لومړۍ 200 کرښې.
-پشت این کوهها، لبنان است!
نگاه کن، مرزهای سوریه و لبنان!
-آن طرف، سوریه است!
-آنجا، مرز بین اردن و فلسطین است.
نگاه کن، لینا، دریاچه طبریه!
-میخواهم به آنجا بروم.
-در تمام دوران کودکیام، مادرم مرا برای شنا میبرد
به این دریاچه، انگار میخواست مرا در تاریخ خودش غرق کند.
من دور از این سرزمین، و دور از این دریاچه به دنیا آمدم.
خیلی وقت است که دیگر در آنجا شنا نکردهام.
-نمیدانم کجا گذاشته شده.
سالهاست که اینها را بیرون نیاوردهام، لینا!
-تو هرگز این عکسها را به من نشان ندادی.
این تویی؟ -اولین عکس.
فکر کنم سیزده سالم بود. این عکس مرا دیوانه کرد.
-چرا؟
-نمیدانم. نگاه کن، نگاهم خیلی غمگین است.
این نعمت است.
مادرم. میبینی؟
میبینی چقدر زیباست؟
او همیشه اینطوری، موهایش را مدل کارِ کوتاه میزد،
خیلی خوشتیپ
اینجا، امعلی است.
مادربزرگم.
من شبیه او هستم، میبینی؟
بیا. اینطور فکر نمیکنی؟
لینا!
اولین باری که تو را به دیر حنا آوردم!
میبینی؟
اینجا، تو در کودکی هستی، همراه با جدهات امعلی.
اینجا من هستم. و اینجا مادرم است.
-و من، در نتیجه شبیه کی هستم؟
-به هیچکس.
-این اولین عکس من در آنجاست؟
-بله، روی بالکن.
-و دفترچهها؟ نشانم بده.
-دفترچهها
اینها شعر هستند.
وقتی کوچک بودم شعر مینوشتم.
بین ۱۴ تا ۱۹ سالگی، من یک شاعر بودم.
-میتوانی یکی را برایم بخوانی؟
-این یک شعر واقعی است.
گله را تا مرتع هدایت کن
به سوی دشتهای سبز برو
سپیدهدم چشمانت را میآراید
با طیفهایی از نور رقصان
گیسوانت موج میزند
با آهنگ نسیم
ای گندمگون
ای ترانه جنگلها
رویاهای چراگاهها
ای گندمگون
ای ترانه جنگلها
ای ترانه جنگلها
ای ترانه جنگلها
اینها کلمات هستند، این کلام است
این ادبیات، این زبان،
چقدر دلم میخواست و دوست داشتم که تو آن را میشناختی.
-من بلدم حرف بزنم. فقط خواندن بلد نیستم.
-هیچوقت دیر نیست.
-آن را بلدم، اما نمیتوانم بنویسم.
-این واقعاً یک ثروت است.
دانستن یک زبان و قدردانی از آن تا این حد،
فقط یک ثروت است.
لینا!
لینا،
نگاه کن به من!
به من بگو ایست.
لینا، به من بگو: «بسه مامان!»
جوابم را بده.
-بسه مامان!
-من در پاریس به دنیا آمدم.
مادرم زبانش را نیمبند به من منتقل کرد.
او تکهای از زبان را به من منتقل کرد.
وقتی کوچک بودم، تمام تابستانها را میرفتیم
در روستای فلسطینیاش، دیر حنا.
او بیش از سی سال پیش این روستا را ترک کرد
تا به رؤیای خود برای بازیگر شدن برسد.
او هرگز با من درباره رفتنش صحبت نکرد.
هر بار که از او درباره گذشتهاش میپرسم، به من تکرار میکند:
«دردهای گذشته را باز نکن.»
این همان چیزی است که مادربزرگش، امعلی،
و مادرش، نعمت، به او میگفتند،
وقتی او از آنها درباره گذشتهشان میپرسید.
من اولین نفر از خانوادهام هستم که دور از این روستا به دنیا آمدم.
-صدایتان را بلند کنید، ای ساکنان دیر حنا!
خدا محافظ ماست!
-صدایتان را بلند کنید، ای ساکنان دیر حنا!
خدا محافظ ماست!
همه جلوی من بایستید!
-بگذار جدهات امعلی قلقلکت بدهد.
دستت را به او بده.
برو با او بازی کن.
-بیا با من بازی کن!
بیا پیش مادربزرگ نعمت! -برو با او بازی کن.
-بیا پیش مادربزرگ نعمت.
بیا، به تو آدامس میدهم.
-پیرزن، پریِ پیر،
دیگ روغن را به من بده،
تا املت را سرخ کنم.
یک.
دو.
سه.
چهار.
پنج.
جوجه را میخواهی یا مرغ را؟ -مرغ را!
و آدامسم؟
-یالا، نوبت توست.
-تصاویر دیروز مدام بر روی تصاویر امروز قرار میگیرند.
با فیلمبرداری از من،
پدرم مرا در تاریخ زنان خانوادهام ثبت میکند.
پشت این تصاویر دوران کودکی
واقعیت مکانی پنهان شده است،
که هر لحظه در خطر ناپدید شدن است.
این تصاویر گنجینه حافظه من هستند،
که نمیخواهم بگذارم از دست بروند.
میدانم که آنها هم در خطر هستند،
که به فراموشی سپرده شوند.
امعلی را اینجا میگذاریم.
-امعلی در مرکز؟
-بله.
نعمت اینجا.
-نعمت.
-هیام، این طرف
و اینجا، سال ۱۹۴۸ است.
تبعید.
-پدربزرگ و مادربزرگم.
این عکس به دیوار خانهمان آویزان بود.
-و اینجا، آنها با بچهها هستند. میتوانیم آنها را این طرف بگذاریم.
-این عکس قشنگی است!
این قبل از زمانی است که مجبور شدند طبریه را ترک کنند.
-میتوانی بچسبانی. -میچسبانم.
و تو، چرا نمیچسبانی؟ انگشتانم درد میکند.
-بفرما.
و اینجا، ما چهار نفر هستیم.
چهار نسل.
من متنی درباره تاریخ زنان خانوادهام نوشتهام.
این داستانی است ساخته شده از مکانهای ناپدید شده
و خاطرات پراکنده.
این داستان جدهام است،
مادربزرگم، مادرم و خاله/عمهاش.
زنانی که یاد گرفتند همه چیز را رها کنند
و همه چیز را از نو شروع کنند.
-«امعلی، جده من»، یعنی جده تو،
«اولین نفر از این نسل است.
«کسی که در خاطراتم حضور دارد،
«و کسی که همه چیز با او شروع شد.
«چیز زیادی از او نمیدانم.
«میدانم که در ۱۵ سالگی با حسنی طبری ازدواج کرد،
«که نام زادگاهش، طبریه را بر خود دارد،
«"طَبَریه" در عربی، مرکز الجلیل.
«عیسی بر روی دریاچه طبریه راه رفت.
«وقتی کوچک بودم،
«متقاعد شده بودم که از نسل عیسی هستم
و خانوادهام مقدس است.»
راست است؟ وقتی کوچک بودی اینطور فکر میکردی؟
-بله.
-«نمیتوانم امعلی را به شکل یک دختر جوان تصور کنم.
«برای من، او فقط از سال ۱۹۴۸ شروع به وجود داشتن میکند،
«زمانی که جنگ درگرفت، و او، حسنی، شوهرش،
«و فرزندانشان از طبریه اخراج شدند
و با تمام سرعت به درون تاریخ پرتاب شدند.»
«آنها را میبینم که از روستایی به روستای دیگر سرگردانند،
«در جستجوی پناهگاه.
«با رسیدن به مرز لبنان، آنها متوقف میشوند.
«آنجاست که امعلی میفهمد دختر بزرگش، حسنیه،
«قبلاً در آن طرف مرز، در سوریه است.
«امعلی
میخواهد به دنبال او برود، اما شوهرش مخالفت میکند.»
«تصور میکنم که به او میگوید:
«"من هرگز این کشور را ترک نخواهم کرد."
«خانواده فرسوده شده است.
«آنها بیرون زیر درختان زیتون میخوابند.
«صدای گریههای خفه امعلی را میشنوم
در آن شبِ بیمهتاب.»
«صبح روز بعد، خانواده راه آمده را برمیگردد.
«با قلبی سنگین،
«امعلی به فکر دخترش است که در سوریه گم شده است.
«حسنی، شوهرش، میخواهد به خانه برگردد،
«خانهاش، زندگی دهقانیاش و دریاچه را دوباره پیدا کند.
«او هنوز نمیداند
«که طبریه به دست اسرائیلیها افتاده است،
«و او همه چیز را از دست داده است.
«خانواده پناهگاهی پیدا میکند
«در روستای کوچک فلسطینی که تنها ۳۰ کیلومتر
«با طبریه فاصله دارد، در داخل مرزهای
«دولت جدید اسرائیل.
«حسنی تسلیناپذیر است. شب و روز،
«از رهگذران
«در کنار جاده میپرسد: "گاوهای مرا ندیدید؟
الاغ مرا ندیدید؟"»
«پژواک این سوالی را که از دنیا پرسیده شد، میشنوم،
«هنوز هم تا به امروز.
«"گاوهای مرا ندیدید؟ الاغم را؟ زندگیام را؟"»
«حسنی عقلش را از دست میدهد و از غصه میمیرد.
«امعلی تنها میماند.
«او هشت فرزند دارد،
و یک چرخ خیاطی برای تامین معاش آنها.»
-وقتی ده سالم بود امعلی فوت کرد.
مرگ او خیلی روی مادرم تاثیر گذاشت.
No comments yet. Be the first to leave one.