لومړۍ 172 کرښې.
همین الان، من...
بکارتم رو از دست دادم.
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند:
کانال تلگرام:
ترجمه و زیرنویس:
DiArY
روبهراهی...؟ اتفاقی افتاد...؟ من... منتظرت میمونم...
قبل از تو رسیدم. آدرس محل ملاقاتو که درست اومدم، مگه نه؟ اتفاقی افتاده؟ روبهراهی؟
دوستدختر خانوادگی
هان؟
بله؟
فومــــــــیا!
چتـــــه! فومــــــــیا!
فومــــــــیا!
یهویی چه مرگت شده؟!
آخیش...بدنت نرمه، ولی نرمیـش با بدن یه دختر فرق داره...
هــان...؟
هـــــان؟!
با یه دختری که تازه باهاش آشنا شدی، سکس کردی؟
آره...
یکی رو دوست داشتی، مگه نه؟ چطوری اتفاق افتاد؟
یه جورایی اتفاق افتاد دیگه...
یه چیزیو میدونی، آدمایی که از جملههای "یه جورایی اتفاق افتاد دیگه" و "همینجوری" استفاده میکنن، بیشتر از همه میرن رو اعصابم. آخ! آخ! آخ! آخ! آخ!
یه چیزیو میدونی، آدمایی که از جملههای "یه جورایی اتفاق افتاد دیگه" "همینجوری" استفاده میکنن، بیشتر از همه میرن رو اعصابم.
پریروز به یه دورهمی مختلط دعوت شدم...
هی، ظاهراً کیریا بخاطر کتک زدن یکی از دانشآموزای دخترش از مدرسهی قبلیش به زور منتقل شده.
جون من؟! از اون معلمهای منحرفه پس.
خب، گرچه که شایعهست.
درستی و نادرستیـش... ناتسوئو، تو چی فکر میکنی؟
من از کجا بدونم؟
از رو غریزه بگو. آخ! آخ!
شما بچهها باز دارین دربارهی شایعات بیسروته حرف میزنین؟
هینا چان...
چی شده هینا چان؟ به باسن من علاقهمند شدی؟
درستش "هینا سنسی" هست!
برات بد شد چون من علاقهای به پسربچهها ندارم.
فوجی کون، نذار این 2 نفری که اطرافتن، خرابت کنن.
چرا فقط با ناتسوئو اینقدر خاص رفتار میکنی؟ خیلی بدی!
هینا چان عالی نیستش؟ دلم میخواد باهاش بیرون برم!
احمق جان، اون نمیاد که وقتش رو صرف یه دانشآموز کنه.
بهعلاوه، مگه نمیگن که اون دوستپسر داره؟
خب، پس چطوره که ما دانشآموزا با همسنوسالهای خودمون خوش بگذرونیم؟
هان؟
به سلامتی!
گمونم راسته که میگن دوستهای یه دختر خوشگل هم خوشگل در میان!
شرمنده که این همه راه اینجا کشوندیمتون.
حرفشم نزن!
حالا بذارین معارفه رو شروع کنیم، اول خانمها!
باشه! من ریکا، میزبانتون هستم و به همون مدرسهی تقویتیای که یویا کون میره، میرم.
منم مینا، آیدول دبیرستان ساکوراگاوام!
جدی جدی گفتیش؟!
منم کانائه و یه دوست.
هی رویی، نوبت توئه.
تاچیبانا رویی.
بیخیال رویی، تو همچین مواقعیه که باید یه خورده هیجانزدهتر باشی، فهمیدی؟
بهت خوش نمیگذره؟
چی؟
ظاهراً تمام مدت تو حالت بدی بودی، سر همینم کنجکاو شدم.
به طور عادی همینجوریم. به اینجور چیزا عادت ندارم.
منم همینطور. تا دورهی راهنمایی به عنوان احمق چهار چشم میشناختنم. پس هیچوقت از اینجور کارا نکردم.
"احمق"؟
یکی از دوستای مدرسهایم سعی در تغییرم کرد، برای همینم تو دبیرستان دیگه این اسم رو بهم ندادن...
اون نحوهی ارتباط برقرار کردنم و مدل موهام رو هم عوض کرد.
بالاخره که با همچین چیزایی کنار میای، درسته؟ شاید....
هی...
میخوای باهم از اینجا جیم شیم؟
بچهها نگران نمیشن؟
جیم زدن یه قانون نانوشته داره.
ازت میخوام یه لطفی در حقم کنی...
باشه؟
هان؟باشه...از نظر من اوکیه...
اینجا...
خونهی منه. این وقت روز هیچکسی خونه نمیاد...
چـی؟
از این طرف.
میگم...
واقعاً نمیفهمم اینجا چه خبره.
هی...
با من سکس میکنی؟
هان؟!
اگه نمیخوای اشکالی نداره، میتونی بری...
موضوع خواستن و نخواستن من نیست، ولی...
چرا من؟
میخوام برای کسب تجربه، امتحانش کنم.
مثل بقیهی چیزهاست، ولی میدونی اونایی که تجربه کردنش چه دیدگاه تحقیرآمیزی نسبت به تجربه نکردهها دارن؟
مثلاً از این چیرا میگن، "تو درک نمیکنی."
اگه قرار باشه باهام مثل یه بچه رفتار بشه و نتونم یه صحبت درستوحسابی داشته باشم،
پس دلم میخواد بدونم که چطوریه.
همین و بس.
ولی، میدونی که اینجور چیزا...
از کسی خوشم نمیاد و برنامهای برای دوستپسر داشتن هم ندارم.
ولی چرا من؟ یویا و بقیه تو اینجور چیزا بهترن...
آره، واضح بود که تابحال این کارو انجام ندادی.
برای همینم از تو خواستم.
برام آزار دهنده ست کسی که به این کار عادت داره تو همچین چیزی نسبت بهم برتری داشته باشه.
فهمیدی؟
"بهعلاوه، مگه نمیگن که اون دوستپسر داره؟"
بـ-باشه...
درست بود، این کاری که کردیم...؟
نمیدونم.
فقط...این حس رو داشت که مثلاً، "آهان پس اینجوری بودش."
موضوع این نیست که چطوری انجامش دادی یا ندادی...
فقط باعث شد به این فکر کنم که مثل همیشهام...
اگه دوباره همدیگرو دیدیم، باهم غریبه هستیم...
باشه...
این دیگه چه وضعش بود؟
خودم هم هنوز نفهمیدم چی به چیه.
پس چرا پسر خوششانسی مثل تو الان این قیافه رو به خودش گرفته؟
اولش کاملاً به وجد اومده بودم، ولی هرچی زمان گذشت،
به این فکر افتادم که آیا از دست دادن بکارتم به این شکل درست بوده یا نه و چیزایی شبیه این.
آخه میدونی که، من از یکی خوشم میاد...
گمونم اتفاقی که افتاده درسته، نه؟ چون از طرفی هم عشق تو یه طرفه هستش.
هی، ناتسوئو کجاست؟
نمیدونم.
چه خبره؟! میخواستم دربارهی دیروز ازش سوال کنم.
تازه داشتم فکر میکردم یه نفر از قبل اینجاست. و بهبه، ببین کیه، فوجی-سنسه!
لطفاً با این اسم صدام نزنین.
خب؟چطور پیش میره؟
لطفاً نگاه نکنین!
گفتی اول میذاری من بخونمش!
منظورم بعد از اینکه تموم کردم بود. دوست ندارم وقتی داره روش کار میشه، خونده بشه.
ای بابا! باید همون قبلاً که برداشتمش، میخوندم.
زمان مثل برق و باد می گذره...
از اون موقع 1 سالی میگذره.
یه معلم جدید بودم و اوضاع چیزایی مثل کلاس خوب پیش نمیرفت و...
اتفاقی افتاده؟
هان؟
قبلاً هم وقتی که روبهراه نبودی به اینجا اومدی، پس...
اگه اشکالی نداره که من باشم، حداقل میتونم به...
تمومش کن! چه با اعتماد به نفسم حرف میزنه!
اینجوری دل دخترها رو میبری؟
چقدرم که کسی با همچین چیزایی عاشق میشه! خصوصاً خودت، سنسی.
خب، بچهها جایی تو علایقم ندارن.
ولی...
یه پسر خوب میتونه استثنا باشه.
شوخی کردم.
خب فوجی کن، یادت باشه دیر سر کلاست نری.
بله...
من اومدم...
اوم... آره...
بعد اینکه غذا خوردیم، بسکتبال بازی کنیم؟
من میام! من میام!
شرمنده، من یه خورده...
هان؟ چی شده؟
حتی وقت ناهار هم زمان ارزشمندی برای نوشتنه، پس...
پس واقعاً اتفاقی افتاده، مگه نه؟
ای بابا! تو همچین حالت بدی منو دیدی.
چی شده؟
نمایش دیروزی خیلی تکون دهنده بود...
لازم نیست با همچین بهونهی تابلویی خودتو خسته کنی.
خوبم بابا خوبم. موضوع مهمی نیست.
حتی گفتنش به من هم ایراد داره؟ خوب نیست که همهش رو تو خودت بریزی.
من...نگرانتم...سنسی، برای همین...
واقعاً که پسر خوبی هستی، ولی...
آدمبزرگها باید با مسائل بزرگونهی خودشون سروکله بزنن.
لطفاً با من مثل یه بچه رفتار نکنین!
منظورت از "با مسائل بزرگونهی خودشون سروکله بزنن" چیه؟!
سنسی، بین من و شما چه فرقی وجود داره؟
یکی مثل من شاید براتون قابل تکیه کردن نباشه! سنسی، ولی حتی بازم من...!
سنسی، من...!
"سنسی، تو رو رقتانگیز دیدم"؟
مهم... نیست...
من اومدم.
خوش اومدی.
باز پای تلفن بودی؟
آ-آره...
ازت میخوام یه لطفی در حقم کنی.
کسی رو ندارم که ازش خوشم بیاد.
فوجی کون.
خب، بچهها جایی تو علایقم ندارن.
...سوئو...ناتسوئو...ناتسوئو!
چه خبره؟! بهت گفتم بیخبر نیا داخل!
No comments yet. Be the first to leave one.