لومړۍ 171 کرښې.
در یه خیابان کمنور با سری پایین قدم میزنم
بدون هیچ مقصدی
وقتی ملاقاتــت کردم، در حال تماشای آسمان بودی
واقعاً خارقالعاده بود
چرا به یه آسمان خالی نگاه میکردی؟
با در کنار تو بودن متوجه شدم
که من داشتم به پایین نگاه میکردم
چون بیش از حد به همهچی فکر میکردم
من همیشه بخاطرت اینجا هستم
حتی اگه چراغها ناپدید شوند
ما دو نفر، بگذار به گرفتن دستهای هم ادامه بدیم
حتی اگه بتونیم کمترین امید رو زنده نگه داریم و عاشق بشیم
نگران نخواهیم بود
اگه در مکانهای جداگانهای بودیم و دردناک شد
به یاد داشته باش
حتی اگه دنیارو از دست بدی
من همینجا منتظرت خواهم بود
من همیشه بخاطرت اینجا هستم
حتی اگه چراغها ناپدید شوند
ما دو نفر، بگذار به گرفتن دستهای هم ادامه بدیم
حتی اگه بتونیم کمترین امید رو زنده نگه داریم و عاشق بشیم
نگران نخواهیم بود
من همیشه بخاطرت اینجا هستم
بخاطر شروع تعطیلات تابستونی فرصت بیشتری برای وقت گذرونی با سنسی گیرم اومده بود...
ولی در عوض، یه جورایی حس ناخوشایندی میداد...
مثل همیشه، وقتی کنارم هست بشاشـه، ولی انگار یه جورایی با قبل فرق داره...
چی شده لباس فرم مدرسه پوشیدی؟
برای انتشارات کلوپ شروع به نوشتن رمان کردم ولی به بنبست خوردم، پس...
گفتم به اتاق کلوپ برم و یه کتاب برای مرجع قرض بگیرم.
آهان...
آهان راستی، تو لباسزیر منو ندیدی؟
جـــان؟!
بین اونایی که آویزون کردیم خشک بشه، فقط برای من یه نفر گم شده.
یه جوری میگی انگار من برداشتم! حیاط رو بگرد.
واقعاً که، طبیعیـه که نباید سریع به من مشکوک بشی...
پس اتفاق اون روزی برای چی بود...؟
آه راستی...اگه بیکاری، میخوای با من بیای؟
تو راه برگشت به خونه هم میریم کافه لامانت و یه قهوه میخوریم.
اشکالی نداره، دلیل خاصی برای اومدن ندارم.
برای کتاب مرجع هم اونی که دارم کفافم رو میده.
چرا تنها نمیری؟
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند:
کانال تلگرام:
@Awsub
ترجمه و زیرنویس:
DiArY
ذهن این زنها رو...نمیتونم درک کنم.
معمولاً بعد انجام اون کار، نباید بیشتر مهربون بشه؟
نه، احتمالاً انتظار بیجاییـه که از اون انتظار "عادی" بودن داشته باشم...
هان؟
هان؟!
یه دوچرخه؟! اونم داخل مدرسه؟!
زندگیم گَنده!
اوه...
سال دومی؟!
آ-آره...؟
منم همینطور، منم همینطور! همکلاسی هستیم! منم اَلکسم! و تو؟
عه... فوجی هستم.
نه، اینجوری نه. اسم کوچیک بگو، من اَل هستم.
ناتسوئو...
نات چان! از دیدنت خوشوقتم!
کافه لامانت
آه خدای من، چه دوست خوش قیافه و عروسکی داری ناتسوئو چان!
نمیشه گفت دقیقاً دوست...ظاهراً خارج زندگی میکرده و الانم به مدرسهی ما منتقل شده.
عروسک نیستم. با سلام!
یه دو رگهی آمریکایی-ژاپنی خوشتیپـم.
آهان، پس یه احمقی که تازه اومده ژاپن...
رئیس، همینجا خوبه ؟
خوبه!
اون چیه؟ اطلاعیه برای جشنی چیزیـه؟
نه اینجوری نیست. پلیس درخواست کرده.
جدیداً یه دزد لباسزیر به این منطقه زده و کلی از اونا رو دزدیده، اینم یه اعلامیه هشدار پلیسـه.
دزد لباسزیر؟
پس از اونایی که بهش میگن "منحرف"! وقتی اونور بودم دربارهشون شنیده بودم.
وقتی حتی اون لباس زیرها تن کسی نیست، چی باعث تحریک شدنشون میشه؟
اگه کسی اونارو نپوشه، فقط یه لباسن.
عین پسری که بین دخترا محبوبه حرف میزنی.
خب میدونی، وقتی اونور بودم اوقات خوبی رو داشتم.
پس اسم و سن تمام دوستدخترهایی که تا الان داشتی چی بود؟
داره خالی میبنده...
نات چان، دوستدختر داری؟
هان؟ من؟در حال حاضر...ندارم، ولی...
که اینطور، میگن که ژاپنیها آدمهای خجالتی هستن.
راستش بستگی به خود آدمش داره.
دوستای دختر و پسری دارم که گواه این موضوع هستن...
هان؟ دختر؟باحاله! واقعاً باحاله!
منو بهشون معرفی کن! وقتی که مدرسه رو شروع کنم، من...
هـ-هی، نگاه کن! اون دزد لباسزیر نیست؟!
بریم و بگیریمش!
چــی؟!
اون خیابون...؟
هی! صبر کن!
نذار فرار کنه، نات چان!
فاتحهت رو بخون!
مأموریت انجام شد!
ندیدی من پشتش بودم...؟
فکر میکنی تو اخبار نشونمون میدن؟
نمیدونم،اونم بخاطر یه دزد لباسزیر...
وقتی گفتی تو ادارهی پلیسی شوکه شدم.
گفتم حداقل خودم رو از اتهاماتی که موقع ناهار بهم زده شد، مبرا کنم.
و ایشون کیه؟
هان؟آهان...تو مدرسه باهاش آشنا شدم...
شرمنده که منتظرتون گذاشتم.
اوم، و شما...؟
آه، من ممکنِ قربانی امروزش باشم...
که اینطور...
خب فعلاً که نمیتونیم چیزی رو بهتون برگردونیم، ولی میشه بررسی کنین و ببینین برای شما داخلش هست؟
چشم.
نات چان! نات چان! اون کیه؟
اوم...گمونم یه دوست؟
خیلی جیگره...!
میخوام با این دختر بیرون برم! نات چان، منو بهش معرفی کن!
خب، لباس زیرت اونجا بود؟
آره، جزو اونا بود.
چون مدرک حساب میشن ظاهراً برگردوندنش یه مدتی طول میکشه.
ظاهراً امروز کلی دزدیده بوده و کلی لباس زیر اونجا بود.
بیشترشون سایز کوچیک بودن، به نظر میرسه متهم یه لولیکن باشه.
نات چان، منو بهش معرفی کن!
موندم چه حسی دارم...درباره رویی...
یه دزد لباسزیر؟!
و تو گرفتیش ناتسوئو کون؟!
خوبی؟ بهت حملهای چیزی نکرد که...؟
آره، خوبم. راستش یه پسر هیکلی همراهم بود...
که اینطور، خدارو شکر.
همونجوری که فکر میکردم... با قبل فرق کرده.
اگه مثل قبلها بود...
اوه، دیر وقته.
باید عجله کنیم و شام رو آماده کنیم.
خب...پسری که امروز باهاش بودم رو یادته؟ اسمش الکسـه و...
دفعهی بعدی که بیکار شدی، میخوای 3 نفری بریم و باهم وقت بگذرونیم؟
هان؟چرا؟دوست تو مگه نیست؟
آره خب، ولی...
آه راستی...ظاهراً اَل بهت علاقه داره.
منظورم اینه، به نظر نمیاد پسر بدی باشه...
پس میخوای...منو با اون پسره...جور کنی...؟
هی...!
بیا داخل...
یاکی اودون درست کردم... یه خورده میخوای...؟
خوشمزهست...
برای یکم قبل معذرت میخوام.
برای حرف نسنجیدهای که زدم...
حتی اگه ازم همچین چیزی خواسته بود، نباید اون حرفارو میزدم-
اگه میخوای معذرت خواهی کنی...
کاری نیست که باید انجامش بدی؟
شرمنده.
واقعاً اشکالی...نداره...
شرمنده...بعداً برمیگردم...
سنسی صبر کن!
لطفاً صبر کن!
اینجوری که به نظر میاد، نیست!
پس چطوریه؟
شرمنده، الان نمیتونم درست فکر کنم.
الان مهم نیست که چی بگی، چون نمیتونم باورت کنم...
هینا نه، دارم میام داخل.
فکر کردم که شاید بخوای با من صحبت کنی.
منو کاملاً میشناسی...
الان کی...پا پیش گذاشت...؟
من بودم. من همه چی رو شروع کردم.
منظورت چیه؟!
من فکر میکنم که اونو دوست دارم.
رویی...
رویی، چی داری میگی؟! میدونی که ناتسوئو کون عضوی از خانوادهست!
به نظرت داشتن همچین رابطهای مشکلی نداره؟!
ولی ما که رابطهی خونی باهم نداریم.
رویی...دیدگاهی که داری رو میفهمم.
ولی...
گمونم که مامان از این کار ناراحت بشه...
امکان نداره! جوابش نه بود؟!
خجالتی بودن دخترای ژاپنی رو دستکم گرفتم...
ولی کوتاه نمیام! تو یه مدرسهایم پس فرصتهای زیادی هست، درسته؟
آ-آره...
No comments yet. Be the first to leave one.