لومړۍ 200 کرښې.
جانکندن کارگران
من، بهترین کارگر چاه شماره ۹،
رسماً قسم میخورم ...که تا پایان سال
۲۸,۰۰۰ تن بیشتر از سهمیه کاری استخراج کرده باشم!
من، بهترین کارگر چاه شماره ۹،
رسماً قسم میخورم ...که تا پایان سال
۲۸,۰۰۰ تن بیشتر از سهمیه کاری استخراج کرده باشم!
۵ تصویر از کار در قرن بیستویکم
روزانه نه میتونی هشت ساعت چیزی بخوری، نه هشت ساعت چیزی بنوشی
نه هشت ساعت عشقبازی کنی؛ تنها کاری که میتونی هشت ساعت انجام بدی کاره
واسه همینه که انسان خودش و بقیه رو اینقدر بدبخت و ناراحت میکنه. ویلیام فاکنر
قهرمانان
فرق بین زغالسنگ و سنگ چیه؟
این تکه رو میبینی؟
الان امتحانش میکنم.
دیدین؟ این سگه.
این کلوخه زنگزده زغالسنگه، میبینی؟
زغالسنگ.
بعدش از این تکهها هم داری،
قهوهای تیرهان و شبیه زغالسنگن، تکههای کوچیکی مثل این.
من هر بیل رو برای زغالسنگ چک میکنم و هر تکهش رو نگه میدارم،
مهم نیست چقدر کوچیک باشه.
اینجا حتماً زغالسنگ هست.
اگه این چاله رو عمیقتر بکنی،
اون عقب حتماً زغال هست، زغال خوب،
تکههای خیلی بزرگ.
الان همهچی یخ زده واسه همین زیاد خوب نیست.
این موقع از سال میتونم روزی یک گونی پر کنم.
اما تابستونها ۲ تا ۳ گونی درمیارم.
خدایی، ۲ تا ۳ گونی.
الکسی استاخانوف
الکسی استاخانوف معدنچی زغالسنگ شوروی بود که در سال ۱۹۳۵ به یکی از مشهورترین نمادهای «کارگر نمونه» در دوران استالین تبدیل شد.
۳۱ اوت ۱۹۳۵
یک شب تاریخی
دونباس، اتحاد جماهیر شوروی
۱۰۲ تن زغالسنگ در یک شیفت.
زنده باد جنبش استاخانوفی!
جنبش استاخانوفی: کارزار دولتی شوروی از دهه ۱۹۳۰ برای تشویق کارگران به شکستن رکوردهای تولید، به نام الکسی استاخانوف، معدنچی مشهور دونباس.
این سرزمین و این روزگار با کار بزرگ شده،
...سراسر این دیار پهناور و آزاد.
ملت قهرمانان استاخانوف پیش میرود،
و معدنچیان نبرد زغالسنگ را پیش میبرند،
ملت قهرمانان استاخانوف پیش میرود،
و معدنچیان نبرد زغالسنگ را پیش میبرند.
...چه در روزگار صلح و چه در جنگ،
معدنچیان همواره عاشق میهنشان هستند.
ملت قهرمانان استاخانوف پیش میرود،
آماده برای نبرد با دشمن.
نمیتونی ما رو با استاخانوف مقایسه کنی،
اون یه چیز کاملاً متفاوت بود.
ما از روی شوق و ذوق کار نمیکنیم.
کسی ما رو مجبور نمیکنه: بیشتر بکنید، سریعتر بکنید.
اون زمان همهچی فقط یه نمایش بود.
آره، فقط یه نمایش بود، هیچی جز یه نمایش بزرگ نبود.
نه، استاخانوفیسم شو نبود،
یه جنبش بود برای رونق دادن به صنعت زغالسنگ.
نه ولودیا، ما نیازی به شوق و ذوق نداریم.
آره، ولی انگیزه ما از یه چیز دیگهست.
شوق ما از اراده برای زنده موندن میاد.
ما کار میکنیم تا زنده بمونیم.
اگه کار نکنی، از سرما میمیری.
تموم شد و رفت.
پتروویچ وقتی وارد معدن میشه میگه:
«سلام معدن.»
یه جور دعا کردن جایگزینه.
میای تو و میگی: «سلام معدن»،
میری جلوتر و میگی: «سلام جایگاه» و همینطور الی آخر.
یا: «بلرز ای معدن،
زغالکنِ مست داره میاد!»
امروز گاو رو سر بریدیم. دوباره گوشت داریم.
این پدرسوخته دیوونهام کرده.
بیا اینجا، ویتیا.
کلنگ؟ - لازمش نداری.
خب رفیق، بریم که رفتیم!
ما قبلاً تو معدنهای دولتی کار میکردیم،
ولی الان همهشون بسته شدن.
باید شغل جدید پیدا میکردیم، ولی هیچی نبود.
چطور اینجا رو پیدا کردیم؟
خیلی سال پیش تو این معدن کار میکردن.
چالهها از قبل اینجا بودن.
رفتیم تو، دیدیم هنوز اونجا زغالسنگ هست،
اینطوری شد که شروع کردیم به کندن اینجا.
به همین سادگی.
نه فقط بعضی وقتا، ما تمام مدت میترسیم.
فقط کافیه ۱۰ سانت ریزش کنه و کارمون تمومه.
هیچ راهی برای درآوردنمون از اینجا وجود نداره.
هنوز اون تو چیزی هست؟ - آره.
پدربزرگامون به این جور رگهها میگفتن «تلهموش».
یواشتر بابا، یه کم آرومتر. - سکته نکنی حالا!
فقط ادامه بده، زودی تموم میشه.
دخترم بهم گفت مدرسهشون همهش نمور و مرطوبه.
از بالا آب نشت میکنه.
همه سر کلاس کاپشنهاشونو درنمیارن.
لعنت بهش، فقط شال و دستکشهاشونو درمیارن.
احمقهای عوضی.
دامپلینگها خوبن، فقط یکم سرد شدن.
آه، تو روغن سرخ شدن واسه همین زودتر سرد میشن.
باید زودتر استراحت میکردیم.
باید سریعتر کار میکردیم.
بزت بهتره؟
آره، بهتره. دکتر براش ویتامین نوشت.
تانیا با سرنگ بهش غذا میده. سالمه و دوباره داره غذا میخوره.
یکی از مال من مرد.
چی، بزغاله؟ - آره.
چی شد؟ - نمیدونم. غذا نمیخورد.
بوریسلاوا هی بهش غذا داد، آخرش افتاد و مرد.
ما داریم درست انجامش میدیم. زنم میگه: «من مثل قبل بهشون غذا نمیدم.
طبق کتاب پیش میرم، حتی اگه لاغر مردنی باشن.
بذار لاغر مردنی باشن.
بزرگتر که شدن بهشون غذا میدم.»
کی میدونه، شاید راه درستش همینه.
گیر نکنی.
ایست! یواشتر.
صبر کن تا برسه روی پاهاش.
بیا، اینم از این!
زندگی مشترکمون تا الان چطور بوده؟
خوب بوده، نه؟ - آره، خیلی خوب.
خودِ زندگی پر از خوشبختیه.
مخصوصاً وقتی جوون بودیم، فوقالعاده بود.
تو تعطیلات با ماشین میرفتیم همهجا، همه طرف.
آره، ماشین داشتیم و میتونستیم بریم لب دریا.
همیشه یه جایی میرفتیم. اون موقع همهچی داشتیم.
حتی الان هم با پسرا میریم گردش و پیکنیک.
هر عید و تعطیلاتی رو جشن میگیریم.
جشنامون هم معمولاً مهمونیهای شاد و پر سر و صداییه.
اما - ما ۲۱ ساله با هم زندگی میکنیم...
و هیچوقت سالگرد ازدواجمونو جشن نگرفتیم.
در واقع هیچوقت درستوحسابی عروسیمونم جشن نگرفتیم.
من مرخصی که میگرفتم میاومدم اینجا،
تو دانشگاه پرم تو اورال درس میخوندم.
سال سوم بودم و قرار بود بعدش
همونجا بمونم برای کار.
ازم پرسید: «واقعاً میخوای اونجا بمونی؟»
داشتیم سال نو رو با دوستا جشن میگرفتیم.
دوم ژانویه، صبح که از خواب بیدار شد بهم گفت:
«میدونی چیه، ما باید ازدواج کنیم.
اونوقت میدونم که برمیگردی.»
مخشش رو زدم.
سلام.
اینجا کی رو داریم؟ - این کنوپوچکای کوچولوی ماست.
چرا بغلش کردی؟ تازه بهش غذا دادی؟
چقدر کوچولوئه، کنوپوچکای ما!
بگو: «چطوری؟»
الان حالش خوبه؟ اوکیه؟
آره، الان کاملاً خوب شده.
چیزی برای خوردن هست؟
آره، پلمنی درست کردم. برات حموم آماده کنم؟
آره، آب گرم رو باز کن.
خستهای؟
داغونم.
میخوای دراز بکشی؟
فقط میخوام بخوابم.
تو که تمام روز رو طاقباز دراز کشیده بودی!
گشنمه.
شامت الان حاضر میشه.
فعلاً تو برو حموم رو برام آماده کن.
یه ثانیه وایسا.
البته که معدن ما از نظر قانون غیرقانونیه.
ولی ما جور دیگه به قضیه نگاه میکنیم.
دولت نه کار بهمون میده نه حقوق.
ولی ما باید یه جوری زنده بمونیم.
آره، و خرج زن و بچهمونو بدیم.
من پولدار نمیشم، سودی هم نمیکنم.
دارم این کار رو میکنم تا فقط زنده بمونم، نه کم نه زیاد.
حداقل میتونی هشت ماه آینده رو کار کنی.
نمیخوام غر بزنم، ولی فک کنم مریضم.
در هر صورت من فردا خونه میمونم.
این کار رو دوست داری؟
به نظرم عالیه.
برای اینکه گرم بشیم یه کمی نوشیدنی آوردم.
...وگرنه
معلومه که ترجیح میدادیم یه شغل خوب داشتیم،
شغلی که توش همیشه اینقدر کثیف نمیشدیم،
جایی که میتونستیم لباس تمیز بپوشیم.
ولی ما همچین چیزی نداریم.
باید میرفتیم دانشگاه.
اونوقت چه فایدهای برامون داشت؟
دانش قدرته. - ولی چه فایدهای داشت؟
هیچ فایدهای. درست رو تمام میکنی...
و بعدش هیچ شرکتی استخدامت نمیکنه.
همهچی داره تعطیل میشه، همهچی داره از هم میپاشه.
اوضاع همینه که هست.
وقتی دختر بچهای بودم، میخواستم بشم
رقاص، عاشق رقصیدن بودم، مگه نه؟
عاشق رقصیدن بودم.
حالا تو معدن دارم با گونیهای زغالسنگ میرقصم.
خیلی معرکه به نظر میاد!
روزی ۱.۵ تا ۲ تن جابهجا میکنی و رقصت کاملاً درمیاد!
امشب میخوای چیکار کنی؟
بیصبرانه منتظرم حموم کنم. - میخوای بیای خونه ما؟
هنوز نمیدونم، خستهام.
میتونیم با هم تلویزیون ببینیم.
برام خیلی راهه، فردا باید صبح زود بیدار شم.
تو برنامه «کلام زندگی» همیشه میگن:
«وقتی تو معدن کار میکنی مرتکب گناه میشی.
خونه بمون و دعا کن و خدا روزیت رو میرسونه.»
...آره ارواح عمهت، خدا میرسونه!
مثلاً یه قرص نون از آسمون میفته یا چی؟
الکسی استاخانوف
حالا داره میسوزه.
No comments yet. Be the first to leave one.