لومړۍ 21 کرښې.
، وقتی طوفان زمستانی ، تمام زندگی را در جزیره ، از بین برده بود ، چهار مرد بصورت دو گروه . مشغول جمع آوری جلبک های دریایی شدند
، باید یکی دوتا بطری توی صندوق من باشه . اگه بخوای باهات شریک میشم
، تو تنها بطر شراب منو شکوندی . لااقل چاقو رو بهم پس بده
. در بعمل آوردن جلبک رازی نهفته است که هرکس . به روش خودش با آتشی که برپا میدارد ، آنرا انجام میدهد ، برخی از جلبک ها که غنی تر هستند ، بیش از 2000 فرانک در هر تُن . به کارخانجات ساحلی فروخته میشوند
، هیچ منبع آبی در " بَنِک " موجود نیست ، تهنا مخزنی که آب باران در آن جمع میگردد خودش یک نگرانی همیشگیست . برای این چهار مرد منزوی
، در سپیده دم ، وقتی دریا امواج کمی دارد امبرویس " در میان هزاران سخره ای که " . دریا را خطرناکتر میکند ، کار خود را آغاز میکند
، امروز صبح " امبرویس " از ناحیه ی دست . احساس درد میکند و توانایی هر روزه را ندارد
. از طرفی ، " ژان ماری " ، یک صید بزرگ دراختیار دارد
، جلبک ها باید پیش از ازبین رفتن . در زیر نور خورشید پهن گردند
، فصل صید تنها 3 ماه دوام دارد . شریک امبرویس ، نگران است .این بیکاری باید پایان یابد
، خشکسالی باعث میگردد که زخیره ی آب . به پائین ترین حد خود برسد
. کمی استراحت با آغاز شب
دیوونه شدی ؟ داری با آبِ خوردن ، دست میشوری ؟ فکر کردی میتونی با این کارهای دخترانه ، اینجا دوام بیاری ؟
، تو با رفتن پیش ژان ماری ، به من پشت کردی . شاید اون بهت غذا میده
، امبرویس ، بخاطر سردرد و نداشتن کمک ، " تصمیم میگیرد به محل زندگیش " کِسان . که پزشک هم دارد ، بازگردد
امبرویس ، با تنها بازوی سالمی که دارد ، تمام نیرویش را . جمع می کند تا بتواند بادبان را بالا بکشد . اما در آن دریای آرام ، بدون پارو زدن به جایی نمیرسد
، کِسان ، که با گذرگاهی تنگِ " فروموو" ، از بَنِک جدا شده . بزرگترین و باریکترین جزیره ی " ارچیپلاگو " می باشد
، مادر ژان ماریه ، هیچوقت جرأت نداشت روسری به سر کند . مگر در مراسم مذهبی
، ولی او احساس خوبی نسبت به همسایه اش . مادر امبرویس ، نداشت
، مالگورن " ، یکی از نگهبانان اتاق فانوس دریایی " . سرانجام 10 روز وقت داشت در خشکی بماند
، یه اتفاق عجیبی در بَنِک افتاده . دو روزه که فقط یکی از چراغهای فانوس روشنه . امروز هیچ قایقی به دریا نرفته
No comments yet. Be the first to leave one.