لومړۍ 200 کرښې.
-= قسمت 32 =- ازدواج تون رو صمیمانه تبریک می گم
تبریک می گم چاری
منظورت از "چاری" چیه الان اون دیگه عروسته
خب پس باید چی صداش کنم؟
باید عروس صداش کنی
عروس چاری تبریک می گم
فقط بگو عروس
آخه من اسم " چاری " دوست دارم
هر کاری دوست داری بکن
...عروس چاری خوشگل ما
بخاطر اینکه عروس ما شدی
ازت ممنونم چاری
منم از شما ممنونم که اجازه دادین عروستون بشم
مادر شوهر ، پدر شوهر
وقتی که همه چی درست شد یه روز خوب دوباره برات مراسم می گیریم
حالا که بچه دارین با هم باید خیلی خوب باشین
تا اونها بتونن بالاخره شما رو قبول کنند
اما بعدا هر طوری شده باید رسما از پدرت اجازه بگیری باشه؟
بله
وای فوق العاده است
من تونستم شاهد عروسی خواهر کوچیکم باشم
حسابی بخور
مادر بزرگ
مادر بزرگ ؟ - از این به بعد زیاد می شنوی -
به زودی نوه دار می شی
درسته شما به زودی مادر بزرگ و پدر هم پدر بزرگ می شه
ای وای احساس خجالت می کنم
چاری همیشه خودش در این مورد شوخی می کرد ولی الان عروس خانم شده
چاری امروز خیلی خوشگل شدی
بعدش باید برید سفر ماه عسل کجا می خوای برین خرجش با من
واقعا؟ کجا باید بریم اوپا؟ موناکو؟ نه باید بریم اروپا؟
فکر کنم هاوایی بهتر باشه
.کجا می خواین برین الان بحاطر بچه شرایط تون حساسه
بعد که بچه تون به سلامتی به دنیا اومد هر جا خواستین برین
منم فکر می کنم به جای اینکه برین سفر خونه استراحت کنی
منم همین فکرو می کنم
حتی اگه سختم باشه یه کم باید تحمل کنی چاری
باز گفتی چاری
ببخشید درسته عروس چاری
اوه فکر کنم اومد
بخور بخور
خانم تشریف آوردین
مراسم عروسی تموم شد
من عمدا دیر اومدم
چاری من حالش خوبه؟
بله می دونین چقدر خوشگل شده بیاین داخل
..نه ، نه ، فقط
...می خواستم یه مقدار پول عروسی بدم بهش
اوه آجوما - فامیل عروس -
چقدر خوب که اومدین بفرمایید داخل
همینطوری خوبه
بیا بریم داخل
مادر بزرگ
آیو چاری
اوه تو اینطروی ازدواچ کردی؟ مگه الان قدیمه
که اینطوری توی خونه عروسی کنی؟
مادر بزرگ چرا توی روز به این خوبی گریه می کنی؟ بابا چی؟
پدرت هنوز همونطوره
مادر بزرگ اینجا اتاق ماست
خدای من تو توی همچین اتاقی زندگی می کنی؟
آیگو سقفش پایین نیاد یه وقت
اینجا خیلی خوشگله؟ کاغذ دیورای و تخت و کمدم خوشگل نیست؟
مادر شوهرم این تخت برام خریده
خدای من بیچاره شدم
مادر بزرگ
...حتی اگه دیرم شده باز
وقتی عصبانیت پدر چاری خوابید دوباره براشون عروسی می گیریم
آجوما نه فامیل داماد
باشه حالا که این اتفاق افتاده
حتی اگه بخوام سماجت کنم چیکار می تونم بکنم؟
رییس جانگ ما ناراحت نمی شه
لطفا مراقب چاری ما باشید
هر وقت بهش فکر می کنم
احساس می کنم می خوا پس بیفتم دست و پام ضعف میره
منم دلم می خواد اون راحت باشه
شما می دونی که چاری هنوز بچه مونده
لطفا اونو دعواش نکن
و فقط کمی بهش کار خونه بده بکنه باشه؟
البته من چاری رو مثل دختر کوچیکم می بینم
هم دوستش دارم هم براش احترام قائلم
لطفا نگران نباشید
مرسی لطفا اینو به عنوان خواهش قبول کن
لطفا از چاری من خوب مرابت کن
حتما یادم می مونه خانم بزرگ
چاری
بابا متاسفم
واقعا متاسفم
هون جه اوپا
یهونگ سون کجاست؟
رفتن در فروشگاهو ببنده
داری به پدرت فکر می کنی؟
بله
وقتی من بچه بودم ....پدرم
بخاطر بیماری مادر خیلی بهش سخت می گذشت
بعدشم که مادرم فوت کرد
گفت برای بزرگ کردن من تنها زندگی می کنه
اما منم اینطوری پدرمو تنها گذاشتم
خیلی خوب می شد اگه یه برادر بزرگتر یا کوچک تر داشتم
سرده برو تو اتاق
هون جه ببخید که بخاطر من اتاقتو از دست دادی
من خوبم
لبخندت خیلی خوشگله
ینطوری حس می کنم داری می گی آدم خوبی هستم
راست میگی پس باید همیشه جلوت بخندم
پدرمم وقتی می خنده خیلی خوب می شه
درست مثل شما
هون جه
باید بهشون بگیم
حتما ...برو داخل چاری
نیویورک؟
می خوای برای آموزش بری نیویورک؟
چی ، چی
جی گفتی؟ نیویورک؟
پس عروسیتون چی می شه؟ به همه گفتیم قراره شما ازدواج کنید
تصمیم گرفتیم بندازیم عقب
پس یعنی با هم حرفاتونو زدین؟
مهندس کانگ
بله
پس ...اینطوری رییست می خواد تو رو
پرتت کنه آمریکا درسته؟
مامان اینطوری نیست
خودت میدونی که من چقدر دلم می خواست برم
حالا که یه فرصت خوب پیش اومده رییس دادش به من
درسته مطمئنم که همین فکرو کرده
چرا نمی گی اون برات پارتی بازی کرده؟
...برای اون آدم این بهترین فرصت برای
دیگه منم باید برگردم خونه
چی؟ چرا یهویی؟
می تونی از اتاق هیونگ گیو استفاده کنی
دوست ندارم هیونگ گیورم به زحمت بندازم بهتره برگردم خونه
باشه ، خیلی هم فکر خوبی کردی
پس همچین خانواده با ارزشی توی این خونه فرسوده چیکار می کنه؟
معی نداره اینطوری اینجا سخت زندگی کنه
راستش به نظر میاد شما دوتا تصمیم گرفتین از هم جدا شین
تو میری آمریکا و آقای نصاب هم برمی گرده خونه شون
ای بابا برا همین شما دوتا مشکل پیدا کردین
نمی خوای جلوشو بگیری؟ می خوای بفرستی بره آمریکا؟
...شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین
باشه تصمیم خوبی گرفتی تو پسر با ارزش مامانتی
وقتی مادرت ناراضیه دیگه هیچ دلیلی نیست که بخوای با جین یه ازدواج کنی
اینطوری خیلی هم بهتر شد جین یه هم می تونه به آزوش برسه
تصمیم خوبی گرفتی کار خوبی کردی
داری میری؟
آره فکر کردم بهتره یه یکی دوسالی برم یه جای دور
اگه اینجا بمونم می ترسم ناخواسته باعث ناراحتی هی جو بشم
من قراره دکتری باشم که باعث التیام قلب ملت باشم
حالا که فهمیدم حالم از مریضام بدتره باید اول دنبال درمان خودم باشم
فکر خوبی کردی همونطور که انتظار داشم تو آدم عاقلی هست
اما تو هم ...باید یه چیری رو فراموش نکنی
با رفتن من علاقه ام به هی جو از بین نمیره
...همینطور پسرم
من خیلی بیشتر دوستش خواهم داشت
بله البته که همینطوره
ازت خواهش می کنم از سان و هی جو خوب مراقبت کنی
...حتی اگه بدنم دور باشه ولی چشمام
پشت سرت گیر کرده به هیچ وجه فراموش نکن
بله
لطفا با سان ما خوب باش
...ببخشید...نه
این دیگه چی بود؟ می خواد تا آخرش منو بترسونه
پشت سرم؟
وسایلت توی ماشینه؟
بله لطفا بعدا به هیونگ سون و چاری بگین
اگر امروز بهشون بگی روزشون خراب می شه
خوبه حداقل اینو می دونی
آقای نصاب
اگه من باهات سخت برخورد کردم بخاطر این نبوده که دوستت نداشته باشم اینو که خودت می دونی؟
می دونم ، می دونم که شما دوستم داری
فقط به عنوان احساس یه مادر
همونطوری که مادرت تو رو می بینه منم جین یه رو
من نمی خواد جین یه وارد یه خونواده بشه که باهاش بد رفتاری بشه
بله
دیره دیگه برو
ازتون ممنونم بخاطر این مدت
چرا اینطوری حرف میزنی انگار دیگه قرار نیست منو ببینی؟
هر وقت تونستی بیا دور هم باشیم
ببین خودش چطوری دوست داره
من دیگه میرم ، شمام برید داخل
مراقب رانندگی باش
یکی که میاد یکی میره
هی
حالت خوبه؟
چی؟ خوبم
آره راست می گی
تو می تونی بدون هون جه زندگی کنی؟
البته ، مگه قراره دیگه هیچ وقت نبینمش
وااااو نمی دونستم تو هم مثل رییست بی عاطفه ای
...خدا از دلت بشنوه
هنوز دور نشده...برو دنبالش
...این بار ...حتی دنبالمم نیومد
هون جه منو ببخش متاسفم
هون جه می خوای یه چای با هم بخوریم
نه من خوبم
خوشحال نیستی اومدی خونه؟
مادر - بله -
الان خوشحالی؟
همونطوری که شما می خواستی همه چی تموم شد
من اومدم خونه و جین یه هم داره میره راه دو
هون جه برای چی اینطوری می گی؟
فکر کردی من عمدا شماهارو جدا کردم و الانم خوشحالم
No comments yet. Be the first to leave one.