لومړۍ 194 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
وقتی یکی از بچههای محل رو از دست میدیم،
همهمون دردش رو حس میکنیم.
چیزی که میخوام بدونم اینه
با دَنی یه کم حرف زدم.
دمت گرم، واقعاً.
ولی قضیه یه کم پیچیدهست.
فکر میکنه من دستور دادم
و تو پَت مورفی رو کشتی.
اگه میخوای زنده بمونه،
از هلز کیچن دور نگهش دار.
یعنی میخوای نفوذِ فدرال خرج کنم
بچتو بفرستم یه خونهی امن
که ظاهرش شبیهِ کلینیکه؟
با کاهیل حرف زدم... معلوم شد
اون دیگه اسلحه رو نمیخواد.
ببخش، برندن... گم شد.
ولی خودش منو لازم داره.
هدفِ من... سرهنگ جرالد مارکهامه.
همون که پدر و مادرت رو کشت.
این کار خیلی خطرناکه.
کارای خودت مگه بیخطره؟
قبلِ اینکه اون دیسکو رو آتیش بزنیم، شش کیلو ازش برداشتم.
اگه ما نفروشیم، یکی دیگه میفروشه...
اونوقت قویتر میشن و بیشتر میشن خطری برای ما.
به نظرم ریسکش میارزه.
ما مواد نمیفروشیم.
باورم نمیشه برگشتیم به
این خردهپولبازیها.
آقای سوئینیِ تو همین الان صد هزار دلار کمک کرد!
فکر میکنی سوئینی کوکائینِ ما رو فروخته؟
آره، صددرصد.
ایمون سوئینی... با شش کیلو کوکائین.
-چند؟ -برای پنجتای اول دونهای ۴۰ میدم،
بعدش دونهای ۳۵ برای بقیه.
یعنی خودِ ایمون سوئینی به لئون فروخته؟
-آره. -خب قدم بعدی چیه؟
اون حرومزاده ایمون سوئینی رو میکشیم.
باورم نمیشه تو صورتم دروغ گفت.
مشکل اینه که سوئینی رو گذاشتی رو سر.
همهمون گذاشتیم.
به سلامتیِ ایمون سوئینی... که همیشه
هوای بدبختبیچارهها رو داشت. ولی الان فهمیدیم
اصلاً لیاقتِ اون بالا رو نداره.
اون وفاداریِ تو رو داره، نه؟
به خاطرش میمیری... خودم میشناسمت.
فکر میکنی اونم برای تو همین کارو میکنه؟
انگار ایتالیاییها از اینکه کوکائین فروختی
خیلی خوششون نیومده.
یه آبجو میخوری؟
منو که میشناسی، پاول.
اگه فکر نمیکردم به نفعته،
اصلاً این قرار رو نمیذاشتم.
این یارو جنگ راه میندازه؟
دار و دسته ایرلندیش رو
میفرستم تو یه جعبه برگردن کشورشون.
آره، اون دوتا آدمکشی هم که فرستادی دنبالم...
الان تو جعبهان، جان.
خوشحال میشم همین معامله رو با تو هم بکنم.
آرومتر، هر دوتاتون.
اومدیم حرف بزنیم.
تو به ایمون دست زدی؟
معلومه که نه. من هیچی از این چرندیات نمیدونم.
از آدمای اسکافا آدمکش آورده بود.
آنژلو برونو همهچیزو میدونه. از خودش بپرس.
کی اهمیت میده اون آنژلو برونوِ پَکر چی میگه؟
اون یارو دروغگویِ قهاره.
آنژلو یه رئیسه.
من به رئیسها اعتماد دارم. تو چی، پاول؟
واسه همینه از مواد بدم میاد، هان؟
آخرش میرسه به این کثافتکاریها.
فکر میکنی آنژلو برونو دروغگوئه؟
بهش زنگ میزنم میگم تو اینو گفتی.
اگه حرفِ ایمون درست دراومد...
اونوقت من و تو مشکل داریم.
فهمیدی؟
یا...
همینجا، همین الان، تکلیف این قضیه رو روشن میکنیم.
همینجا... همین الان.
چون اون بیرون یه تیمِ فدرال افتاده دنبالِ من
که بندازنم زندان!
و اونا دنبالِ تو و تو نیستن.
پس نمیخوام جنازه رو جنازه بیاد بالا
و تهش برسه به من!
برای همینم نمیخوام هیچکدومتون
مواد پخش کنید!
میره تو سرتون یا نه؟!
آره، فکر کردی الان داری با جان حرف میزنی، آره؟
چون من اصلاً مواد نمیفروشم.
به جهنم، سوئینی... منم نمیفروشم.
میخوام این دوتا با هم صلح کنن.
هر چی بینتون هست، دفنش کنید.
به ایمون سوئینی دست نمیزنید.
به هیچکدوم از آدمای منم دست نمیزنید.
فهمیدی، جان؟
نه ایمون، نه آدمای دور و برش.
نمیشنوم، جان.
دست بهش نمیزنیم.
خوبه.
حالا دست بدین.
این ویسکی رو سالِ ۲۲ گذاشتن تو بشکه.
قبل از رکودِ بزرگ.
تقریباً همسنِ خودمه.
کلاً فقط چهل کارتن ازش فروخته شده.
یا عیسی...
چه لگدی میزنه.
این یعنی بهشتِ مایع.
اگه بخوام صادق باشم، من همین حس رو با شربتِ سرفه هم داشتم.
با شربتِ سرفه هم همین حس رو داشتم.
شاید باید بهش عادت کنی.
خب... پس جلسه خوب پیش رفت.
گاتی ادب شد.
دیگه مواد نه...
ولی...
پاولِ گنده میگه باید بیخیالِ این شم
که اون عوضی دو تا آدمکش فرستاد دنبالم!
پس میریم سراغِ گاتی؟
نه. یه راهِ بهتر دارم که تلافیِ اون حرومزاده رو دربیارم.
اون حق نداره مواد بفروشه، درسته؟
پس... ما میفروشیم.
باشه... کاستلانو با این اوکیه؟
لازم نیست بفهمه.
ببین جیمی، راست میگفتی.
عقلانیه ما واردِ مواد بشیم.
اگه ما نریم توش، یکی دیگه میره...
اونا پولدارتر و قویتر میشن، ما هم فقط نگاه میکنیم.
من که موافقم.
ولی اون کوکائین رو از کلمبیاییها دزدیدم
چون همون موقع اونجا بودم.
یعنی که... نمیتونیم برگردیم سمتِ اونا.
یه نفر رو بهت معرفی میکنم: لئون.
همون که تو هارلم برامون پولقرض میده.
اون میتونه بار رو جور کنه.
-پولش چی؟ -پولش با من.
ولی این کار رو خودت تنهایی جلو ببر، باشه؟
من باید با کاستلانو رو روال بمونم.
حتماً.
و باید حواست جمع باشه، جیمی.
این کوکائین...
کسبوکارِ کثیفیه.
به هیچکس نمیشه اعتماد کرد.
Slàinte.
Slàinte.
بیرون مثلِ جهنم داغه،
کولرِ اینجا هم که آشغاله.
پولِ مالیات همینه دیگه.
از دَنی خبری داری؟
آره، شنیدم بد نیست.
فقط دو بار تنبیه شده.
یکی از مربیا رو زده،
اون یکی رو هم تهدید کرده گلوی زنه رو میبُره.
-فهمیدم. -ولی بذار دربارهی خودت حرف بزنیم!
من چی؟
میدونی، وقتی دعوتت کردم بیای این تیم...
بالادستیهام فکر کردن دیوونه شدم.
میگفتن «فساده».
گفتم «مگه تو میدتاون نورث کی سالمه؟»
گفتم «برای گرفتنِ خلافکار، گاهی باید از خلافکار استفاده کنی.»
ولی تو... بینِ خلافکارای بهدردبخور...
تو خیلی بهدردنخور بودی!
یعنی اخراجم میکنی؟
نه. یعنی از این به بعد میکروفن میبندی.
چی؟ جدی میگی؟
میخوای منو بکُشن؟
سوئینی رو ضبط کن که یه چیزی بگه
-که بتونیم به خاطرش بگیریمش. -گمشو! انجام نمیدم.
اونوقت دَنی اون کمکی رو که لازم داره نمیگیره.
ولش میکنم بیاد بیرون...
و برمیگرده همون جایی که بود.
واقعاً این کارو میکنی؟
بالاخره کدوم؟
قبوله؟
آره... باشه.
کلی خالکوبی داری.
آره.
سریع، بیصدا، مرگبار.
شعارِ فورس ریکان، درسته؟
آره.
افسانهایه
شرط میبندم تو جنگ حسابی تو لجن بودی.
میدونی، اونور
دشمنا یه مشت آدمِ غریبه بودن که اصلاً نمیشناختم.
ولی خیانت به رفیقا یه چیزِ دیگهست.
الانم داری برای کشورت کار میکنی، مثل همون موقع.
آره... فقط بازی با کلماته.
سوئینی آدمِ باهوشیه. حرفِ اضافه نمیزنه.
کارِ توئه وادارش کنی حرف بزنه.
این یارو آدمِ خیابونیه...
نه یه تازهکارِ خنگ.
پلیس رو تو یه زمینِ چهل جریبی هم بو میکشه.
مطمئنترین آدمش کیه؟
بینِ ادی برین
و دوکی سالیوانه... احتمالاً برین.
بهش بگو ادی برین یکی از خبرچینهای محرمانهی ماست
No comments yet. Be the first to leave one.