لومړۍ 200 کرښې.
مترجمین = Negarrin, Marry_Fall, Kiana, Cma
ممنونم، خسته نباشید
دارم فکر میکنم مامانم هم مثل توعه ؟
کل وقتی که من و تو با هم بودیم
همش این سوال رو از خودم می پرسیدم
...یعنی مامان من هم به اندازه ای که تو پسرت، یول، رو دوست داری"
"من رو دوست داشته؟
منو به فکر انداخته
وقتی با اینکه بالای 40 سالمه این حرفا رو میزنم
احمق و دیوونه به نظر میام ؟
نه اصلا
میتونی بهم بگی دیوونه
من فقط کنجکاو شدم
دارم فکر می کنم وقتی به من نگاه میکنه چی تو سرش میگذره؟
اگه انقد کنجکاوی ازش بپرس خب
امکان نداره
بعد از اینکه بابام فوت کرد
سرم پر بود از یه عالمه سوال
"بابا از من بدش می اومد؟"
"همیشه بهم میگفت بیشتر از همه دوسم داره"
"همه ی اون حرف ها دروغ بود؟"
...چرا دختر عزیزش رو ترک کرد و"
"با ماشینش مستقیم رفت سمت دریا؟
بعدش به یه نتیجه ای رسیدم
با اینکه من رو دوست داشت
حتما زندگیش به شکل وحشتناکی سخت بوده که
همچین کاری کرده
بعدش دوباره ازش دلخور شدم
باید بهم میگفت که مشکلات داره
اون موقع حداقل بغلش میکردم
"بابا، تو منو داری. احساس تنهایی نکن" این حرف رو بهش میگفتم
تمام تلاشم رو میکردم که لبخند بزنه
ولی بعد از یه مدتی
از اینکه ازش نپرسیدم حالش چطوره
خودم رو سرزنش میکردم
هر وقت که مست می شد و با عموم دعوا میکرد
...باید میرفتم داخل و
ازش می پرسیدم که مشکل چیه و چرا انقد عصبانیه
باید ازش میپرسیدم که به خاطر چی
انقدر داره سختی می کشه
از اینکه هیچ وقت نپرسیدم، پشیمونم
تو باید از مامانت بپرسی
ازش بپرس چرا با اینکه پسرش هستی
بهت بی توجهی می کرد
اگه نپرسی، مثل من پشیمون میشی
چه پشیمونی بابا، ولش کن
منم مثل بقیه زندگی میکنم
وقتی بمیره، براش خاکسپاری میگیرم
اون زن هیچ وقت حرف نمی زنه
هیچ وقت حتی وقتی منو تو بازار میبینه
بهم سلام هم نمی کنه
فکر میکنی اگه اون سوالو ازش بپرسم بهم جواب میده ؟
احتمالا این کارو میکنه
"این مرتیکه چی داره میگه؟"
توی ذهنش همچین چیزی میگه و زل میزنه به من
امکان نداره ازش بپرسم
راستی، تو تا حالا به من فکر کردی ؟
از یه موضوع میپری به یه موضوع دیگه
تو چت شده؟- به من فکر کردی؟-
بعضی وقت ها
همیشه نه ؟- فقط بعضی وقت ها-
نمیشه یه بار هم که شده دروغ بگی و بگی همیشه بهم فکر می کنی ؟
باورم نمیشه- من نمی تونم دروغ بگم-
حداقل تلاشتو بکن
من همیشه بهت فکر کردم. تو همیشه توی ذهنم بودی
خدایا
چرا همش به من فکر میکردی ؟
دست خودم نبود
اینجا محله ی خوبیه، ساکته
...ولی
احساس عجیبی به آدم دست میده
توی متل یا خونه ی متروکه نیستیم
توی اتاق قدیمی من هم نیستیم
توی گیم نت یا بیرون توی خیابون نیستیم
تو توی آشپزخونه ای و من توی پذیرایی
...این
این حس عجیبی داره
چرا ؟
...آخه، منظورم اینه که
کاملا شبیه زوج های عادی شدیم
مثل اونایی که با هم زندگی میکنن یا با هم قرار میذارن
شبیه یه زوج واقعی شدیم که خونه دارن
تو باید ازدواج کنی
به گمونم میخوای سر و سامون بگیری
ازدواج کنم خوب میشه
عزیزم، میشه یه لیوان آب به من بدی ؟
من میخوام نزدیک یول باشم
یکی از دوست هام داره شرکت طراحی داخلی راه اندازی میکنه
و از من خواسته بهشون ملحق بشم
برای همین دیگه کار دارم
پس دلیلی برای برگشتن به ججو نداری؟
نه
پس باید بمونی
یه مادر باید کنار بچه اش باشه
ولی کی این تصمیم رو گرفتی ؟
امروز صبح وقتی داشتم طلوع آفتاب رو نگاه می کردم
من اون موقع دوباره عاشقت شدم
ولی تو سرگرم تصمیم گرفتن برای موندن بودی
خونه ی متروکه رو میخوای چیکار کنی؟ پول یه سال رو از پیش دادی
نمی دونم
بده اش به من
باشه، عالی میشه
اتاقت کجاست ؟
ترجیح میدم نرم اونجا- چرا؟-
از اون اتاق فقط خاطره ی بد دارم
آهان
شوهر سابقت
اتاق یول اونجاست
دارم فکر می کنم که اونجا بخوابم
یا میتونم روی کاناپه بخوابم
میتونم به اتاقش یه نگاه بندازم ؟
میتونم به اتاق تو هم یه نگاه بندازم؟
سون آ، چطوره من تختت رو بیارم بیرون توی پذیرایی ؟
درست انجامش بده
وقتی من کارم درسته نگو درست انجامش بدم
آدمو دلسرد میکنی
باشه، نمی گم
داری عالی انجامش میدی
واقعا که
بیا اینجا- نه، نکن-
دوسش دارین، خانوم؟
بله، خوبه
اوپا، برات پیراشکی که دوست داری درست کردم
اینو بخور و یکم بخواب
به خاطر من یه لحظه هم نخوابیدی
میتونی فردا با کشتی از موکپو بری به ججو
پس یکم بخواب
باشه، خوبه
خوشمزه اس
داغ نیست؟
گرسنه بودم، خوشمزه و ترده
حوله رو بذار سر جاش- باشه-
...هر وقت به یه دوست قدیمی احتیاج داشتی
بهم زنگ بزن
اگه مثل امروز به کمک احتیاج داشتی هم زنگ بزن
اگه هر وقت دلت خواست بیای ججو ماهی بخری
...یا هر وقت خواستی سفر بری- ...هر وقت احساس تنهایی کردم-
بهت زنگ میزنم
حتما؟
حتما
مثل امروز سر خودت رو گرم نگه دار
باعث میشه خوابت بگیره
هر وقت ذهنت پر از فکر بود، فقط خودت رو مشغول نگه دار
من هر روز خودمو مشغول میکنم
وگرنه، زیادی فکر میکنم
زیادی فکر کردن برای همه بده
اگه این خونه زیادی برات بزرگ بود
به یه جای کوچیک تر جابجا شو
وقتی حتی توی روز به این روشنی همه چیز تاریک میشه
"فقط یه توهمه"
با صدای بلند این رو به خودم میگم
و اگه فایده نداشت
بهت زنگ میزنم
اون وقت منم فحش بارونت میکنم
"میگم " به خودت بیا بچه لوس
...من
هر از گاهی بهت زنگ میزنم
قول های الکی نده و بگیر بخواب
دیدی؟ اینجوری خیلی بهتره
دونگ سوک
سون آ، من دارم میرم که به کشتی شب برسم. نمیخواستم بیدارت کنم
ماشینت رو از ججو برات پس میفرستم
اگه به یه دوست قدیمی احتیاج داشتی بهم زنگ بزن
...عوضی
اگه توی کاری به کمک احتیاج داشتی هم بهم زنگ بزن
اگه احساس تنهایی کردی هم بهم زنگ بزن
و اگه افسردگیت اذیتت کرد و همه چیزو برات تاریک کرد بهم زنگ بزن
همه ی تلاشت رو بکن تا زندگی کنی
سون آ
به لطف تو، الان دیگه به "دفعه ی بعد" اعتقاد دارم
امیدوارم
دفعه ی بعدی دوباره همدیگرو ببینیم
تا اون موقع، زندگی خوبی داشته باشی
یول، نمیخوای معذرت خواهی مامان رو قبول کنی ؟
قبول میکنی ؟
پس چرا انقدر ناراحتی ؟
حتی به من لبخند هم نمی زنی
همینجوری
یول
می دونی که من مریضم؟- بله-
برای همین نمی تونی با من بازی کنی
برای همین باید با بابا زندگی کنم
ولی توی تعطیلات با من زندگی می کنی
مگه نه؟- بله-
یول، این روز ها هم وقتی شبا میخوابی از تاریکی میترسی؟
آره، خیلی
اون موقع چیکار میکنی ؟
چراغ رو روشن میذارم و اسبم رو بغل می کنم
اینجوری بهتر میشه؟- آره-
خداروشکر
ولی میدونی، یول
من احساس می کنم حتی روز ها هم توی تاریکی ام
حتی وقتی اطرافم مثل الان
پر از نور های روشنه
اگه من مریض بشم
همه چی تاریک میشه
حتی اگه چراغ ها رو روشن کنی ؟
ولی حتی اون موقع هم، وقتی با توام
اصلا نمی ترسم
برای من
No comments yet. Be the first to leave one.