لومړۍ 200 کرښې.
سنجاق برای استخوانها
چیزی نیست که باورش کرد
نخ برای ماهیچهها
وقتی که بمیری فاسد میشی
رنگ برای پوست
اینا فقط قصهست زهرمارن
اما وحشتناکـن چون مارها وقعی هستن
سکه لعنتیم رو بهم بده، زن مرده
عشق بوده؟ فکر کنم الان هست
من به زیر اون دندهها چنگ میندازم
و اون سکه رو از اون زیر مثل یه توت میچینم
ما رو ببر به کنتاکی
بهت میگم کجا جن رو پیدا کنی
بهت میگم که تمام خدایان قاتل
نیمه خدایان و هر کدومشون رو کجا پیدا کنی
ارائهایی از بزرگترین و کاملترین سایت دانلود فیلم و سریال 30NAMA.us
آبجو قرمز ایرلندی
به شیوه راهبان فرقه فرانسیسکان
در کیلکنی و در سال 1231 تخمیر شده
آبش مسموم شده بود این آبجو زندگیها رو نجات داده
ساعت از شش گذشته
کارم هنوز با گونه و لبها تموم نشده
خب، اون تا بعدازظهر آفتابی نمیشه
میزو لازم داریم دوتا دیگه هست که صبح میرسه
یه زن و یک زن خیلی جوونتر
هنوز تماسی گرفته نشده
یکساعته حرکت میکنن
دعوای عشاق؟ سنکوپ
این روزا دیگه عشاق کمتری دعوا میکنن
کمک میخوای؟
یه داستانی داری که باید تعریف کنی
دارم؟
تو انگشتات میبینمش
تصور خوبیه که آمریکا
توسط مهاجرین کشف شده
مهاجرینی که در جستجوی آزادی بودن و باور داشتن که
به آمریکا اومدن
که زمینهای خالی رو پرورش بدن و پربار کنن
در حقیقت، زمینهای مهاجرنشین آمریکایی درست به اندازه فرار کردن
زمینهایی خرابه بودن
یک مکان فراموش شده
نزاع عاشق بردارم گوشیو؟
من برمیدارم تو ادامه بده
آیبیس و جکل دوتا زن؟
در روزهایی که آدم بخاطر
دزدیدن 12 پنی تو زندانهای لندن آب خنک میخورد
آمریکا به نماد بخشش تبدیل شد
بهش میگفتن، حمل و نقل
برای 5 سال، برای 10 سال حتی برای یک عمر
شما به یک کاپیتان فروخته میشدید و کشتی اش رو
به عنوان برده میروندین
با پیاده شدن از کشتی شما به عنوان یه خدمتکار قراردای
به کسی که در روزهای کارگری تون پولی که بابت شما پرداخته بود رو
از حلقومتون بیرون میکشید، فروخته میشدید
اما خب حداقل تو یه زندون انگلیسی
آب خنک نمیخوردید
و وقتیکه قرارداد خدمتکاریتون تموم میشد
آزاد بودید که دنیای خوب و جدید خودتون رو بسازید
اونم توی یه دنیای جدید
اسی مک گوئن؟
من به یاد زندگی اسی مک گوئن افتادم
به عنوان یه دختر جوون ادم سخت کوشی نبود
تماما در حال لغزش و بدور از همه چیز
برای گوش دادن به قصهها و افسانهها بود
قصههای پریان و ارواح تغییرشکل دهنده
ارواحی که در شب ناله میکردن
خبر یک مرگ رو میدادن
و بهترینشون افسانههایی راجب لپریکان بود
منتظر کشتی پدرتی تا برسه؟
خب، اون بزودی برمیگرده
شاید یک پری دریایی در پوست خوک آبی توی تورش گیر افتاده
و پدرت هم مجبورش کرده که تمام غنیمتهایی که از لاشه کشتیها برداشته رو بهش بده
یک عالمه بخت و اقبال در میان موجهاست، نه؟
اون تپه رو میبینی؟
تپه پریهاست
دریه به سوی دنیای اس شی
اگه خوش شانس باشی میتونی خیلی کوتاه مردم رو ببینی که
در گرگ و میش از اون در عبور میکنن
اونها مردمی خوشحال و عاشق موسیقی ان
البته بجز لپریکانها
اوه، لپریکانها
اونها بهشدت مشغول محافظت کردن از طلاهاشون هستن
اصلا وقت واسه چیزهای دیگه ندارن
چرا ما بهشون هدیه میدیم؟
چون میخوایم که خشنودشون کنیم پس بهتره که اینکار رو بکنیم
و زمانیکه دختر بزرگ شد
خم شد و موج برداشت درست مثل امواج دریای سبز
اون بود که سنت قدیمی رو زنده نگهداشت
و اون کسی بود که هنوز افسانهها رو تعریف میکرد
ما برای جن و پریها غذا میذاریم
اگه که میخوایم خشنود بشن
خساست هم نمیکنیم
خامه بدست اومده از شیر نرم ترین خورده نانهایی که دارید
برای مهربانی در یک طرف سکه و خشم وغضب در طرف دیگه
بدون شک، بلی باگها میتونن باهاش متقاعد بشن
لپیرکانها، اوه، اونا کلا یه داستان جداگانه ان
یک روز میان و کمکت میکنن
و روز بعد چشاتو از کاسه درمیارن
حقیقته یک شب
یکی از اون شبها که تا مغز استخونت رو میسوزونه
داشتم میرفتم به فانوس دریایی
تا براش یکم کباب کبوتر و نون ببرم
و همون لحظه بود که یه صدایی شنیدم
مثل یه چکش بود
من پرسیدم، کی اونجاست؟
جوابی نیومد
به فکر برگشت میفتم
بعدش فضولیم گل میکنه
پس میرم به سمت صدا
هرچی من نزدیک تر میرم
صدا دورتر میشه
نهایتاً، دور میزنم
و بعدش تو دشتها گم میشم
و نمیتونم راه برگشتمو پیدا کنم
سه ساعت تو تاریکی پرسه میزدم
و هیچ چیزی برام آشنا نبود
بعدش یاد حرفی که مادربزرگم راجب
لپریکانها گفته بود، افتادم
پس، بیخیال گرسنگی ام میشم و نون امو برمیدارم
و میذارمش روی یه سنگ خزه گرفته
و دراز میکشم تا کنارش به خواب برم
و بعدش اتفاقی افتاد که اصلا باور نمیکنید
وقتیکه بیدار شدم، نون غیب شده بود
و بعدش فانوس دریایی اونجا بود همونی که دنبالش میگشتم
خیلی سریع اتفاق افتاد
پس میبینید که جن و پریها ممکنه کوچیک باشن
اما نذارید اندازشون گولتون بزنه
میتونن یه مشکل جدی رو پیش پا افتاده کنن
هوش در بین زنها هیچوقت چیز غیرعادی نبوده
و همینطور هم زیبایی در بین تمام افراد 17 ساله
اما اسی دارای جاه طلبی نادری بود
اون خیلی به افسانهها توجه کرده بود
اون میدونست که هر لحظه چه چیزی نیازه
اون تمام پولی بود که تو همه دنیا داشت
اون ابریشم و نوارهای بسیاری داشت
و تا حالا هیچوقت یک دل سیر
نون سفید و سیلاباب نخورده بود
اما اون میدونست که کسیه که از لپریکانها درخواست لطف و کمک میکنه
بدون اینکه طلا ازشون بخواد
این برای هردوشون اولین بار بود
یک حقیقتی که حتی شایان ذکر شدن نیست
شور و هیجانی که برای هردو تازه بود
منو فراموش میکنی مگه نه؟
میری به آکسفورد
و یه خانوم اهل اجتماع رو ملاقات میکنی
همه چیزو راجب من فراموش میکنی
این هدیه ای بود از طرف پدربزگش که در زمان ازدواج
به مادربزرگش داده بود
و بارثولومو این هدیه رو در دست دختر گذاشت
و بهش قول داد وقتیکه برای کریسمس برمیگرده باهاش ازدواج کنه
اما ، اسی متوجه شد که
جن و پریها بی وفا هستن
پدر من به پری دریایی گفت
که پوست خوک آبی ایشو بهش پس نمیده
مگر اینکه پری اونها رو به دنیای زیر امواج ببره
و بهشون نشون بده که از کجا گنجینهها رو بدست آورده
برای خانوم خونه باور اینکه
اسی یک دزده راحتتر از این بود
که باور کنه اون پسرش رو اغوا کرده
تو خودت این رو بهش دادی؟
مادر پسر ازش پرسید
جواب مورد نیاز در خود سوال جای گرفته بود
قاضی گفت: باید این دختر رو بدار بیاویزید
شاید بخاطر توجه به سنش یا که چشماش بود که قاضی تعلل کرد
به هر حال، کار نیکو کردن از پر کردنست
من پیشنهاد یک فرصت رو میدم
اسی محکوم به ورود به بخش حمل و نقل افراد 17 ساله شد
اون بوسیله کشتی که اسمش نپتون بود
و بواسطه کاپیتان کلارک فرماندهی میشد، منتقل شد
به سمت کارولینا رهسپار شد
جاییکه دوران محکومیتش رو باید میگذروند
اگرچه از زور گرسنگی با دو دست به شکمش چنگ مینداخت
اما هیچوقت از گذاشتن خورده نانی
برای لپریکانها غافل نمیشد
خوشبختانه
اسی تونست کاپیتان رو متقاعد کنه
و تونست متقاعدش کنه که باهاش به لندن برگرده
جاییکه هیچ مردی اونو نمیشناخت
در سفر بازگشت زمانیکه محموله انسانی
با تنباکو معاوضه شده بود
عشاق دوستدار دریا اوقات خوشی رو میگذروندن
کسانیکه مانند پروانهها در جدالی دائمی بر سر اینکه
کدومشون بیشتر سپاسگذار بودن مثل پروانهها عشق بازی میکردن
هرکدوم اصرار داشتن که زندگیشون توسط دیگری، نجات داده شده
به محض رسیدن به لندن، کاپیتان در خونش رو
به روی عروس جدیدش باز کرد
هشت هفته بعد کشتی نپتون باز هم بار انسانی داشت
و آماده بود که باز سفر دریاییش رو آغاز کنه
کاپیتان قول داد که موجها رو بشکافه
و سریعتر از هر مرد دیگه ای که
تابحال اقیانوس رو پیموده به نزد اسی برگرده
در دنیاش به اسی مک گوئن انگ دزدی زده بودن
پس اون هم به یه دزد تبدیل شد
تانکاسکا یک بوفالوی سفید
که باور بر اینه که از لاکوتا میترسید
در تاریخ دهم ژوئن سال 2008 در اینجا یعنی مزرعه
درک آرنولد جی آر، متولد شد
هزاران نفر برای دیدنش سفر میکردن
متاسفانه،یک سال و یک روز بعد از تولدش
درک و گوساله، هردو
No comments yet. Be the first to leave one.