لومړۍ 200 کرښې.
آمادهست
ممنون از همه که تشریف آوردید
امروز عزاداریم
عزادار فقدان غمانگیز سیلویا
فرمین و خانوادهش درخواست دارن
هرکسی هر حرفی برای گفتن به سیلویا داره
یا هرطور که میخواد حرفهاش رو بیان کنه
شهرمون بهخاطر جیوهٔ معادن سمی شد
مجبور شدیم مردهها و اجدادمون رو تنها بذاریم
سم به استخونهاشون نفوذ کرده بود
اینجا ما خانوادهای پیدا کردیم که جسممون رو شفا دادن و روحمون رو تغذیه کردن
سیلویا همیشه الهامبخشمون بود که روبهجلو حرکت کنیم و مسیرمون رو پیدا کنیم
همسرم قوی بود
ارادهش برای زندگی بهم انگیزه میداد
مهم نبود زندگی چقدر سخت بشه، هیچوقت ترس برش نمیداشت
اون برای همه زندگی کرد
عشق من
توی دنیایی که امروز درِش زندگی میکنیم،
زندگی مثل سیلویا ساختارشکن و جسورانهست
پس امروز، براش جشن میگیریم
و از خدا میخوایم،
که مثل اون،
ظرفیتی که سیلویا داشت رو بهمون بده
تا چالشهای زندگی رو پشتسر بذاریم
و با شهامت ادامه بدیم، تا بهسمت دنیایی بهتر قدم برداریم
میدونم که سیلویا میخواد به تلاش برای پیداکردن مکانی آروم ادامه بدیم
ما فکر کردیم کاسا روخا همچین مکانیه
متأسفانه، کاسا روخا نمیتونه از دست نیروهای این دنیای فاسد فرار کنه
خداحافظ، سیلویا. خداحافظ، کاسا روخا
ترجمه از مرتضی لکزایی Morteza_Lkz
الو؟
سلام، منم
الی
دینا از پیشمون رفته
منظورت چیه «از پیشمون رفته»؟
طوری نیست. پیداش کردم
بگیر بشین. اونو بخون. با دقت
پیام داده بودی
به تو ندادم
متأسفم
باید هم باشی
صحیح
بیا یه جای ساکت برای حرفزدن پیدا کنیم، خب؟
واقعاً بیرحمانه بود
میدونم
و متأسفانه، یهجورایی نکتهش همین بود
و نتیجهٔ عکس داد
عجیبه. کی فکرشو میکرد اونطور بیرحمانه حرفزدن باعث میشد آدم بخواد بذاره و بره؟
عزیزم، من سعی داشتم بهت بفهمونم...
شاید بهتر باشه این درسهای آموزنده رو بذاریم کنار، بابا
و بذاری من یه لحظه صحبت کنم
آره
سراپا گوشم
اینجا برای من زندگیای نیست
نه اونی که من میخوام بههرحال
و...
و نه اونی که تو یا... مامان حتی بخواید،
اگه یکیتون راست میگفتید
میخوام برم خونه
- حالا میشه حرف بزنم؟ - نه
هنوز حرفم تموم نشده
میخوام برم خونه
ولی مشکل اینجاست که...
خونهای ندارم
یه خانواده دارم، ولی...
خونهای ندارم
پس، همونطور که تو دوست داری بگی: «راهحل چیه؟»
حالا میتونی حرف بزنی
من...
من...
راهحلی ندارم
میدونی، بعضی وقتها این جواب خیلی بهتریه
خب، تو میخوای چیکار کنی؟
راستیراستی؟
نمیدونم
و اشکالی نداره
ولی...
هر تصمیمی بگیرم، ازت میخوام پشتم باشی
مشکلی نیست
و در چهارطاق بازه. و... جدی میگم
شِرووِر نیست
و اگه تصمیم گرفتی میخوای برگردی، بازم در چهارطاق بازه
و با همهٔ این حرفها...
راهحلی براش ندارم. اما...
یه فکر دارم
وقتی مامانت برسه بهت میگم
همهچی رو آوردید؟
سلام
یه نقشه داشتم که شما رو برگردونم آمریکا
جواب نداد
دیگه چیزی ندارم بهت پیشنهاد بدم
شاید گزینههامون به ته رسیده
فکر کنم وقتشه خودمو تحویل بدم
چه دردی رو دوا میکنه؟
شاید بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهت نیاز دارم
وقتی به این فکر میکنم که نتونستیم اونقدر که باید بهت برسیم، از غصه دق میکنم
که احساس کردی این بار رو باید تنهایی به دوش بکشی
وسط ناکجاآباده. بهمعنایواقعی توی رادار نیست
روی بیشتر نقشهها وجود نداره
نگاه. یه سپر باد شمالی کوهستانی توی ساحل غربی داره
احتمالاً اون قسمت جزیره اکثر روزها بارون میباره
برای پرورش خرچنگ حرف نداره
اونطرف، آفتاب روشن، منبع هیزم بیش از نیازمون
آب شیرین، و بخش داخلی توی یه شیب جنوبی روبهپایین میریزه
میشه روش کشاورزی کرد. ساختمون ساخت
میخوای دوش بگیری؟ یه آبشار انتخاب کن
گرسنهته؟ یه انبه تو راهت بکَن. سرخالو، موز، نارگیل
بهشته
هیچی اونجا نیست
فعلاً نه
و کی همهٔ اینها رو میسازه؟
- ما. کاسا روخا میسازه - وای خدا
کل تشکیلات رو منتقل میکنیم اونجا
اسمش چیه؟
اسم همونجایی که همین حالا توش زندگی میکنیم
نه. نه، نیست
نه کارتلی. نه زتایی. فقط خودمون
پناهگاه واقعی
ساحل پشه
ایستگاه آخر
صاحبش کیه؟
تو
ما. متعلق به خانوادهٔ فاکسه
دوستش دارم
- چون آخه... - نه، نه، نه، نه، نه
ما برمیگردیم
ما سه تا یا همهمون، ولی درهرصورت برمیگردیم
باید همین امروز تصمیم بگیریم
یا میتونی اینجا بمونی و «کمپ فاکس» رو بسازی
موفق باشی. ولی خودتی و خودت
مامان
ما میریم خونه. میریم خونه
ببخشید، و خونه دقیقاً کجاست؟
هرجا که به خونه تبدیلش بکنیم، ولی اونجا نه!
و خونه چهشکلیه، مارگو؟
اوه، آره، معلومه. دینا یه بچهست که به یه ماشین پلیس کوبیده،
پس توی کشور و خونهمون، احتمالاً یه مجازات کوچیک براش ببُرن
اما تو؟
تروریسم داخلی. قتل
- بابا، بس کن - نه
چرا اینقدر گهبازی درمیاری؟
وضع خودت هم بهتر از ما نیست، الی
تو بودی که برنامهٔ سندپایپر آژانس امنیت ملی رو تعطیل کردی
خودتو فروختی، که حالا افسوس بخوری
پس فیلم بازی نکن که انگار یه کار قهرمانانه کردی. نهخیر. از خودخواهیت بوده
آهای!
هی، من نیستم که داره پیشنهاد برگشتن به اون سگدونی رو میده
زندان رو فراموش کن، کل کشور با سیم خاردار محاصره شده
کل این بیصاحبمونده یه زندانه!
ای خدا! خفه شید!
کِی بوده که فقط برای یه بار هم شده...
...به ما فکر کنین؟
به خواستهٔ ما فکر کنین
- عزیزم، ما همیشه به شما فکر کردیم... - شِرووِره، مامان
از وقتی اومدیم اینجا، همهش نقشهٔ تو و نقشهٔ بابا بوده و بس
یک بار هم از من نپرسیدین نظرم چیه
یک بار هم از دینا نپرسیدین نظرش چیه
دارین همون غلطی رو میکنین که همیشه میکنین
برای همهمون تصمیم میگیرین
و دور گردنمون طناب انداختین و مثل سگ ما رو میکِشین!
من و دینا هیچ قدرتی نداریم. همهچیزمون رو فدا کردیم
تو چی، بابا؟
تو... تو برامون چی رو فدا کردی؟ یکی رو نام ببر
نه سؤالی. نه رأیگیریای
هیچ گهی نمیدونیم که چی شده. شماها چیکار میکنین
دیگه از شنیدن اینکه چی بهصلاحمونه حالم به هم میخوره
«بهصلاح بچهها»
مثل باروبندیل باهامون برخورد میکنین، یا...
یا عروسکهای خیمهشببازی کوفتیتون
کِی حق اظهارنظر داریم؟
خب دارین ما رو مستقل بار میارین دیگه، نه؟
توی چه سنی میتونیم اظهارنظر کنیم؟
ای خدا، مامان
تمام عمر کوفتیم رو با این فکر گذروندهم که بهخاطر باباست که اینطوری زندگی میکنیم
و بهخاطر تو بوده
تمام عمرم بهم دروغ گفتی
به جفتمون
هنوز هم نمیدونم چرا
حتی نمیدونم یه دروغ چطور میتونه اینقدر طول بکشه
چطور... چطور اینهمه ادامه پیدا میکنه
تا یکی از شما دهن لامصبشو باز کنه و حقیقت کوفتی رو بگه؟
میشه از اینجا شروع کنیم؟
من اشتباه کردم
راست میگه. هر دو اشتباه کردیم
الی، حرف نزن
تو خیلی کوچیک بودی
این اندازه بودی
و...
قبل اینکه حتی زبون باز کنی، ما... تصمیم گرفتیم بهت نگیم
به تو هم همینطور
و بعد گذشت، و دوباره، تصمیم گرفتیم بهت نگیم
و بعد زمان بیشتری گذشت. بزرگتر شدی
زبون باز کردی، و...
و دوباره تصمیم گرفتیم بهت نگیم
و بعد زمان بیشتری گذشت، و دوباره تصمیم گرفتیم بهت نگیم تا اینکه...
دیگه اهمیتی نداشت،
تا اینکه اهمیت پیدا کرد
اهمیت داره
این راز...
که نگه داشتیم مثل... مثل یه زهر بوده
No comments yet. Be the first to leave one.