لومړۍ 200 کرښې.
خزه شب نما
در پاییز سال 1991
سفر تحقیقاتی که برای رمانم داشتم...
منو به شبه جزیره شیروتوکو در شرقی ترین نقطه هوکایدو کشوند.
میبینی...
اونجا جزیره کوناشیری هستش. - آها، پس اونه. -
محیط شهری پر از سر و صدا و شلوغیه...
ولی اینجا جای آرومیه. - آره. -
من اینجا غریبهـم پس دست بوست میشم کمکم کنی.
در خدمتم. اتفاقاً من یه مدتی طرفدار رمانهات بودم.
همیشه دوست داشتم ببینمت. - ارادت دارید. -
چه فرصتی هم از این بهتر. - کوچیکتونم. -
امروز قراره کجا بریم؟
میریم پوینت پکین تا خزه شب نما ببینیم.
خزه شب نما؟
میگم این جاده رو بعد جنگ ساختن؟
درسته.
قبلاً فقط قایقهای کوچیک میتونستن تا اینجا بیان.
به این میگن یه گنجینه ملی.
وقتی جنگ تموم شد دریا تا اینجا اومده بود بالا.
عجب.
تا پنج هزار سال پیش و تو اواسط دوره جومون...
خیلی از مردم اینجا زندگی میکردن.
این خزه شب نما...
داخل این غار رشد میکنه...
ولی الان که حتی یکیشم نمیبینم.
تو میبینی؟ - نه...چیزی نیست. -
تا حالا سابقه نداشته.
یافتم...اوناها.
کجاست؟
از اینجا میتونی ببینیش.
آره، فقط از یه زاویه خاص میشه دیدش.
دارم نورشو میبینم...
البته برای دیدنش پدرت درمیاد.
مرسی.
اینجا چه جای آرومیه.
شاید به خاطر فصلیه که توشیم.
الان بی سر و صداترین زمان ساله.
ولی زمستون آرامش نداری...
چون همش صدای خوردن یخها به هم میاد و ورودی غار رو هم مسدود میکنن.
جالبه یه جو عجیبی تو اون غار وجود داشت.
انگار خزههای اونجا نور رو ساطع نمیکنن...
یعنی بخوام دقیق بگم خود خزهها نور هستن.
به جای اینکه نور رو به بیرون تابش بدن...
انگاری نور رو میکشونن سمت خودشون.
تو عمرم غاری به این شکلی ندیده بودم.
راستشو بخوای...
از همون اول آشناییمون دوست داشتم ببرمت اونجا.
واسه چی؟
این ... تاریخچه راوسو هستش.
توش خلاصه یه حادثه هم اومده... دوست دارم یه نگاهی بهش بندازی.
صبح 3 دسامبر 1943 اتفاق افتاد.
شش تا کشتی از بازرگانای دریایی...
از نمورو راه افتادن تا برسن بندر اوتارو.
ولی بعدش... موقعی که کشتیها داشتن از راوسو رد میشدن...
کولاک بهشون زد.
ولی چون تو هدفشون مصمم بودن...
تصمیم گرفتن سفرشون رو به کیپ شیروتوکو ادامه بدن.
ولی از بخت بد ماجرا یکی از کشتیا به اسم سیشین ماروی پنجم...
یه دفعهای موتورش خراب شد...
و بر حسب اتفاق...کنار پوینت پکین خورد به صخرهها.
بعد یکی از افراد خدمه یه طناب به خودش بست...
پرید تو دریا و شنا کرد سمت سنگ تنگو.
در ادامه هم... کاپیتان با بقیه خدمه خودشون رو به ساحل رسوندن.
ولی اصلاً نمیدونم...
چجوری تونستن سه ماه تو اون غار دووم بیارن.
فقط یکی از خدمه تونست از راوسو برگرده...
که اونم کاپیتان کشتی بود.
از غار زد بیرون و تونست از رو یخیایی که رو آب شناور بودن، رد بشه.
خودش گفته زندگیشو روی این کار قمار کرده بود.
پسر شجاعی بود، نه؟ واقعاً بود.
بعدشم... بیست و یک کیلومتری شمال راوسو...
با چنگ و دندون خودشو به روستای روشا رسوند.
و چون اون موقع جنگ جهانی بود...
کاپیتان رو یه قهرمان در نظر گرفتن...
تو کُل روستا خبرش پیچیده بود.
کاپیتان قهرمان ما.
شما فراری شجاعانه و حیرت انگیز...
از میدان منجمد شده دریای شمال داشتید.
ما، دانش آموزان مدرسه ملی راوسو...
عمل قهرمانانه شما رو ستایش میکنیم و آن را الهام بخش خود...
برای شکوهمندی کشورمان...
و همچنین عظمت اعلیحضرت خواهیم کرد.
کمپانی بازرگانهای دریایی یه اکیپ جستجو رو براشون فرستاد. ولی...
با اون آب و هوای بد، پیدا کردنشون سخت بود، نه؟
فقط تونستن سه تا جسد رو از تو دریا پیدا کنن و بعدشم...
مجبور شدن جستجو رو تمومش کنن.
ولی در ادامه...
تو تابستون همون سال...
کاپیتان خیلی راحت گفتش که...
اونا استخونهای یکی از خدمه به اسم نیشیکاوا بودن.
پس از بین هفت نفر، فقط شما و نیشیکاوا تونستید برسید به غار.
درست میگم؟
اونوقت...چه جوری تو اون غار... زنده موندید؟
به گمونم...
کاپیتان به پلیسها دروغ گفت.
آخه واسه چی؟ - چون حرفاش تناقص داشت... -
با این که کاپیتان گفته بود اونا با گرفتن فُک دریایی میتونستن غذا بخورن...
ولی از دسامبر تا فوریه هیچ فُک دریایی تو اون منطقه وجود نداره.
فقط این نیست...
فکر کنم کاپیتان، نیشیکاوا رو کُشته و بعدش خوردش.
هر چند اینا همش یه مشت حرفه... و زیاد با عقل جور درنمیاد.
میفهمم چی میگی.
راستی، چی باعث شد این داستان رو برام تعریف کنی؟
راستیتش، موقع برگشتنم از یه اسارتگاه جنگی تو سیبری...
این تاریخچه از حادثه راوسو رو نوشتم.
هر چقدرم بیشتر تو بَره این حادثه میرفتم...
بیشتر هاج واج میشدم. - هاج واج؟ -
به خاطر تجربهای که تو سیبری داشتم...
کم کم با کاپیتان همدردی میکردم.
کجای سیبری بودی؟
یه سالی نزدیکی تالشت درخت قطع میکردم. بفرمایید.
معذرت میخوام.
راستشو بگم...
انگشت به دهن مونده بودم که میدیدم مدیر طی سالهای متمادی...
پیگیر این داستان بود.
انگار که...
روح کاپیتان از چهل سال پیش...
تو وجود مدیر رخنه کرده بود.
و حالا همون روح...
داشت از طریق مدیر با من حرف میزد.
واقعاً چه اتفاقی برای اون خدمهای که رسیدن به ساحل و...
تو غار پوینت پکین پناه گرفتن افتاد؟
افکار کاپیتان تو اون غار چیا بود...
و چی کار کرد؟
همونطور که شب در حال گذر عمر خود بود این سوالها تو ذهنم میچرخیدن.
هی.
همه لباساتون رو دربیارید
وگرنه منجمد میشید.
یالا.
قوی باش گوسوکه.
گوسوکه! بخند تا دنیا به روت بخنده.
ما...
اینجا تو نزدیکی پوینت پکین هستیم.
راوسو... چهل کیلومتر دورتره.
به احتمال زیاد نمیتونیم با پای پیاده به اونجا برسیم.
برام سواله...
یعنی فقط ما به این بدبختی دچار شدیم؟
آخه شش تا کشتی در کار بود...
و قاعدتاً فقط مال ما خراب نشده.
اگه بقیه چیزیشون نشده و فقط رو سر ما سنگ باریده...
اوج نامردی میشه، نه؟
شایدم...فقط ما به این وضع افتادیم.
که اگه اینجوری باشه...کارمون دراومده.
در هر صورت کارمون دراومده. - درسته. -
الان همهمون گرسنهایم.
آره. حتی اگه همه کشتیها غرق شده باشن فرقی تو وضع گشنه ما نداره.
نیشیکاوا...واسه چی این همه به خودت فشار میاری؟
هی نیشیکاوا. - نیشیکاوا... -
میبینم داری با اون استخوون فک دریایی سر نیزه درست میکنی. پس قطعا دیگه به هلاکت نمیرسیم.
حالا خداییش برای چی داری به اون وَر میری؟
فک دریایی و ماهیها که تو نزدیکی ساحل پیدا نمیشن.
بابا گشنمه، پس گفتم بزار برای حواس پرتی خودمو مشغول کنم.
آخه فایده این همه زحمت کشیدن چیه وقتی میدونی آخرش هیچ و پوچه؟
نیشیکاوا.
قربونت، سریع اون نیزه رو بساز...
و بدو برو یه نهنگ شکار کن. - ولش کن بابا. -
به هر دری هم بزنیم، عمراً جون سالم به در ببریم. - راست میگی. -
بدون غذا...
آدما میمیرن.
کار دنیا همینه. - بس کن دیگه. -
نِق زدنت چه فایدهای داره؟
کاپیتانمون رو نگاه...
هیچ وقت نِق نمیزنه.
یادتون نره... ما تو یه ماموریت نظامیم.
گوش کنید...
قسم وظیفهای که خوردیم رو...فراموش نکنید.
آره...خداییش چقدرم برامون کار ساز بوده.
چرا سر قسمتون نمیمونید؟
اوج حس وظیفهتون همینه؟ - هی نیشیکاوا... -
تو مثل اونی میمونی که از طبقه صدم یه ساختمون پرت میشه به طبقه پنجاهم که میرسه میگه :تا اینجاش بخیر گذشت
من آدمی نیستم که از جنگیدن شونه خالی کنم.
اتفاقاً همیشه سعی میکنم قوی بمونم... البته اگه جونی داشته باشم.
تو کپی برابر اصل فرمانده ناوگان حرف میزنی.
انگار الان اون جلو رومه...
که گیرنم اصلاً فرمانده یا...
یا ژنرال اینجا بودن، قرار بود معجزه کنن؟
ما داراییهای فرماندهها نیستیم...
ما متعلق به شخص اعلیحضرت هستیم.
اعلیحضرت دیگه سیخی چنده؟
آقا وقتی چند روز هیچی کوفت نکنه گرسنهـش نمیشه؟
اگه میتونی امپراتور رو بیار تو این غار.
گوسوکه...
اینقدر تند نرو آخه امپراتور رو اینجا میخوای چیکار؟
بیاریدش اینجا... و یه ده بیست روز اینجا نگهش دارید.
حرومزاده.
بابا بس کنید.
اگه تمومش نکنید فقط خودتونو به کُشتن میدید.
والا فکر کنم من یا گوسوکه...
حرفامون در اون حدی نبود که نیشیکاوا رو آتیشی کنه.
حرف حسابمون اینه که... اگه چیزی نخوریم، گشنه میمونیم.
به خاطر همین حرفا آتیشی شد. - پس اصلاً لال میشم. -
حتی اگه هیچی برای خوردن نداشته باشیم... بازم نباید بگی عاقبتمون مرگه.
دوست ندارم دروغ بگم.
دروغ گفتن همیشه خدا دردناکه.
خب...درباره چی حرف بزنم؟
تا حالا غذای مخصوص سرآشپز آینو رو خوردید؟
اسمش فویبه هستش. فویبه...
شکم یه فک دریایی رو باز میکنن...
دل و رودش...
No comments yet. Be the first to leave one.