لومړۍ 200 کرښې.
❈ گـــــــــــرگ ❈
❈قسمت نهم❈
شاهزاده برای نجات من از دستور شاه سرپیچی کرد چطور میتونـه از مجازات فرار کنه؟
اگه ایـشون بخوان کاری براشون نداره
مهم اینـه که بانوی جوان در مورد پرونده ی لین گوانگ چه نظری دارن؟
زمانی که تو معبد زانو زده بودم، خیلی در موردش فکر کردم
و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اولاً، لین گوانگ آدم کـش نیست
در غیر اینصورت ترجیح میداد بمیره تا اینکه به همین سادگی اسیر بشه
دوماً اگه قصـد کشتن خودش رو داشت
یا اگه میدونـست با تسلیم شدن در برابر صدر اعظم مرگ در انتظارشـه
اما به سادگـی و بدون مقاومت همراهـش رفت
تنها برداشتی که میـشه کرد همینه اون مـرد برای محافظت از کسی یا چـیزی
آگاهانـه قصد فدا کردن زندگـیشو داشت
تحلیل شما از قضیه تقریبا به برداشت شاهزاده شباهت داره
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
خب معلومـه، شاهزاده خانم خیلی زیرک و باهوشـه
در مورد نظرم نسبت به پرونده ی لین گوانگ
از اونجایی که من کسی بودم که به مهربونـی و رئوف بودن پیرمرد باور داشتم
قصد ندارم روی این حقیقت پافشاری کنم که بخاطر چی سعی داشت خودشو قربانـی کنه
نظر من در مورد این پرونده مثل سنگـیه که تو دریا رها شده
سرپیشخدمت ون یان، شخصا به اینجا اومدی تا درمورد این ماجرا باهام صحبت کنی
تا بهم یادآوری کنی تو دربار سلطنتـی یه مسائلی هست که من نباید در موردشون کنجکاوی و برای فهمیدنـشون تلاش کنم
شاهزاده بـو هم قبلا بهم هشدار داده بود
حالا کاملا درک کردم
بانوی من شما منطقـی، زیبا و با ذکاوت هستید
شما واقعا برای شاهزاده مناسب هستید
شاهزاده از من خواست تا شما رو برای ملاقات با ایـشون به محوطـه همجـوار دعوت کنم
محوطـه ی همجـوار؟ کدوم محوطـه؟
همونجایی که کسی اجازه ی ورود نداره؟
دقیقا
به نظر میاد شاهزاده نسبت به بقیه دید متفاوتی به شما داره
میـشه ازتـون بپرسـم که آیا مایل به اومدن هستید یا خیر؟
هیچ جایی نمیام
این هدایایی که شاهزاده "ما" تقدیم کرده
از اونجایی که از روی محبتـشون بوده
همـشو بردارین
ممنون سرورم - ممنون سرورم -
لازم به تشکر از من نیست
سرورم، جسارت منـو عفو کنید
اون زمان، فکر میکردم که شما از کوره در رفتـید
برای همـین به خودم اجازه ی دور انداختـنش رو ندادم
ما ژای شینگ، به موقع میاد؟
ایـشون جواب دادن "اگه قرار نباشـه ببینمـش! هیچ جایی نمیام"
بانوی من، لطفا بفرمایید داخل
ارباب مدتـیه که منتظر شما هستند
سپاسگزارم
از اینطـرف
هنگام غروب آفتاب، شبپره ها به پرواز در میآیند در حالی که من با قلـبی سردرگم، در افکارم غرق شده ام
افـروزهی تنها فانوس تا انتها میسوزد، اما من هنـوز هم نتوانستم بخوابـم
با شمارش آرام ضرب آهنگ ساعت، شب به آهستگـی طولانـیتر میشود
به دریای پهناور ستاره های دور دست خیـره میشوم
تا زمانـی که باریکـه ای از نور به سمت شرق بتابد
از دنیا رفته و بازمانده یک سالیست که از هم جدا شده اند
اما روح کسـی که از دنیا رفته، برای ملاقات یک دل شکسته حتی به رویاها هم نیامده
عالیجناب، شما هم "حسـرت جاویدان" رو بلدید؟
بای جویـی" که به اسم "لـهتیان"شناختـه میـشه"
معنـی اسمـش میـشه آسودگـی و آرامـش
اونوقـت شعـری مثل "حسـرت جاویدان" رو نوشـته
دلم میخواد بدونم از چی به ستوه اومده بود؟
آیا در نهایت تونست از تنفـر دست بکـشه؟
عالیجناب، شما چه جوابـی برای این سوال دارید؟
جواب این سوال تو دو بیت آخـره
آسمان بیکـران و زمین بی حد و مرز شاید از بـین بروند
اما حسـرت این عهـد نا تمام تا ابد به دلم خواهد ماند
عالیجناب دو بیـت قبل رو فراموش کردید؟
اگر قلبهای ما مثل طلا محکم باقی بماند
ما دوباره در بهشت یا زمین همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
در هفتمین روز از هفتمین ماه، بیا یکدیگر را در تالار عمـر طولانی ملاقات کنیم
و نیمه شب، زمانی که هیچکـس اطرافمان نیست، در گوش هم نجوا کنیم
در آسمان میتوانیم همچون دو پرنده باشیم که دوشا دوش هم به پرواز درآمده اند
و روی زمین،میتوانیم همچون دو درخت باشیم که بهار تا بهار شاخه های در هم تنیده دارند
خـب، چطور تفسیرش میکنی؟
فکر میکنم تا زمانی که نیمه شب باشه و هیچکس اطراف نباشه
تا زمانی که شبپره ها در حال رقصیدن باشن، هر اتفاقی ممکنه بیوفته
بای لـهتیان گفته، اگه دو قلب مثل طلا محکم بمونـن
میتونـن در نهایت همدیگه رو تو بهـشت یا روی زمین ملاقات کنن
این تصورات شاعـره
من این تصورات رو دوست دارم
و همینـطور حیاط عمارت شاهزاده بو
اینجـا خیلی زیباست
چرا به هیچکـس اجاره ی ورود به این قسمت از عمارت رو نمیدید؟
چرا امـروز منـو دعوت کردید تا به اینجا بیام؟
چون نخل ساگو، شکوفه داده
تو اولین کسی هستی که به منطقه ی ممنوعهی من وارد شدی
میدونـی چرا نجاتت دادم؟
چون فکر میکردم وصلت ما، تماماً بخاطر منافع شخصیه
برای همین نسبت بهت بدبین بودم
تا شب گذشته
اتفاقـی فهمیدم که تو واقعا آدم خوش قلب و مهربونی هستی
کسی که تا آخر خط پافشاری میکنه و سوءتفاهمات دیگران رو نایدیده میگیره
تا بتونـه از عقایدش محافظت کنـه
بابت لطفتون ممنونم
برات یه مهمونـی ترتیب دادم
لطفاً
نمیتونـم زیاد بنوشم
میترسم مثل شـب خواستگاری تعادلمـو از دست بدم و شما رو به زحمت بندازم
قول میدم که سرزنشـت نکنم
اون شب، منو با نفـر دیگه اشتباه گرفته بودی
ما جینگ بهم گفت زمانی که جوونتر بودی یه دوست به اسم گرگی داشتی که توسط گرگها بزرگ شده بود
گمون کنم همـون دوستـی باشه که بهم گفتی شبیهش هستم
زخم کهنه ای که روی پات داری بخاطر اون بوده
گرگی، بهترین دوست دوران جوونـیم بود
روزی که از هم جدا شدیم هر دو صدمه دیدیم
من فقط یه زخم روی پا نصیبم شد
اما اون بخـاطر فریب دادنم، قلبش شکست
میدونستم که شانس زنده مونـدنش تقریبا صفـره
اما ترجیح میدم که باور کنم هنوز زنده است
با وجود اینکه هنوز همدیگه رو ندیدیم
حرفای زیادی هست که میخوام بهش بگم
اما دیگه فرصتی وجود نداره
خیلی چیزها بود که میخواستم باهاش تجربه کنم
اما حالا دیگـه غیر ممکـنه
اون زمان که باهم بودیـن
چطور صدات میکرد؟
...بهم میگفت
شینگار
شینگ...شینگار
تموم این سال ها
تنها آرزوم این بود که گرگی بازم بتونه منو شینگ ار صدا کنه
اما حتی اگه هنوز هم زنده بود
فقط میتونـست ازم نفرت داشته باشه
من بهش خیانت کردم
شینگ ار...تو عمداً اینکار رو انجام ندادی
بی رحم شدی تا از اون محافظت کنی
حتی اگه پسر گرگی مرده باشه
قطعاً میدونه هرکاری که تو کردی بخاطر خودش بود
فقط میتونـه ازت ممنون باشه و نسبت بهت احساس گناه کنه
میدونم که سعی داری تا بهم دلداری بدی
اما یه لحـظه واقعا گیج شدم و حس کردم که پسر گرگی واقعا منـو بخشیده
شینگ ار
گرگی حتما تو رو میبخشه
با اینکه شما دو نفـر خیلی به هم شباهت دارین
اما تو كه خودش نیستی
چطور ممکنه بدونی چی تو ذهنـش میگذره؟
حتما میدونـه که تو این مدت چقدر زجر کشیدی
سپر گرگی رفته
تو خودت رو اسیر کردی
تموم این سالها، واقعا احساس خوشحالی کردی؟
یک بار خوشحال بودم
یک بار
تو کوهستان لانگشو داشتیم با همدیگه می دویدیم
اون باد رو بهم نشون داد
و بهم اجازه داد تا صدای پرواز پروانـهها رو بشنوم
کنارم نون بخارپـز خورد
همیشه آبنبات زالزالکیم رو ازم میدزدید
پسر گرگی هنوزم عاشق خوردن نون بخارپـزه
واقعا؟
آبنبات میوه ای چطور؟ هنوزم دوست داره؟
عاشقـشه
شینگار، تو چطور؟
نون بخـار پز، آره دوست داشتم
اما الان دیگه به خوشمزگی قبل نیست
آبنبات میوه...اون هم یه زمانـی دوست داشتم
اما حالا دیگه شیرین نیست
مهم نیـست چیکار کنم یا چقدر ازشـون بخورم اما دیگه مثل قبل خوشمزه و شیرین نیستن
قبلا اصلا دوست نداشتم نون بخار پز بخورم
اما وقتی کنار پسر گرگی طعمـشو چشیدم واقعا لذیذ بود
آبنبات میوه ای هم فقط کنار پسـر گرگی شیرین میشد
اون زمان، روز بعد از ناپدید شدنت
یه سیخ آبنبات میوه ای خریدم
اما تـلخ بود...تلخ مـثل زهر
تموم این سالها، تموم آبنبات های میوه ای تلـخ شدن
...خیلی تلخ
دیگه نیستن، دیگه نیستن
اگه گرگی برگرده، من دیگه تلخی رو حس نمیکنم
گرگی نمیتونه برگرده
شینگ ار...فقط ازش دست بکش
تموم این مدت خودت رو سرزنش کردی
وقتـشه گذشته ها رو رها کنی
و به زندگیت ادامه بدی
اون بوسه واقعی بود؟
یا نکنه دارم توهم میزنم؟
کدوم بوسـه؟
زهره ترک شدم
تو اینجا چیکار میکنی؟
اگه اینجا نباشم...پس کجا باشم؟
اما شما بانوی جوان
تمام شب بیرون بودید و این خیـلی عجیـبه
بگـید ببینم چه اتفاقـی افتاده
تو همـچین شب بی نظـیری
شما و شاهزاده بو، تنها تو حیاط خلوت عمارت ایـشون
...نکنه شما...آره یا نه
نخـیر...معلومـه که نه
من مست و گیج بودم
مست و گیج؟
پس با این حساب، وقتی شما مست و گیج بودی
از شاهزاده بو خواستـی که شما رو ببوسه؟
من که از شاهزاده بو نخواستم،از پسر گرگی خواستم
پسر گرگی؟
آخه چطور هنوز هم از پسر گرگی حرف میزنین؟
بانوی جوان، بهتره دست بردارید
شما الان همسـر شاهزاده بو هستید، درسته؟
چطور ممکنه به مرد دیگه ای فکر کرده باشید؟
حق با توئه
بهتره دیگه با پسر گرگی اشتباه نگیـرمش
حتی اگه لحظه ای باهام مهربون بـشه و من گیج بشم
نباید بی ملاحظه باشم
...نکنه شما...آره یا نه
ون یان
موقعیت الان رو چطوری قضاوت میکنی و بهش پاسخ میدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.