لومړۍ 200 کرښې.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
اون کجاست؟
کجاست؟
وای، نه.
نه!
وای، نه!
- نه. - طوری نیست.
باید پیداش کنیم.
نه، لازم نیست.
تو کی هستی؟
من همونیام که خود واقعیت رو بهش نشون دادی.
همونیام که خود واقعیم رو بهت نشون دادم.
میدونم کی هستی.
میبینمت.
فکر میکنم جفتمون میدونیم که این واقعیت نداره.
خوبی؟
آره.
اسمت روی اون بنویس.
- چرا؟ - بنویس.
کدوم اسمم؟
اسم واقعیت.
اوایل قبل از اینکه یه مأموریت رو شروع کنم...
این کار رو انجام میدادم تا بهم کمک کنه حواسم رو جمع نگه دارم.
آره، خیلی خب. حالا بکنش تو لیوان.
آره، توی آب.
آره.
ببین، اسمت...
هنوز یه جایی تو لیوانه.
ولی واسه یه مدت باید ازت جدا بشه...
و تو هم باید ازش جدا بشی.
خب؟
وقتی از در بیرون میری...
این اسم باهات نمیاد، متوجهی؟
و روزی که زمانش برسه...
یه راهی پیدا میکنی که دوباره سرهمش کنی.
من اونقدری اطلاعات ندارم که بهت بگم چهجوری کارت رو انجام بدی...
ولی بهنظر یه جای این تشبیه ایراد داره.
جدی؟
این که دیگه درست نمیشه.
هیچجوره.
این هر چی که باشه، دیگه امکان نداره مثل قبلش بشه.
اوه...
فهمیدم.
تو زمینۀ کاریِ تو این بهاییه که باید پرداخت کرد.
ام... برای هر روز بیدارشدن باید این بها رو پرداخت کرد.
مرسی، آقا.
همهچی همیشه در حال سقوط آزاده.
ما جوری برنامهریزی نشدیم که باهاش کنار بیایم...
پس همهمون موافقت کردیم که وانمود کنیم همچین اتفاقی نمیافته.
ولی اتفاق میافته.
تو چطور؟
الان نسبتبه با اون زمان چهقدر فرق کردی؟
اوه. یعنی الان که زندگیت تو دستهای منه...
کنجکاوی که بدونی از پس چیزی که قراره پیدا کنیم...
برمیام یا نه؟
به گمونم چیزی نمونده تا بفهمیم.
من هیچوقت شغلت رو زیر سؤال نبردم...
و الانم این کار رو نمیکنم.
ولی این اوضاع بده، هرولد.
چی شنیدی؟
که یه جاسوس فراری رو...
ترغیب به فرار کردی و بهش کمک رسوندی.
و اینکه ممکنه سعی کرده باشی اون جاسوس رو به قتل برسونی...
که از دستگیریش جلوگیری کنی.
بهچشم خودمون آدمهایی رو دیدیم که واسه کمتر از اینها نابود شدن.
خب، آدمهایی رو هم دیدیم که به بدتر از اینها غلبه کردن.
به قیمت بخشی از وجودشون.
ولی چیزی که ازشون میمونه، خود واقعیشون نیست.
یه وکیل صبح تماس گرفت...
و در همون حین که داشت بهم میگفت چهجوری میتونه بهمون کمک کنه...
متوجه شدم که این شخص با کمال میل حاضره...
تا قرون آخر پولمون رو ازمون بگیره تا ازت دفاع کنه.
مطمئناً قبلاً هم همچین چیزی رو دیدیم.
همیشه از اینجور اتفاقها میافته.
و من به هنری نگاه کردم.
تنها چیزی بود که میتونست کمکم کنه کنترلم رو از دست ندم.
بهش چی گفتی؟
نمیدونستم چی بگم.
من... گوشی رو دادم به یکی دیگه.
به کی...
خواهرت پیشته؟
نه.
گوشی، میخواد باهات صحبت کنه.
کی؟
هرولد، تا شنیدم اومدم.
حالت خوبه؟
شریل گفت تو و آنجلا پرواز سختی رو تجربه کردین.
همسرم تو اتاق پیشته؟
نه، رفت هنری رو بخوابونه.
خوبه.
خودت فکر میکنی چه اتفاقی افتاد؟
متوجهم.
یه جاسوس وارد دفتر من کردی.
اصلاً نمیتونم حساب کنم...
توی چند تا جرم منو شریکجرم کردی.
دختردارِت کردم.
نتیجه این بود. میخوام بدونم قصدت چی بوده.
با همچین نتیجهای دیگه چه فرقی میکنه قصد چی بوده؟
واسه من فرق میکنه.
چون دن ازم خواست.
با وجود تمام کارهایی که کرده بود، بازم... دوستش داشتم.
و ازم خواست...
بهش کمک کنم از تنها فرزندش محافظت کنه...
پس کاری که خواست رو کردم.
برای تو هم همین کار رو میکردم.
کاریه که میتونم برات بکنم...
الان.
حالا میخوای بهم کمک کنی؟
ازم بخواه اوضاع رو درست کنم، هرولد...
و درست میکنم.
چهجوری؟
همیشه حس میکردم با اون جراحها تو جبهههای جنگ داخلی...
ارتباط خاصی دارم.
وسط اون همه رنج و عذاب...
تنها سلاحشون ارۀ استخوون...
و دارو واسه درد بود...
و ازشون میخواستن...
کارهای غیر قابل تصور بکنن...
اعضای بدن رو قطع کنن تا آدم زخمی زنده بمونه.
همیشه حس میکردم شغل منم همین شکلیه.
نادیده گرفتن آهونالهها و خونریزی...
و تصمیمگیری درمورد اینکه...
صلاح و مصلحت اصلی در چیه.
کاریه که به تو هم یاد دادم...
پس فکر میکنم میدونی منظورم از این حرفها چیه.
اگه آنجلا آدامز ناپدید بشه...
میشه همهچی رو به پای آنجلا نوشت.
و تو هم میتونی از شر همهچیز خلاص بشی.
نه.
اون هویت ممکنه ثمرۀ عشق بوده باشه...
ولی دیگه زیانآور شده.
واسه چیزهایی که باهاشون ارتباط داره خطرناک شده.
حتی ممکنه بشه خود اون دختر رو هم نجات داد...
اگه بتونه اسم و رسمش رو بذاره کنار.
شاید بتونه خارج از افبیآی و دنیای ما یه راهی واسه زندگی پیدا کنه.
شریل داره برمیگرده.
بگو کجایی.
ازم کمک بخواه...
و بهت کمک میکنم.
تو خونه همهچی روبهراهه؟
آره.
وقتی برگردم خیلی بهترم میشه.
آره، درسته.
بهنظرم ممکنه حق با تو باشه.
همیشه حق با منه.
باید دقیقتر بگی منظورت چیه.
بوت.
اینکه شاید داره عقلش رو از دست میده.
مگه نگفتی وقتی دیدیش بهنظر روبهراه بوده؟
چرا.
به خودم گفتم بهنظر حالش خوبه.
به تو گفتم بهنظر حالش خوبه.
به خودم میگفتم بهنظر حالش خوبه...
هی پشتسرهم تکرارش کردم، تا الان.
بعد فهمیدم چیزی که مجبورم این همه به خودم بگم...
شاید اونقدری که میخوام واقعیت داشته باشه، واقعیت نداره.
ببین، درک میکنم.
بوت تو روزهای سختی کنارت بوده.
پس منطقیه که دلت نمیخواد ببینی...
ممکنه پایان اون روزها رسیده باشه.
فکر کنم مشکل همینه.
نمیشه اینقدر راحت تموم بشه.
همهچی یه نقطۀ پایان داره.
آره...
ولی یکی باید بهجاش کارش رو انجام بده.
بتونه مثل بوت حواسش به دنیا باشه و ازش مراقبت کنه.
بازی رو به خوبی بوت بلد باشه.
اگه اون نباشه کی این کار رو میکنه؟
چیزی که ازمون میخواد...
خواستۀ بزرگیه.
و اگه یه ذره هم در این مورد اشتباه کنه...
تو مخمصۀ خیلی ناجوری میافتیم.
آقا. مرسی، آقا.
باید بفهمم این چیه.
آره، باشه.
خب، امروز عصر مهمونی پاولوویچه.
یه راه واسه ورود پیدا میکنیم.
باهاش صحبت میکنم و یه جورایی...
نمیدونم... راضیش میکنم که بهمون کمک کنه.
که فراز همزاد رو بکشه.
- آره. - اینو میفهمم.
ولی منظورم این نبود.
میخوام بفهمم تو دنیای تو چه خبره و طرز کارش چیه.
برام توضیحش میدی؟
درس شماره یک.
تمام صنایعدستی ثمرۀ استفاده از...
دو ابزاره که به طور هماهنگ به کار گرفته میشن.
در دست چپت...
حسی همدلیت قرار داره...
تواناییت تو خوندن آدمها...
دونستن اینکه چی میخوان، به چی نیاز دارن.
از چی میترسن.
چی... ممکنه بهشون امید بده.
چی بهشون حس شرمساری میده.
و بعد توی اون یکی دستت...
بیرحمیت قرار داره.
و اینکه حاضر باشی از این اطلاعات بر علیهشون استفاده کنی...
و وقتی هر جفت اون چاقوها تیز باشن...
باورت نمیشه که میتونن چه چیزهایی رو ببرن و به داخلشون راه پیدا کنن.
و اینو بهت آموزش دادن؟
No comments yet. Be the first to leave one.