لومړۍ 200 کرښې.
به نظرت چرا مهمه که داستانت رو بگی؟
،خب، مهمه چون بحث زندگیم وسطه
...و میخوام مردم بدونن که من
،دیوانه نیستم
و قاتل نیستم و بیگناهم
الو؟ - دفتر کلانتری -
دفتر کلانتری
وضعیت اضطراریتون چیه؟
بابام رو کشتم
ترسناکترین چیز درباره آنتونی اینه که نمیدونم دلسوزی داره یا نه
نگاهش که میکنم هیچ حسی نمیبینم
،مطمئناً به قصد کشت شلیک کرده شکی دربارهاش وجود نداره
نتونستم بفهمم آنتونی چرا اون کار رو کرده
مرد جوان خیلی ساکت و خوشرفتاریه
اون بچه هرچی خواسته رو داشته
،به نظرم یه موقعیت دیده و یه کاری دربارهاش کرده
حس نمیکنم گناهکاره
،حس میکنم بهش فشار اومده و جوان بوده و تحمل نداشته
،پدرش به آنتونی التماس کرده دیگه بهم شلیک نکن
و آنتونی دو بار دیگه بهش شلیک کرده
حقیقت رو نمیدونم
مطلقاً همه چیزش رو نمیدونم
،فقط یه نفر روی این سیاره میدونه چیشده
و کسی دیگه نمیدونه
وضعیت اضطراریتون چیه؟
...اه
الان... بابام رو کشتم
...آم
باید چی بگم؟
...شما
پس گفتی الان بابات رو کشتی؟
آره
...باشه، و... اون
...هنوز زنده است یا
ممکنه. نمیدونم فکر کنم سه باری بهش شلیک کردم
سه بار بهش شلیک کردی؟ - مطمئن نیستم -
،روی زمین خون ریخته پس میدونم یه بار تیر بهش خورده
سه بار به سمتش شلیک کردم - ...باشه -
روی زمین افتاده
باشه، و اسم شما؟
آنتونی جوزف تمپلت
من دستیار دادستانم و رئیس دادرسی مدنی اینجام
،اولین باری که درباره آنتونی تمپلت شنیدم
روی گوشیم بود چون همیشه ...برامون ایمیل میاد
که... یه قتلی رخ داده
فقط یادمه فکر میکردم که اوه، غمانگیزه
میدونید، هر بار که پسری ...پدرش رو میکشه
یه چیز خیلی غیرعادی و غمانگیزه
با گوش کردن به تماس 911 ناراحت شدم
...و با خودم گفتم
خدای من. اون... برخوردش خیلی یکدسته
صدای آژیر میشنوم
صدای اومدن پلیس رو میشنوی؟
آره
اولین باری بود که واسه یه حادثه بزرگ به این محله اومده بودم
بعضی جاها هست که ...انتظار نداری
چنین اتفاقاتی توش بیوفته
اینجا هم... یکی از اون محلهها بود
بیرون منتظره چه لباسی تنته؟
بیرونم
یه لباس ورزشی آبی و خاکستری تنمه
...باشه
...مرکز گفت که سوژه گفته
،سلاح گرم داخل منزله ولی حرفش رو باور نکنید
همیشه باید احتیاط کنی که اون فرد مسلحه
دقیقاً کجا منتظری؟
کنار جاده، بغل صندوقهای پستی
!دستها بالا
خیلی مطیع بود
دقیقاً کاری که بهش گفتن رو کرد
گریه نمیکرد
تقریباً احساساتی نداشت
واسه اینجور حادثهای، آره، عجیبه
نمیدونستم چه خبره
،فکر کردم باید یه مدت بهم دستبند بزنن
...تا بفهمن چه خبر شده
،و بعدش آزادم میکنن ولی اونطوری پیش نرفت
،از گاراژ وارد در پشتی شدیم
که به آشپزخونه میرسید
یه هفتتیر روی اوپن آشپزخونه دیدم ،که چخماقش عقب رفته بود
و لوله به سمت ورودی آشپزخونه بود
،وارد آشپزخونه شدیم مطمئن شدیم کسی دیگه تو خونه نیست
...ولی وارد اتاقخواب مستر شدم
،یه سلاح گرم دیگه
روی تخت بود و چخماش عقب بود
و کنار یه تلفن همراه بود
قربانی رو دیدیم که توی راهرو دراز کشیده بود
توی خون دراز کشیده بود و هنوز زنده بود
تکنسینهای پزشکی به صحنه رسیدن
بلافاصله قربانی رو از منطقه حموم بیرون بردن
و سوار آمبولانس کردن و به بیمارستان بردن
اونجا بشین، لطفاً
نمیدونستم سیستم چطوریه
...پس با خودم گفتم، باشه ...باید یه مدتی
یکی دو روز تو زندان باشم
،ولی منو به بازداشتگاه بردن
و ازم بازجویی کردن
وقتی آنتونی تازه ،به واحد جرایم خشونتآمیز رسید
خیلی آروم و ساکت بود
،بهش اطلاع دادم که من محققم اومدم باهاش صحبت کنم
ازش پرسیدم که میخواد بهم بگه چه اتفاقی افتاده یا نه؟
اون گفت آره
...بیا با این شروع کنیم که کی توی خونهتون زندگی میکنه
باشه، فقط منم و بابام اونجا زندگی میکنیم
رابطهتون رو توضیح بده
خب، خیلی بالا و پایین داره
...ما
...نمیتونیم باهمدیگه کنار بیایم. و
آره، زیاد ازش خوشم نمیاد
خوشت نمیاد؟ - نه -
میتونی بهم بگی چرا؟
خب، نمیدونم فقط اذیت میکنه آدم رو
،گفت پدرش بهش توهین میکنه
روش اسامی بدی میذاره مثل کلهکیری یا کصخل
...ولی چیزی نبود که
باعث قتل پدرش بشه
بیا از دیروز صحبت کنیم
خیلی عادی بود. شام خوردیم همه چیز خوب بود
و رفتم بخوابم
،اون وسط شب اومد گوشیم رو بگرده
منم پرسیدم چرا داری گوشیم رو میگردی؟
گفتم یعنی چی؟ بعدش بحثمون شد
من رو متهم کرد که با مادرناتنیم در تماسم
خب، چرا نمیخواد با مادرناتنیت صحبت کنی؟
اون... گمونم دعواشون شده
از راز خوشش نمیاد
سوزان و برت حدود 6 ماه قبل جدا شده بودن
من تو خونه تنها پیش اون مونده بودم
،بدجوری میخواست باهاش حرف بزنه
و گمونم فقط نمیخواست که جا بمونه
نتونست چیزی رو گوشیم پیدا کنه
بعد فریاد زد و دری و وری گفت
دعوا از لفظی به فیزیکی تبدیل شد
آنتونی گفت برت میخواسته بهش مشت بزنه و بگیرتش
،ولی آنتونی به کنار هلش داده
و تونسته از اتاق خودش به اتاق برت بره
در رو روش قفل کردم و شروع کرد به زدن به در
ترسیده بودم
فقط میترسیدم که ممکنه صدمه ببینم
زیاد نمیدونستم چی فکر کنم
گفتم فقط چندتا اسلحه میارم تا از خودم دفاع کنم
میگی، اسلحهها یا اسلحه؟
دوتا برداشتم
یکی... دوتا برداشتم ،که شاید اولیه کار کنه
چون خیلی وقت بود که با این اسلحهها شلیک نکرده بودم
،وقتی یکی میگه اسلحه پشتیبان داره
عملاً یعنی میخواد تو رو بکشه
از تجربههای گذشتهاش با اون ،که از سلاح گرم استفاده کرد گفت
اینکه کشیدن ماشه وقتی چخماق رفته عقب چقدر آسونه
بهش هشدار دادی؟ چیزی گفتی؟
هی. بهش گفتی تمومش کنه؟
نه
گفتی، هی بابا، من اسلحه دارم؟
نه... اون من رو متهم کرد
گفت، قراره بهم شلیک کنی، مادرجنده؟
...از پشت در میگفت و منم
تو چی گفتی؟
هیچی
...فقط به کارم ادامه دادم داشتم اسلحهها رو میآوردم
،حس کردم بدترین حالتیه که ازش دیدم
...و راه دیگهای نمیدیدم
که مسئله حل بشه
و حس کردم زندگیم واقعاً در خطره
برت ظاهراً میخواسته به زور وارد اتاق بشه
مدرکش از ترک روی در موجوده
،آخرش باعث شد گیج بشه
گمونم اشتباه به در زد
یه صدای ضربه بزرگ رو شنیدم
...دیگه در نمیزد و
...در رو باز کردم
آخرش بهش شلیک کردم
،تو اتاق بابات ...در دیگهای هست که
به بخش دیگهای از خونه برسه؟
یا پنجرهای هست که بشه ازش خارج شد؟
دوتا پنجره داره، احتمالاً قفل بودن
ولی گمونم میتونستم بازشون کنم و برم بیرون
تلفن داره؟ - آره، داره -
توی اتاق؟ - هست -
،آنتونی میتونست اقدامات دیگهای بکنه
ولی آنتونی به وضوح گفته که میخواسته همه چیز رو تموم کنه
وقتی در رو باز کردی انتخابی داشتی؟
حس میکردم ندارم
بعد از اتفاق چه حسی داشتی؟
،خیلی ناراحت بودم ولی میدونید، راه دیگهای ندیدم
باور ندارم که آنتونی در خطر واقعی بوده باشه
آنتونی گفته برت میخواسته بهش آزار فیزیکی برسونه
...هیچ صدمه یا کبودیای روی آنتونی ندیدم
که نشون بده دعوا کرده
صحنه جرم خیلی چیزها رو از یه حادثه نشون میده
،وقتی از دعوا یا چنین چیزی حرف میزنی
،مبلها باید جابجا شده باشن وسایل باید روی زمین افتاده باشن
خونه خیلی خیلی تمیز بود
هیچچیز غیرعادی نبود
حتی یه ظرف کثیف روی سینک نبود
،بر اساس اطلاعاتی که کسب کردیم ،اظهاریههای آنتونی
،و مدارک توی صحنه
علت احتمالی برای دستگیری آنتونی بود
به جرم تلاش برای قتل دستگیر شد
...سوم ژوئن باهام تماس گرفتن
و گفتن شوهرم ...تو بیمارستان بانوی دریاچهمون
No comments yet. Be the first to leave one.