لومړۍ 192 کرښې.
این نظر شماست جناب.
خب، به نظر من این یک تصمیم تجاریه.
اگه تیم مونترال کانادینز به پرایس سالی ۱۰ میلیون دلار میده،
به خاطر اینه که باشگاههای دیگهای هستن
که حاضرن همینقدر پرداخت کنن.
این رو بازار تعیین میکنه، جناب.
در مونترال، ۴.۶ میلیون برای کارل آلزنر...
خب، اگه تو اینقدر باهوشی،
چرا رئیس بانک نیستی؟
یا رئیس دانشگاه؟
اون یکی تو لنوکسویل با یه پاداش ۶۵۰ هزار دلاری بازنشست شد.
منظورم دقیقاً همینه.
مسئله اینه که من زیادی...
باهوشم.
چی؟!
هوش و ذکاوت...
برات مزیتی ایجاد نمیکنه.
در واقع یه مانع و محدودیته.
فرض کن جاروبرقی میفروشی.
خیلی هم باهوش نیستی.
به اون خانم میگی...
«خانم، این دستگاه قراره شما رو خیلی خوشبخت کنه.»
بدتر از همه اینه که خودت هم باورش داری،
چون خودت هم خیلی باهوش نیستی.
اون خانم هم واقعاً باورت میکنه،
و مدل لوکس جاروبرقی رو میخره.
بدتر از اون، به عنوان فروشنده برتر ماه انتخاب میشی...
مدیر کل، رئیس شرکت.
یک داستان موفقیت!
اما اگه ذرهای باهوش باشی...
میدونی که خوشبختی ربطی به جاروبرقی نداره.
اون خانم فکرت رو میخونه، جاروبرقی رو نمیخره،
و تو کارت رو از دست میدی.
از وقتت استفاده میکنی تا یه رمان عالی درباره تیره روزی بشر بنویسی،
و تو پولدار و معروف میشی.
نه، هوش هنوز هم یک مانع و محدودیته.
بیشتر نویسندههای بزرگ مثل خر نادان بودن.
داستایوفسکی کت پوست زنش رو گرو گذاشت تا توی کازینو قمار کنه.
مطمئن بود که برنده میشه...
عاجز از درک قانون احتمالات.
تولستوی اجازه نمیداد رعیتهاش واکسینه بشن.
لوئی-فردینان سلین به آلمان پناهنده شد
همراه با آخرین بازماندههای اساس. یک احمق تمام عیار!
همینگوی خودش رو یه بوکسور میدونست!
اینها آدمهای باهوشی نبودن.
میخوای درباره فیلسوفها صحبت کنم؟
بدتر از اون. هایدگر یه نازی بود.
اواخر عمرش، از پل پوت ستایش میکرد.
آخر عمرش داشت از پل پوت ستایش میکرد.
آلتوسر زنش رو خفه کرد.
به همین اندازه رقتانگیز مثل سیاستمدارها؟
جورج بوش، سیلویو برلوسکونی،
نیکولا سارکوزی... تونی بلر!
همهشون آدمهای بیارزش و رقتانگیزیان!
دونالد ترامپ!
۶۳ میلیون آمریکایی بهش رای دادن.
البته. احمقها کودنها رو میپرستن.
پس دنیا پر از آدمهای احمقه، نه؟
نه، نه... آدمهای خیلی باهوشی هم هستن.
احتمالاً بیشترشون مرد هستن.
نه، زنها هم به اندازه مردها.
خب، پس این آدمها کجا هستن؟
منزویان.
لب ساحل... توی کوهستانها.
گاهی توی آپارتمانهای شهری.
توی صومعهها... توی آزمایشگاهها.
اسمشون رو توی روزنامهها یا تلویزیون نمیبینی.
اونا وبلاگ یا صفحهای در فیسبوک ندارن.
به عنوان پیک کار میکنن و با تحویلدارهای مطلقه بانک دوست میشن؟
دقیقاً همینطوره.
من به شخصه، یه کم پول میخوام...
تا پسرم رو ببرم سفر.
شاید یه روزی بهش برسی.
پس فکر میکنی من اونقدر احمقم که پولدار بشم؟
من هیچوقت همچین حرفی نزدم.
چند وقته که با همیم، پییر-پل؟
یک سال و نیم؟
چرا هیچوقت نتونستی بگی که دوسم داری؟
چون...
چون دقیقاً نمیدونم منظور ازش چیه.
درست نیست هر حرف مفتی رو به زبون آورد.
ویتگنشتاین.
این حرف لودویگ ویتگنشتاینه.
من واقعاً نمیتونم اینطوری ادامه بدم.
خیلی خب... ادامه نده.
این هوش نیست که مهمه...
بلکه قلبته.
خب، آره...
همینطوره.
دلم برات میسوزه.
آخر سر کار به جایی میرسه که خیلی تنها میشی!
اما این مبلغ در طول چند سال پخش میشه.
کریستیانو رونالدو، سالی ۱۸۶ میلیون درمیاره!
فراموش نکن که استادیومها پر میشن.
راجر فدرر ۱۲۸ میلیون درمیاره، اما اون سوئیسیه.
اون بابت درآمدش در خارج از کشور هیچ مالیاتی پرداخت نمیکنه.
که تقریباً شامل تمام درآمدش میشه.
سقوط امپراتوری آمریکا
روزنامه خیابانی «خیابان»
سلام، ژان-کلود!
سلام، پییر-پل! این شماره جدیدشه.
- شماره جدید؟ - آره.
نه، ممنون، لازم نیست.
ممنون پیرمرد، مشیت الهی پاداشت رو میده!
راستش من اعتقاد چندانی به مشیت الهی ندارم.
میدونم.
اما اگه مشیت الهی توی زندگیام نبود...
خیلی وقت پیش بر اثر اوردوز مرده بودم.
۳ دلار، جناب.
ممنون، روز خوبی داشته باشید!
یه روزی پاداشت رو میگیری، دوست من.
«زیرا خداوند سرشار از عشق و مهربانی است...
و به پارسایان حتی در این دنیا پاداش میدهد.»
رساله یعقوب، اعمال رسولان.
آره، روز خوبی داشته باشی.
- میبینمت دوست من! - میبینمت!
روزنامه «خیابان» رو بخرید!
بفرمایید... روز خوبی داشته باشید!
روز خوش!
پرش کن!
پرش کن!
بندازش زمین!
حرکت نکن! دستهات رو بیار بالا!
دستهات رو ببر بالا! برگرد!
دستها روی ون و پاها باز!
دستها بالاتر! همونطور بمون. تکون نخور!
۴۳-۱ به مرکز، ما در موقعیت ۱۰-۱۲ در خیابان ۴۰۹ هستیم.
تماس تأیید شد... یک نفر تیر خورده و افتاده.
آمبولانس فوری برای مصدوم شلیک گلوله نیازه.
لعنتی!
تازه از ونم پیاده شده بودم...
یه نفر روی زمین افتاده بود.
صدای آژیر شنیدم...
بعدش پلیس رسید.
وقتی رسیدی، کسی در حال فرار نبود؟
نه.
میتونی ببریش.
آره.
باورنکردنیه...
من صاف وسط ماجرای این سرقت مسلحانه فرود اومدم.
باید بهت بگم... نمیتونم همه بستههام رو تحویل بدم
بعداً بهت زنگ میزنم، باشه؟
گاهی وقتها مردم جزئیات رو فراموش میکنن.
اگه بعداً چیزی یادت اومد، بهمون زنگ بزن.
بله، حتماً.
اونجا چه خبره؟ چی شده؟
به نظر میرسه تلاش برای سرقت مسلحانه بوده.
موروسی رو از دست دادی.
نیک؟ اون اونجا چیکار میکرد؟
از من نپرس، اون بادیگارد توئه، نه من.
اون رئیس بخش امنیت منه.
خب، اون مرده.
چقدر توی گاوصندوقت بود؟
نمیدونم، کاسبی تعریفی نداشت.
واسه همین به یه خزانه بانکی نیاز داشتی؟
وقتی خریدمش، معامله خوبی بود.
خب، الان که خالیه.
خالی؟
احتمالاً به دوستات اجازه نمیدادی واسه انبار کردن پول نقد ازش استفاده کنن؟
کدوم دوستها؟
نمیدونم. شاید باند وستی.
اونا دوست نیستن، فقط چندتا آشنا هستن.
خیلی خب، بهش رسیدگی میکنیم.
اصطلاحی که ما هر روز توی رسانهها میشنویم...
«فرار مالیاتی» است.
مؤسسات حسابداری بزرگ ترجیح میدن بهش بگن...
بهینهسازی مالیاتی یا برنامهریزی مالیاتی تهاجمی.
اما در واقعیت ماهیت قضیه یکیه...
پولتون رو بفرستید به کشورهایی با مالیات کمتر یا بدون مالیات.
روشی که قدمت اون به بیش از یک قرن میرسد.
بانک نوا اسکوشیا اولین شعبه خودش رو در سال ۱۸۹۹ در جامائیکا افتتاح کرد.
همه چیز عالی پیش میرفت
تا زمانی که دولتهای ما،
که همیشه بدهکارن،
تصمیم گرفتن که تمام بانکهای
کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD)
مجبور به افشای هویت
تمامی صاحبان حسابهای خارجی بشن.
به عبارت دیگه...
اگه ۵ میلیون دلار توی بانکی در باهاما پنهان کرده باشید...
خب، با یه دوراهی روبهرو میشید.
آیا داوطلبانه دارایی خودتون رو به دولت کانادا اعلام میکنید،
که در این صورت ۳۰، ۴۰ یا ۵۰ درصد شما رو جریمه میکنه؟
البته این موضوع قابل مذاکره است.
یا اینکه یه استراتژی جدید برای فرار مالیاتی اختراع میکنید.
تصمیمگیری در این مورد رو به تخیل خودتون واگذار میکنم.
البته همه اینها فقط مربوط به اشخاص حقیقیه.
مالیات شرکتها،
برای گوگلها و مایکروسافتهای این دنیا...
موضوع کاملاً متفاوتیه که ترم آینده بهش میپردازیم.
تو اینجا توی خونه چیکار میکنی؟
فقط اومدم لباسم رو عوض کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.