As primeiras 128 linhas.
آرتور؟
خودتی، آرتور؟
آره
به خونه خوش اومدی! واقعاً برگشتی!
آرتور! تو برگشتی!
مامانی، نه! گریه نکن!
مادرتو بردار و از اینجا دور شو
چی داری میگی!؟ منم میتونم بجنگم! الان به قدر کافی قوی هستم
پس از این قدرت برای محافظت از اون استفاده کن
قراره به بچه ی دیگه بدنیا بیاره
پس این اون بچس
از آشناییت خوشبختم من آرتور لِیوینم
النا، اون برادر بزرگته
برادر بزرگم؟
حالت چطوره؟ وقتی با ما تماس گرفتی گفته بودی مریضی
درمان شدی؟
الان خوبم
درست غذا میخوردی؟ خیلی لاغر بنظر میای
آره، میخوردم
بازجویی کردن پسرتو تموم کن، عسلم!
حق با توئه، ببخشید
النا، بیا اینجا بشین
یادته همیشه قبل از خواب درمورد برادر بزرگت حرف میزدیم؟
برادر بزرگم؟
النا، واقعاً خوشحالم بالاخره خواهر کوچولومو دیدم
وقتی اوضاع آروم شد، تمام اتفاقایی که برام افتاده بود رو براشون تعریف کردم
با اینکه بهشون اعتماد دارم ولی اون بخش از آشناییم با سیلویا رو نگفتم
و بهشون گفتم به لطف ترکیبی از جادوی ناخوداگاه و
و شانس از اون سقوطِ مرگبار زنده موندم
بهشون گفتم چطور با تس آشنا شدم و بعد تو پادشاهی النور درمان شدم
که اینطور. پس اون بیماری عود نمیکنه؟
لازم نیس نگران باشین
چون هسته ی مانام خیلی زود بیدار شد، یه مدت طول کشید تا تثبیت بشه
دوست نداشتم به خانوادم دروغ بگم
چون گفتن تمام حقایق قبل از اینکه قویتر بشم ریسکش زیاد بود
خب، دوست کوچولوت کیه؟
در طول سفرهام لونه ی یه هیولای مانا رو پیدا کردم
اونجا مادر سیلوی درحال مرگ بود
متأسفانه، نتونستم نجاتش بدم
پس، تصمیم گرفتم این کوچولو رو بیارم و ازش مراقبت کنم
اسمش سیلویه
سیلوی!
خب، بیشتر از هر چیز دیگه ای، خوشحالم که سالمی
واقعاً
راستی، من کنجکاوم! هسته ی مانات تو چه مرحله ایه؟
رینولد! تازه پسرت به خونه برگشته این چه سؤالیه که میکنی!؟
چه ایرادی رشدشو با مال خودم مقایسه کنم؟
راستی، بابا، تازگیا چیکارا کردی؟
من؟ تو مؤسسه ی حراجیِ هِلستیا یه کار گرفتم
من مربیِ تیم امنیتشونم!
پس فقط ریشت نبوده که بلندتر شده!
خب، هسته ی مانات تو چه مرحله ایه؟
دو سال پیش، من به نارنجی تیره رسیدم
نارنجی!؟
رنگ مانا، از سیاه شروع میشه، بعد قرمز،
نارنجی، زرد، نقره ای، و سفید
هر کدوم هم سه مرحله دارن: تیره، استاندارد، روشن
از اونجاییکه اون از نوع تقویت کنندس مشخصه روی فیزیک بدنیش کار کرده
با اینحال، افزایش سطح هسته ی مانا
به تلاش قابل توجهی نیاز داره
شگفت آوره، درسته؟ خب، تو توی چه مرحله ای؟
قرمز روشن
روشن؟ قرمز روشن!؟
لعنتی! اون تقریباً بهم رسیده!
لنتی!
این باورنکردنیه، آرتور!
رینولد، بهت نگفتم جلوی النا مراقب حرف زدنت باش؟
النا، ازت خواهش میکنم از این کلمه استفاده نکن
لنتی! نه!
حالا چطوری تونستی به قرمز روشن برسی؟
خب اصلاً مهم نیس! بریم تو باغ فوری یه مبارزه بکنیم!
لنتی، لنتی، لنتی!
نه، النا!
این تقصیر توئه، عسلم!
مـ-متأسفم ...
همش دارم بهت میگم ولی تو اصلاً گوش نمیدی!
واقعاً خونه بودن حس خوبی داره
رینولد! حقیقت داره که پسرت زندس!؟
اینا دوستای خانوادمن؟
آرتور، این وینسنت هلستیاس
اون مؤسسه ی حراحی رو اداره میکنه و رئیسمه
وینسنت، تابیسا، بذارین بهتون معرفیش کنم
این پسرم، آرتوره
از آشنایی با شما خوشبختم آقا و خانم هلستیا
چه مؤدب! تو واقعاً پسر رینولدی؟
هی!
همیشه اینو ازم میپرسن ولی حقیقت داره
آرتور، این لیلیاس امیدوارم شما دوتا بتونین دوست بشین
از آشناییت خوشبختم، لیلیا
ا-از آشناییت خوشبختم، آرتور!
میتونم دوست کوچولوتو بغل کنم؟
باشه
راستی آرتور؛ چون اینجا خونه ی اوناس
حالا که خودتو معرفی کردی میتونیم نابودش کنیم
نابود؟
درسته. الان میخواستیم با آرتور تو باغ یه مبارزه ای بکنیم
مبارزه؟
صبرکن، مبارزه؟
اونا واقعاً میخوان مبارزه کنن
آلیس، اون درمورد اینکه هسته ی مانای آرتور قرمز روشنه شوخی میکرد؟
منم از شنیدنش شوکه شدم ولی یادگیری اون همیشه سریع بوده
نه تنها هسته ی ماناشو تو هشت سالگی بیدار کرد
بلکه الانم سه مرحله پیشرفت کرده
دلیلی نداره درموردش دروغ بگه
فقط بشین، عسلم
بـ-باشه
حتی شاگردای نابغه ای که تو سن 11یا12 سالگی تو
آکادمی مشهور سایروس ثبت نام میکنن به سختی میتونن به قرمز تیره برسن
فکنم بهتره نگم پیشرفتم فقط به قرمز روشن محدود شده
چون مجبور بودم اراده ی سیلویا رو جذب کنم و نمیتونستم به درستی تمرین کنم
آماده باش، آرتور
پدرت از قبل قویتر شده
منم همینطور
شروع کن!
اصلاً کافی نیس! باید سخت تر تلاش کنی!
خب، نظرت چیه؟
اصلاً بد نیس! غافلگیرم کردی و اینم بخاطر این بود که یه لحظه تمرکزمو از دست دادم
ولی، الان دیگه واقعاً جدی میشم
بهت هشدار دادم
جادوگرای این دنیا به عناصر خاصی وابستگی بیشتری دارن
جادوگرا یاد میگیره که این عناصر با چه عناصری سازگارن
و بعد کنترلشونو بدست میارن
ولی تقویت کننده ها تو تشخیص این موضوع مشکل دارن
و باید سخت تلاش کنند تا سازگاریشون با عناصر رو کشف کنن
تو زندگی گذشتم چیزی شبیه مانا وجود داشت
اون "کی" بود: نیزوی زندگی
برخلاف عناصر، تو خودت "کی" رو کنترل میکردی
علاوه بر این ...
No comments yet. Be the first to leave one.