لومړۍ 200 کرښې.
بچهمون دیگه واسه خودش خانمی شده.
آره عزیزم، میدونم.
من... من امروز اصلاً وقت این کارا رو ندارم.
- خداحافظ. - توی اون اردوگاه فسقلیت بهت خوش بگذره.
کبوتر کوچولوی من داره پرواز میکنه و میره.
امروز شماره خوابگاهم رو گرفتم.
هماتاقیم رو هم دیدم.
میدونی، فکر نمیکنم اصلاً به هم بخوریم.
ببین، وقتی دخترم مشکلی داشته باشه،
اون مشکلِ منه.
وقتی هم من مشکلی داشته باشم، هر کسی که سر راهِ راهحل من قرار بگیره،
دچار یه مشکلِ کیری و بزرگتر میشه.
- داری وارد ملک خصوصی میشی. - تو داری وارد ملک خصوصی میشی.
کوپر!
بسه! داری میکشیش!
الانه که به پلیس اودسا زنگ بزنم.
الان دیگه میفهمم، چی باعث میشد اون کارا رو بکنه.
توی این ریسک کردن، یه جور هیجان و لذت خاصی هست.
اونم به خاطر همین مرد، کمی.
رئیس شرکت من نباید از همون چیزی که
شرکت رو باهاش ساخته، واهمه داشته باشه.
منظورت چیه؟
منظورم اینه که اخراجی.
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
«زمـــیـــن خـــوار»
هوا بدجوری قراره داغ بشه.
چهل و سه درجه.
آره، اونم توی سایه، تازه.
از اون گرماهایی که انگار رو سطح خورشیدی.
از اونایی که میشه رو آسفالت تخممرغ نیمرو کرد.
داغتر از یه... دو دلاریِ...
اووه، بیخیال، بیخیال. این یه برنامه خانوادگیه.
دوچرخه.
عجب دوچرخه داغیه.
به نظرم دزدیه.
یه آهنگ لازم داریم که جیگرمون حال بیاد.
و یه ترانهای که مثل یه لیوان آب خنک باشه.
پخشش کن.
پدر.
رو صندلی من نشستی.
خب، در واقع این صندلیِ منه.
بقیهشون هم همینطور.
خب، حرفم رو پس میگیرم.
از لحاظ فنی، این صندلی مالِ شوهرِ سابقِ زنِ سابقمه،
درست مثل تکتک تیکههای خرتوپرتِ اون خونهی کیری.
الان خیلی دمِ صبحه واسه اینکه بخوام فکر کنم
که این کصشرایی که گفتی یعنی چی.
سحرخیزیها.
آره.
دیروز اخراج شدم.
واسه چی؟
واسه اینکه سعی کردم شرکت رو مثل یه بیزینس اداره کنم،
نه مثل یه یادگاری یا یه رویا،
یا هر کوفت و زهرماری که اون زن رو تحریک میکنه.
حالا میخوای چیکار کنی؟
خب، یه قرار با رئیس شرکت شورون دارم
امروز بعدازظهر.
پس پیدا کردن یه کشتی دیگه واسه پریدن توش، مسئلهای نیست.
پس مسئله چیه؟
مطمئن نیستم بخوام بپرم تو کشتیِ یکی دیگه.
- گزینه دیگهای هم هست؟ - آره.
همون کاری رو بکنم که قبلاً میکردم.
اجارهنامههای شکار. زمین خوار (دلال زمین) بشم.
راستش رو بخوای، نمیدونم
دیگه حال و حوصله و انرژیش رو دارم یا نه.
قطعا اونقدری هم پسانداز ندارم.
دیگه خیلی پیر شدم که بخوام دور خودم بچرخم.
اونقدری جمع نکردی که بتونی بازنشسته بشی؟
زنم رو که میشناسی.
- تا اونجایی که من میدونم زنِ سابقته. - آره.
- هی، دیل. - چطورید رفقا.
میدونی، میتونم به چند نفر زنگ بزنم.
- خبرش رو پخش کنم. - خب، باور کن رفیق،
- خبرش پخش شده. - آره.
امروز چیکارهای؟
فقط دارم مقدمات تعمیر چاه بعدی توی زمین پسرت رو آماده میکنم.
همین.
مگر اینکه بهم بگی برم پی کارم.
هر جا تو بری، منم میام، تامی.
دمت گرم رفیق. ممنون.
چاکرتیم.
خب، اگه این خستگی رو از تنت در نمیاره...
هنوز یه ذره معرفت تو این دنیا باقی مونده.
آخه لعنتی، ما الان چند ساله با همیم؟ ۲۰ سال؟
تقریباً همونقدر. آره.
در ضمن، شرکت امتکس،
بدون اون یه سال هم دووم نمیاره.
حرفم رو یادت باشه.
شک نکن.
هی، نیت.
میخوام باهاش حرف بزنم، تامی. اون موقع احساساتی شده بود...
قرارداد خریدِ اجارههای کوپر نهایی شد؟
خب، به محض اینکه امضاش کنی،
یا فکر کنم الان دیگه کمی باید امضاش کنه.
بدهش به من. قرارداد رو بده به من.
مطمئن نیستم بتونم این کار رو بکنم.
نیت، کمی سر این مذاکره نکرد. من کردم.
اون اصلاً هیچ روحش هم از این معامله خبر نداره.
ما همین الانشم پول رو از طرف اون پرداخت کردیم، تامی.
تو اون توافقنامه رو تنظیم کردی، درسته؟
- چون تو ازم خواستی. - دقیقاً.
و منم اون رو گذاشتم جلوی یه بچه ۲۲ ساله،
بدون اینکه وکیلی همراهش باشه.
اون اصلاً هیچ راهنمای قانونیای نداشت.
حالا اگه این خودش مصداقِ بارزِ
«عدم صلاحیت» نیست، پس چیه؟
خب، اون باز هم با معرفی کردنِ دروغینِ خودش
به عنوان نماینده شرکت ما،
یه تیم حفاری رو راه انداخت.
این کار عواقب مدنی و کیفری خیلی شدیدی داره.
فقط امروز رو بهم وقت بده، نیت.
امروز رو بهم وقت بده، یا چک رو بهت میدم دستت ا قرارداد رو.
یعنی اگه تا الان اعتماد تو رو جلب نکردم...
خدا.
صبح بخیر.
داری سربه سرم میذاری دیگه؟
تو بودی که گفتی «کارِ دستی».
هی، بابا؟
میتونم قهوه بردارم؟
بفرما، اختیار داری.
چیزی هست که یادت رفته باشه بهم بگی؟
چیزی به ذهنم نمیرسه.
مثلاً در مورد یه بلوندِ یک و شصتسانتی
با یه باسنِ تپل و نرم؟
اووه، آره. شب رو اینجا موند.
باتری ماشینش تموم شده بود، کابل اتصال لازم داشتیم
و یه وانت که باهاش باتری به باتری کنیم.
منم هر دو رو داشتم.
خیلیخب.
دیگه چیکار کرد؟
اولاً که اصلاً به توی کصکش مربوط نیست.
دوماً هم...
دوماً هم باز به تو مربوط نیست.
داری با من شوخی میکنی؟
باتری ماشینش تموم شد، تامی.
فقط خوابیدیم. همین.
و من تونستم یه زنِ زیبا رو توی بغلم بگیرم،
اونم واسه اولین بار توی این ۵۰ سالِ کیری،
و بذار یه چیزی بهت بگم پسرم،
امروز، حالم از کلِ این چند دهه بهتره.
پس ممنون میشم
اگه کیر نزنی به این حالِ خوب برام.
آره خب، وقتی آدم پیش یه موردِ خوب لالا میکنه،
واقعاً اثرات شفابخشی داره.
واسه بدن خوبه، واسه روح خوبه،
- کلاً واسه همه چی خوبه. - آره.
خب، فکر کنم بالاخره یه چیزی پیدا کردیم که ۱۰۰ درصد با هم همعقیده باشیم، بابا.
تو چته؟ هنوز عادت نکردی
دخترها رو ببینی که با لباس زیر این طرف و اون طرف میپلکن؟
کمی زنگ زد.
میخواد من رو توی فورتورث ببینه.
فکر کنم نفر بعدی منم.
اون قرار نیست تو رو اخراج کنه.
میتونست این کار رو پشت تلفن هم بکنه.
پس چی؟ توی این ۱۱ سال،
مانتی حتی یک بار هم من رو به فورتورث صدا نکرد.
اوم، خب حدس من اینه که میخواد تو رو بکنه رئیس.
حداقل فعلاً.
نمیدونم چرا استارت نخورد.
ماشینش نوئه نوئه.
تقویتکننده آنتن موبایل توش داری؟
- اوهوم. - آره، احتمالاً همینه.
احتمالاً سیمکشیش رو جوری انجام ندادن که با باز شدن سوئیچ کار کنه،
واسه همین حتی وقتی ماشین خاموشه، اون کار میکنه و باتری رو میکشه.
- هی، دیل. - بله؟
هی، دست نگهدار، فعلاً تو زمین کوپر کاری نکن.
دست نگهدارم؟
آره. نه حفاری کن، نه سکو بساز. کلاً هیچ کاری نکن.
هیچ کاری نکنم. حله. چشم رئیس.
- ردیفه. - اوکی.
هی عزیزم، شاید بهتر باشه یه شلواری چیزی بپوشی.
داری نصف محله رو دیوونه میکنی،
و اون نصف دیگه رو هم
- میندازی تو یه دردسرِ تخمی و بزرگ. - کیر توشون.
اگه نمیخواد پسره زل بزنه بهش،
باید یه چیزی بهش بده که بهش زل بزنه.
ای خدای من. بذار یه چیزی بهت بگم رفیق.
هر کی این یکی رو تور کنه،
دهنش سرویسه تا بتونه نگهش داره.
امیدوارم هر چی هست،
اون آدم، پدر ۸۲ سالهی من نباشه.
آره، تو این زمینه موفق باشی.
- آره. خودت میدونی دیگه. - میبینمت رفیق.
خوبه، بیا این لامصب رو راه بندازیم.
میخوام بهت یاد بدم چطوری باهاش تیکآف بکشی.
چیه؟
فقط دارم از منظره لذت میبرم.
صبحانه میخوری؟
- نه. - مرسی عزیزم.
خواهش میکنم.
قراره زنِ دوستت رو واسه میانوعده ببینم.
کدوم دوست؟
آها، همون مرد نفتیه که کلاه گاوبازی سرش میذاره.
- تامی؟ - آره.
هوم. جالبه.
اونقدرها هم جالب نیست.
دخترش الان داره میره دانشگاه تیسییو ،
و اینجا هیچ دوستی نداره.
اما...
No comments yet. Be the first to leave one.