسبت می‌دهیم.

این زندگی نو است که خود را صرف‌نظر از زندگی ما اثبات می‌کند.

ما از کوچکترین بهانه‌ای می‌ترسیم،

شب‌های بی‌شماری را از دست می‌دهیم،

خودمان را می‌خوریم تا آن‌ها رشد کنند.

تو تنها مادر آرام و صبوری هستی که من می‌شناسم.

دیشب خواب دیدم:

یک پرنده بزرگ رنگی استوایی

به شکلی دلخراش جیک‌جیک می‌کرد

و در حالی که دور خانه دایره‌های دیوانه‌وار می‌زد.

ناگهان مسیرش را عوض کرد و شروع به بال زدن کرد،

بال‌های عظیمش را باز کرده، جلوی پنجره اتاقم.

صدای نوک زدنش هر دقیقه وحشتناک‌تر و تیزتر می‌شد.

ناگهان ناپدید شد.

انگار رفته بود و بعد دوباره آنجا بود،

که به شیشه پنجره می‌کوبید.

و با هر ضربه،

لکه های خون روی شیشه‌ها پخش می‌شد

و نور داخل اتاق کم‌کم خاموش می‌شد

تا تاریکی مطلق.

بالاخره پرهای هزار رنگ

مثل آتش‌بازی در آسمان منفجر شد.

انگار رؤیای یک باکره است.

یادآورِ هرچه که یادآور است.

فوق‌العاده به نظر می‌رسی!

ماه چاق و دخترانه...

- داری جایی مهمونی میری؟ - دارم با کارلوس بیرون میرم.

آه! ملوان...

- ملوان نیست، فقط پولداره. باید برم.

دیر وقت نخواب.

من زیاد با رزا حرف نزدم.

راستش را بخواهی من با هیچکس زیاد حرف نزدم،

جز با آنتوان، ولی آن فرق می‌کند.

بچه‌ی لعنتی...

رزا، رزاریوم.

دیروز پوشکش را عوض می‌کردم و به زودی باردار می‌شود.

روحت شاد، مادر کوچک.

رزای تو بیشتر از هر دوی ما عقل دارد.

باورم نمی‌شود عاشق باشد.

آرامش‌بخش است اما برای آرام کردن وجدان کافی نیست،

یک وجدان بورژوایی واقعی.

امیدوارم اینطور نباشد.

چی اینقدر خنده‌داره؟

هیچی.

یادت میاد اولین بار که ویرجیلیو رو دیدی؟

توفلورانس بود.

اون چیزها فراموش‌شدنی نیستن.

تو صبر کردی تا من درسم تموم بشه

و اومدی ازم پرسیدی نمی‌دونم چی.

«اشتیاقش برای زندگی بود؛ دیگر اشتیاق عشق نبود.»

یه قسمتی از "Amor de Perdicédo" هست.

هنوز منو مجذوب و آشفته می‌کنه.

نمیشه یه کبریت رو دوبار روشن کرد.

فکر کنم سیمائو اون موقع فقط سوپ و استراحت می‌خواست.

با هم از دانشگاه اومدیم بیرون، یادت میاد؟

تمام تلاشم را می‌کنم تا فراموشش کنم.

ساعت‌ها بی‌وقفه در کنار رود آرنو قدم زدیم...

رودخانه‌ای گل‌آلود در فصل بهار.

هوا گرم بود،

بچه‌ها در رودخانه شنا می‌کردند،

تعطیلات عید پاک نزدیک بود،

و من حرف می‌زدم و حرف می‌زدم...

تو گوش می‌دادی، چشمانت گرد شده بود...

من هم گاهی چشمانم را گرد می‌کردم...

ناگهان، احساس کردم با تمام قدرت بازویم را گرفتی.

رنگت پرید و شروع به لرزیدن کردی.

ویرجیلیو بود،

همان که آنجا داشت از روی پل رد می‌شد تا به ما برسد.

آنقدر از او گفته بودی که انگار از قبل می‌شناختمش.

بلافاصله فهمیدم که عاشق شده‌ای.

چند سالی است که گذشته...

با روزا چطور خواهد شد؟

عجیب است که او عاشق نیست. در سن او...

متفاوت خواهد بود. بگذار ببینیم چه می‌شود.

من می‌روم بخوابم.

فردا با ما می‌آیی؟

نه، اما تا تاویرا می‌رسانمت. شاید بعدش کمی قدم بزنم.

بدون مقصد.

چندین گلوله شلیک شد،

به سوی یکی از رهبران سازمان آزادی‌بخش فلسطین،

که برای کنگره سوسیالیست‌ها اینجا بود.

سارتاوی روی زمین افتاده و مرده است، فکر می‌کنیم بلافاصله فوت کرده.

دستیار او نیز مورد اصابت گلوله قرار گرفت

و اکنون در راه بیمارستان در البوفیرا است.

ابتدا در اینجا، در هتل، به او رسیدگی شد،

و سپس با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد.

تک‌تیرانداز موفق به فرار شد

و هتل مملو از ماموران پلیس است.

ما متوجه نمی‌شویم

چگونه او توانست فرار کند، با این همه پلیس اطراف.

عصام السارتاوی در لابی اصلی،

پایین ورودی هتل در مونتِشورو، هدف گلوله قرار گرفت.

مرد از هتل بیرون آمد

و چندین گلوله شلیک کرد.

عصام السارتاوی بلافاصله روی زمین افتاد...

خیلی زود شروع به کار کردند،

کارگران خستگی‌ناپذیر جنایت.

مرگ با شکم گرسنه وحشتناک است.

کسانی که به اعدام محکوم می‌شوند خوب می‌دانند:

یک قهوه و یک سیگار.

زندگی انسان، در نهایت،

تابع لذت‌های کوچک...

دارم میام، دارم میام!

فقط یه لحظه.

قفل رو کشیدم چون از تنها بودن اینجا می‌ترسم.

اگه بخوای می‌تونی زودتر بری، خانم آملیا، من بهت احتیاجی ندارم.

می‌دونی خانم‌ها و بچه‌ها کی از دریا برمی‌گردن؟

فکر کنم فردا یا پس‌فردا... دقیق نمی‌دونم.

خونه به تمیزیِ هرچه تمام‌تره

و اگه واقعاً می‌تونی بدون کمک من کار کنی،

شاید از این فرصت استفاده کنم و برم دکتر.

نه اینکه لازم داشته باشم، خدا رو شکر هیچوقت نداشتم.

پسرم هست که زیاد مشروب می‌خوره

و بهم گفتن ببرمش پیش دکتر مغز و اعصاب.

متاسفم که اینو می‌شنوم.

اگه می‌تونم به هر شکلی کمکتون کنم، لطفاً در پرسیدن تردید نکنید.

خدا شما رو حفظ کنه، بانوی من.

اوه! خودتی. ترسوندم...

Hovering Over the Water subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Hovering Over the Water

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left