لومړۍ 200 کرښې.
بجنب.
«ترغیب»
آقای شپرد، قربان!
- بله، آقا؟ - کی حقوقمون رو میگیریم؟
- سروقتش. - سروقت؟ ولی همۀ اینا عقب افتادن.
خبر دارم که عقب افتادن، جناب. برای همینه که اومدم اینجا.
آقای شپرد، این صورتحسابها مال چند ماه پیشان!
فوریه، مارس، آوریل! آقای شپرد…
براساس رمانی از جین آستن
آقایون.
جنگ به پایان رسیده.
- پس بناپارت چی، قربان؟ - بناپارت از سلطنت کنارهگیری کرد.
به جزیرۀ البا تبعید شده.
قراره به خونه برگردیم.
آقایون. به افتخار دریاسالار.
دریاسالار.
نخیر، دریانورد تو خونهام راه نمیدم.
من شدیداً با نیروی دریایی مخالفم.
باعث میشه آدمهایی با اصلونسب نامعلوم به شأن و مقامی برسن که حقشون نیست.
و نشاط و جوانی یه مرد رو به شکل هولناکی تباه میکنه.
یه روز تو بهار سال پیش،
تو شهر همراه با شخصی به نام دریاسالار بالدوین بودم،
فردی با اسفناکترین چهرهای که میتونید تصور کنید.
چهرهاش به رنگ قهوهای سوخته، زمخت و نخراشیده، پر از چینوچروک.
با چند تار موی سفید روی کلهاش که فقط یهکم پودر بهشون زده بود.
گفتم: «پناه بر خدا»
و از سر بازل مورلی که کنارم ایستاده بود پرسیدم: «اون پیرمرد دیگه کیه؟»
سر بازل فریاد زد: «پیرمرد!»
«ای بابا! اون دریاسالار بالدوینـه، چهل سالش هم بیشتر نیست!»
و همهشون هم مثل همان.
کمی به این مرد بیچاره رحم کنید، سر والتر.
همه که خوشقیافه به دنیا نیومدیم.
یعنی حاضر نیستید فردی از نیروی دریایی رو به عنوان مستأجر قبول کنید؟
نه، نخیر، شپرد قبول نمیکنم.
در اون صورت تنها یه راه جلوی پاتونه.
- باید صرفهجویی کنید. - صرفهجویی؟
- صرفهجویی؟ - چطور ممکنه من از هزینههام بزنم؟
زندگی یه بارونت باید در خور مقامش به چشم بیاد،
سر والتر، من سالهای ساله که همسایۀ شمام.
و به اندازۀ دیگران نگران آبرو و حیثیت خانوادۀ شمام.
ولی بدهیهاتون…
به شدت سنگینان.
باید از مخارجتون کم کنید.
برای همین من با اجازهتون…
چندتا برنامۀ اقتصادی برای خانوادهتون آماده کردم.
دقیق حساب و کتاب کردم.
و با «آن» دربارۀ نکات جزئی صلاح و مشورت کردم.
آن؟ واسه چی؟
چی؟
«مسافرت، لندن، خدمه، سفرۀ رنگارنگ!»
ترجیح میدم فوراً از کلیینچ هال برم…
اگه قرار باشه به این شرایط خفتبار تن بدم.
بث فقط پنجاه مایل با کلینج فاصله داره
و اگه اجازه بدید نظر شخصیام رو بگم…
برای نجیبزادهای مثل شما که در چنین مضیقهای گرفتاره به مراتب جای مطمئنتریه.
گمونم تو بث بتونید با خرج و مخارج خیلی کمتری، همچنان پراهمیت باشید.
سوربه تو ماه سپتامبر!
چقدر دلنشین!
تا میتونید ازش لذت ببرید.
تا زمستون خبری از یخ نیست.
بث شهر باب طبع و دلپزیریه.
تالار گردهمایی جدیدش باشکوهه، و هر هفته کنسرت برگزار میکنن.
من…
موافق رفتن به بث هستم.
من همیشه گفتم بث، شهر بینظیریه.
این دریاسالار کرافت دیگه کیه؟
تو جلسات دادگاه محلی شهر تانتون باهاش آشنا شدم.
اهل سامرستشایره.
تو دوران جنگ ثروت عظیمی بهم زده و دلش میخواد به اینجا برگرده.
درسته، ولی واقعا چجور آدمیه؟
اون دریادار ناوگان سفید نیروی دریاییه.
تو نبرد ترافلگار حضور داشته و و از اون موقع در هند شرقی تو مأموریت بوده.
چندین سال در اونجا مستقر بوده.
پس لابد رنگ و روی صورتش مثل این ماکارون شده!
دریاسالار مطمئناً کمی آفتاب سوخته هست، ولی نه اونقدرها.
ازدواج کرده اما فرزندی نداره.
هیچ خونهای بدون حضور یه خانم، خوب اداره نمیشه.
و خانمی که بچه نداره، بهترین حافظ اسباب و اثاث خونه تو دنیاست.
بهعلاوه، متوجه شدم خود خانم کرافت در این ناحیه غریبه نیست.
واقعا؟ با کی نسبت داره؟
اون خواهر یه نجیبزاده بوده که مدتی در همین حوالی زندگی میکرده، اسمش چی بود؟
تو مانکفورد زندگی میکرد؛ برادر خانم کرافت. خدایا، اسمش چی بود؟
- آن تو یادت میاد؟ - ونتورث.
- ونتورث. - ونتورث؟
درسته، ونتورث. یه مدت معاون کشیش مانکفورد بود.
- مطمئنم اونو به خاطر دارید، - آه، ونتورث، معاون کشیش.
من رو با لفظ نجیبزاده به اشتباه انداختی، ونتورث که کسی نبود.
کاملاً بیکس و کار. هیچ ربطی هم با خانوادۀ استرافورد نداشت.
حرف بدی زدم؟
پدر، شما که یادتونه. برادر معاون کشیش، همون دریانورده.
بهتره ادامه ندیم.
لطفاً منو ببخشید. به خاطر آتیش…
گرمازده شدم، همین.
من راضیام. بهت اختیار تام میدم تا قرارداد رو ببندی.
میتونه در عید مایکل ماس، خونه رو تحویل بگیره و شپرد، با اجازۀ تو،
مایلم خانم کلی عزیز همراه ما در بث اقامت داشته باشه.
میتونه همدم و همصحبت الیزابت باشه.
چه افتخاری از این بالاتر برای دخترم، قربان.
تا دوشیزه الیوت رو در محافل همراهی کنه.
پس آن چی میشه؟ آن همصحبت لایقی واسۀ تو نیست؟
آه، آن قرار نیست بیاد، لیدی راسل.
امروز صبح از طرف خواهرم مری نامهای رسید که گفته ناخوش احواله.
و میخواد که آن تو آپرکراس در کنارش باشه.
تا زمانی که حالش بهتر بشه.
و از اونجایی که کسی تو بث خواهان تو نیست مطمئنم بهتره همینجا بمونی.
اطلاعات و سرگرمی، همهشون روی این قفسهها در انتظار شمان، دریاسالار.
اعتراف میکنم خودم هم کاملا بهش مسلط نشدم.
احتمالاً راحتترین اتاق خونهست، سر والتر.
به این ترتیب میرسیم به سالن غذاخوری، دریاسالار.
ظروف نقره درجه دو عالی در اختیارتون خواهد بود، خانم کرافت.
خدمتکارها رو مقرر کن تا با دریاسالار کرافت مؤدب و بانزاکت باشن، آن.
اعتراف میکنم که خوش قیافهترین دریانوردیه که تا حالا دیدم.
البته اگه نوکرم اجازه داشت دستی به موهاش بکشه و مرتبشون کنه.
از اینکه باهاش جایی دیده بشم، اصلاً خجالت نمیکشم.
قراره بریم مغازه مالند و جعبه جعبه شیرینی مارزیپان بخریم!
وقت نکردم با باغبون صحبت کنم، پس این فهرست گلوگیاهها رو بده لیدی راسل،
و فهرستی از کتابها و موسیقیهایی که باید برام به بث بفرستن.
بهتره همۀ تابلوها رو فهرست کنی و آشغالات رو از انباری جمع کنی.
یه نفر باید به عنوان خداحافظی به تکتک خونههای این ناحیه سر بزنه.
این رسم خونوادۀ الیوتـه.
ای کاش یه پسر داشتم، شاید اونوقت تمام اینا یه روز مال اون میشد.
هر کمکی که از دستت برمیاد از خواهرت مری دریغ نکن.
چشم، پدر.
لیدی راسل بعد از کریسمس میاد دنبالت تا بیاردت بث.
راه بیفت، عجله کن.
تو این هشت سال خیلی کم از خونه بیرون رفتی، خیلی کم تو انظار دیده شدی.
بعد از اون دلشکستگیات…
روحیۀ بانشاطی نداشتی.
یه محفل بزرگتر حالوهوات رو بهتر میکنه.
ولی از بث بیزارم.
تنها به این خاطر که با ماجرای درگذشت مادرت مربوط میدونی.
لیدی راسل، تا وقتی که مادرم زنده بود،
صرفهجویی و میانهروی تو خونهمون بهراه بود.
و نیازی به نقلمکان نبود.
مستقیم میری به آپرکراس؟
بله.
بله، ترجیح میدم اینجا نباشم قبل از اینکه خواهرش…
قبل از اینکه دریاسالار و خانم کرافت برسن.
امیدوارم اونا هم به اندازۀ خونوادۀ خودم، از جزئیات این قضیه بیخبر باشن.
هیچ دلم نمیخواد مستأجرهای جدید کلینچ هال رو ببینم.
از هم پاشیدن خونوادهات واقعاً ناراحتم میکنه.
راستش منو برآشفته میکنه.
تمام تلاشم رو کردم، تا جای مادرت رو پر کنم.
و توصیههایی بهت کنم که به گمونم اونم همینا رو میگفت.
و حالا…
لیدی راسل،
- تا حالا اینو به زبون نیاوردهام… - درموردش صحبت نکن.
نباید راجعبهش حرف بزنیم.
شما رو مقصر نمیدونم…
همینطور خودم رو سرزنش نمیکنم که از نصیحتتون پیروی کردم.
ولی، الان متقاعد شدم…
که علیرغم مخالفتهای خونوادهام…
و با وجود همۀ نگرانیهایی که بابت آینده و شغلش داشتم.
من… خوشبخت میشدم اگه…
تو فقط ١٩ سالت بود، آن.
توی نوزده سالگی، میخواستی خودت رو درگیر مردی کنی…
که غیر از خودش کسی رو برای توصیه و معرفی نداشت!
بدون شک پر از نبوغ و سرزندگی بود، اما نه ثروتی داشت و نه آدم با نفوذی بود!
کاملاً به صلاحت بود که درست رد به سینهاش بزنی.
خب، اینا هم شعرهای جدیدیان که راجعبهشون بهت میگفتم.
در کل من که خیلی از این رمانتیکبازیها خوشم نمیاد، تو چی؟
پس بالاخره تشریف اوردی.
داشتم به این فکر میافتادم که دیگه نمیببینمت.
اونقدر حالم بده،
که بهزحمت میتونم حرف بزنم.
از صبح تا حالا چشمم به یه آدمیزاد هم نیفتاده.
حالا فکرش رو بکن حالم یههو وخیم میشد،
حتی نمیتونم زنگو به صدا در بیارم!
متوجه شدم لیدی راسل خودش شخصاً نمیاد.
فکر نکنم این تابستون، سه دفعه هم پاشو تو این خونه گذاشته باشه.
لیدی راسل از صمیم قلب، به تو و چارلز سلام رسوند.
چارلز رفته شکار! از ساعت هفت صبح تا الان ندیدمش.
گفت زیاد طولش نمیده، ولی خب، هنوز که برنگشته!
مطمئنم حتی اگه چارلز منو در حال مرگ ببینه،
باور نمیکنه من چیزیم باشم.
خب، من که هر وقت میام آپرکراس، حالتو جا میارم.
خب، حال بقیه تو گریت هاوس چطوره؟
ازشون خبری ندارم که بهت بدم، هیچ کدوشون سراغی ازم نگرفتن.
از قضا به مذاق دوشیزههای ماسگروو خوش نمیاد،
که به عیادت مریض برن.
آه، شاید قبل ازظهر بیان به دیدنت.
اصلا به وجودشون احتیاجی ندارم، مطمئن باش.
خواهر شوهرهام به یکی تو شرایط من زیادی میخندن.
و هنریتا هم مدام راجعبه اون معاون کشیش بدبخت اهل وینتراپ حرف میزنه.
آه، آن.
چرا نتونستی زودتر بیای؟
کم لطفی کردی.
مری عزیزم، یه عالمه کار سرم ریخته بود.
آخه چه کار مهمی ریخته بود سرت؟
راستش خیلی کارها.
آه، خب.
عجب.
تو حتی یه کلمه هم راجعبه شام دیشبمون تو منزل پولها نپرسیدی.
خیال کردم که به ناچار از رفتن به مهمونی منصرف شدی.
آه، نه! من…
دیروز حالم خیلی خوب بود.
امروزه که اینطوری شدم!
حالم مثل مردههاست.
مهمونی خوش گذشت؟
چندان تعریفی نبود.
No comments yet. Be the first to leave one.