لومړۍ 200 کرښې.
،اونطور که من فهميدم براي هرکسي تو زندگي يه معجزه اتفاق ميافته
مثلاً شايد برندهي جايزهي بزرگ لاتاري بشين
يا توي مسابقه نهايي بسکتبال در آخرين ثانيه توپ رو تو سبد بندازين
... شايد هم بتونين به فضا برين
يا با ملکهي انگلستان ازدواج کنين
اگه همهي چيزهاي بعيدي رو که ... تو دنيا اتفاق ميوفته در نظر بگيرين
بايد فکر کنين که حداقل يکي از اونها براي هرکدوم از ما اتفاق خواهد افتاد
کاشف به عمل اومد که معجزهي من فرق داشته
از بين همهي خونهها
،در بين همهي کوچهها ... در کل ايالت فلوريدا
سر از خيابوني در آوردم که اونطرفش
مارگو راث اسپيگلمن زندگي ميکنه
... از همون لحظه اي که ديدمش
نااميدانه و ديوانهوار عاشقش شدم
به واسطه اينکه سن و محل زندگيمون ... بههم نزديک بود
و به هيچ دليل ديگهاي که هيچوقت نتونستم براش تشخيص بدم
ما زود با هم دوست شديم
نگاه کن
کونتين
اون مُرده
بايد از اينجا بريم، مارگو
فکر ميکردم آدم وقتي ميميره چشماشو ميبنده
... حقيقت اينه که
اون موقع فکر نميکردم که اين مسئلهي واسم چيز مهمي باشه
اينجوري نبود که اون مرد رو بشناسم
،خب اگه من بيماري حمله هراس داشتم
،هروقت که يه آدم ناآشنا ميمُرد کارم به جنون ميکشيد
اين اتفاق واسه مارگو خيلي مهم بود
فهميدم
اسمش رابرت جوينر بوده
36سالش بوده
ظاهرا طلاق گرفته بوده و از اين بابت ناراحت بوده
از کجا همهي اينا رو فهميدي؟
دارم تحقيق ميکنم، پايهاي؟
حتما
عاليه، بيا - صبر کن، چي؟ -
همسرش تو پارک "دنياي آب" کار ميکنه
شرط ميبندم که يه سرنخ اونجا هست
... مارگو
"ما نميتونيم بريم پارک "دنياي آب
ساعت تقريبا 11ـه
من ميتونم هردومون رو ببرم داخلِ !بجنب
نميخوام تو دردسر بيوفتم
چقدر حيفه، مگه نه؟
احساساتش از هم پاشيده شده
مارگو هميشه عاشق مُعما بود
،و چيزهايي که در ادامه اتفاق افتاد
هيچوقت نتونستم از فکر کردن بهش دست بردارم
... شايد چون خيلي عاشق معماها بود
خودش هم يه معما شد
ولي من اين چيزا رو خيلي زودتر از موعدش گفتم
« شهرهاي کاغذي »
درسالهاي بعد خيلي چيزها تغيير کرد
يه جورايي من و مارگو مسيرمون از هم جدا شد
ولي هيچوقت نتونستم ... بهش فکر نکنم
!من باز ميکنم! من باز ميکنم
و به اميدِ يه شانسِ دوباره بودم ...
!ما شيريني ميخوايم
هالووين مبارک، بچهها
فقط من اينطوري نبودم
... يعني همه تشخيص ميدادن که
مارگو فرق کرده
... مارگو
خاص بود
زندگيِ اون مجموعهاي از ماجراجوييهاي حماسيِ باورنکردني بود
هرکدومش غيرمعقولتر از اوني بود که بخواد واقعي باشه
مثل اون موقعي که سه هفتهي تمام رو با يه سيرک سفر کرد
"يا مثل اون موقعي که با گروه "ميليونريها بالا و پايين ساحل شرقي رو گشت
... ببين، اگه از گيتاربرقيزن بپرسي
يا بهت ميگه که من دوستدخترشم
... يا ميخواد که دوستدخترش باشم
... درهر صورت من ميرم اونجا
پس تو هم بهتره کار رو واسه خودت آسونتر کني و بزاري من برم داخل
... و هر جا که ميرفت
هميشه يه سرنخ از خودش براي خواهر کوچيکش "روثي" باقي ميزاشت
يا براي هر کس ديگهاي که فکر ميکرد ارزشش رو داره
من هيچوقت يکي از اون آدمها نبودم
همينطور که به سالِ آخر دبيرستان نزديک ميشديم
من و مارگو به نُدرت باهم حرف ميزديم
اين جشن فارغ التحصيليِ توئه
من از مخالفتت سر در نميارم
من يه کلي مشکل دارم، مامان
از آروم رقصيدن
،و تند رقصيدن با هر نوع رقصي مشکل دارم
و با پوشيدن کت شلوار اجارهاي مشکل دارم
ميتوني با "سوزي چانگ" بري
نه، ما ديگه با هم رابطه نداريم
ولي اون خيلي دختر خوبيه بين شما دو تا چي پيش اومده؟
... نميدونم، فقط
فقط رابطهمون به جايي نرسيد
سلام بن. سلام ريدار
سلام، خانم جيکبسون - سلام، خانم جيکسبون -
اگه ميشد حسابي ترتيبش رو ميدادم
من که درکت نميکنم
!چيه؟ کيو
من نميگم که فقط ميخوام ترتيب مامانت رو بدم
بس کن - اون بايد باهاش با احترام برخورد بشه -
تحسين بشه. ميدوني اون يه بانوي واقعيه
آره، مامان منم هست
ميخوام باهاش دوچرخه سواري کنم
چي؟
،بهش انگور ميدم ميبرمش پاريس
مثل يه پرنسس که واقعا هم هست باهاش رفتار ميکنم، اين اشکال داره؟
خيلي عجيب غريبه
هميشه عجيب غريبه
ميخوام ببرمش حموم
... اين ديگه خيلي
اوه! صبر کنين
اوه اوه
سلام، جيگر برنامهت براي جشن فارغ التحصيلي چيه؟
امکان نداره، بنِ خوني
نه
!نه
بچههاي سالِاولي هم اون داستانو ميدونن؟
... وقتي بن 12 سالش بود
بيماري عفونت کليه داشت
و عملا خون ميشاشيد - واي، خدايا -
... زماني که اون از بيمارستان برگشت
... يه شايعه توي کل مدرسه پخش شده بود که
که اين وضعيتش بخاطرِ خودارضاييهاي شديده
من هيچوقت يه نفرو براي جشن رقص پيدا نميکنم، مگه نه؟
نگرانش نباش
جشن فارغ التحصيلي وقت تلف کردن و پول هدر دادنه
ريدار" به جشن رقص ميره"
،ريدار دوست دختر داره پس بايد به جشن فارغ التحصيلي بره
چه بي کلاس
ريدار، اون تا حالا خونهتون اومده؟
اوه، آره. دوست دخترت تاحالا خونهتون اومده؟
بس کنين - ... دليل بخصوص نداره -
که اون هنوز خونهتون نيومده؟
ريدار، قضيهش چيه؟
خودتون خيلي قشنگ ميدونين که "قضيهش چيه"
خيلي حال ميکنيم که وقتي خودت ميگي بشنويم
ميتوني دوباره بهمون بگي؟
بخاطر چي نمياد؟ - صداتو نميشنوم -
ميتوني توضيح بدي؟
پدر و مادر من صاحب بزرگترين مجموعهي بابانوئلهاي سياهپوستِ دنيان
اوه، آره
درست شنيدين
... والدين ريدار سعي دارن اسمشون رو
بخاطر بزرگترين مجموعهي بابانوئلهاي ... سياهپوست در يک خونه
در کتاب رکوردهاي گينس ثبت کنن
بيشتر از 1000 تا بابانوئل دارن
و بابانوئلها همهجا هستن
و فقط هم موقع کريسمس بيرون نيستن
با اين وجود، ريدار اولين نفرِ بين ما بود که يه دوست دختر پيدا کرد
تو يه دختر براي جشن فارغ التحصيلي لازم داري
چرا از اون دختره که تو اردوي تابستوني باهات سکس کرد، درخواست نميکني؟
اوه، اون دختر ساختگي بود
نه، ساختگي نبود
ولي ميتوني از اون دختره که اهل کانادا بود درخواست کني
... اوه، آره، ميتوني از اون اوه، نه، اونم ساختگي بود
نخيرم، جفتشون واقعي بودن ساختگي نبودن
کلمه "واقعي" رو معني کن - چميدونم -
من بايد برم
سلام - سلام -
هي، بيا بريم - ما 10 دقيقه وقت داريم -
نه، مشکلي نيست، بيا بريم
سلام آنجلا
خدافظ آنجلا
از صحبت باهات خوشحال شدم، آنجلا
واي خدا، اون معرکهس
خوشحال شدم که باهم گپ زديم
بيشتر روزهاي من دقيقا به همين منوال بود
خودمو درگير کلاسهام، امتحانات ... فعاليتهاي فوق برنامه کردم
... تا آخرِ دبيرستان
خيلي کم به مارگو فکر ميکردم
،من بايد فارغ التحصيل ميشدم ،ميرفتم کالج
و يه دخترِ جديد پيدا ميکردم
و معجزهاي که اتفاق افتاده بود رو فراموش ميکردم
و تقريباً هم همينطور شد
... تا اون شب
مارگو؟
هيش
مارگو، هي
بايد ماشينت رو قرض بگيرم
چي رو؟ - ماشينتو -
من که ماشين ندارم
منظورم ماشين مامانته
چرا ماشين خودتون رو نميبري؟
خب، پدر و مادرم کليدها رو تو گاوصندوق زير تختشون قايم کردن
و مطمئنم که ميتونم برم اونجا و رمز صندوق رو بزنم
ولي بدبختي اينه که مارينا مانتويزلز" اونجاست"
و اون سگ لعنتي هم از من متنفره
بهرحال، پس همونطور که گفتم بايد ماشينت رو قرض بگيرم
بعلاوه، ميخوام که تو ماشين رو بروني
چون من امشب بايد 9 تا ... کار انجام بدم
و بيشتر از نصفِ اون کارا يه رانندهي فرار لازم داره
چي، ميخواي مرتکب جرمي بشي؟
اوه، يادم آوردي، به زور وارد جايي شدن جرم محسوب ميشه؟
بله، چي شد؟
خب - !مارگو -
خيلي خب
،بايد برم بالاخره هستي يا نه؟
چرا يکي از اون نوچههات رو با خودت نميبري که کمکت کنن؟
مثل جيس، ليسي يا بکا؟
درواقع اونا خودشون قسمتي از مشکلن
چه مشکلي؟
9تا مشکل وجود داره
و دوست پسرتم هم يکي از اون مشکلهاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.