As primeiras 200 linhas.
ترجمه آنلاین زیرنویس با هوش مصنوعی
اون هنرمند جوون، این نقاش رو میشناسه؟
متاسفانه آره.
خیلی معروف نیست... نه؟
مودیلیانی؟ فقط تو ذهن خودش.
انگار که خیلی معروفه.
یه موش دیگه تو لونهی روشنفکرهای چپگراست.
و یهودی هم هست!
یه بوهمی واقعی. خیلی خاص!
- بلژیکی! - آره! از کجا فهمیدی؟
چون تو پاریس، هنرمندا همونقدر خاصن که کبوترها.
یه ریز میان، خرده نان و طرح میفروشن
تا شراب بخرن و خودشونو قانع کنن که پیکاسوی بعدی هستن.
گفتی اسمش چیه؟
باور کن، ارزش یادآوری نداره.
بگو ببینم راجع بهش چی فکر میکنه.
صادق باش، اصرار میکنم.
حتما که...
خاصه.
واقعا؟ و چه کلمهای رو به کار میبری؟
نمیدونم.
انگار چشمای یه ماهی مرده رو داره.
من خوشم میاد.
نه! لذت همصحبتیش کافیه.
اصرار میکنم، واقعا خوشم اومده.
ممنون.
سخاوتش رو فراموش نمیکنم.
خداحافظ!
هی، تو، یهودی کوچولو!
بیا اینجا!
زنم یه پرتره میخواد.
پنج فرانک بهت میدم.
ممنون از پیشنهادت،
ولی میترسم مجبور باشم رد کنم.
نقاشی کردن زن عزیزِش برای من یه جنگه
که میترسم نتونه ببرمش.
میدونم هیچوقت نمیتونم بفهمم
درد، رنج که از چشمای بیچاره اش ساطع میشه.
راجع به چه رنجی حرف میزنه؟
گفت رنج؟ من رنج نمیکشم.
من رنج میکشم!
یه مساله اصله.
میخواد بهشون نشون بدم
منظورم از رنج چیه؟
نمیفهمم که چطور این خانم زیبا
میتونه با کسی زندگی کنه که انقدر غیرقابل توصیف،
غیرقابل توضیح،
باورنکردنی...
- پست؟ - چه جسارتی!
پسره، برگرد این جا!
میدونی من کیم؟
هنرمند رو نکش!
مسلحه!
بماند رنج و عذابی که زنش میکشه
به خاطر ناتوانی شوهرش در گرده افشانی گلش با سوسیس موچیا.
خانم، چشمها پوشیده شده.
این همون چیزیه که میخواد.
همه چی رو تحت کنترل دارم، نخودشو برید.
این میزها برای اعضا رزرو شده.
حرامزاده! خوک!
اصلاح میکنم، نه حرامزاده نه خوک: آمادئو مودیلیانی،
هنرمند ایتالیایی، یهودی، فرانسوی صحبت میکنم.
وایسا!
حالا برمیدارم!
آروم باش، همه چی تحت کنترله.
نصبش میکنم!
مودی، منو یادته؟
نگا نکن عزیزم.
بیاتریس؟ باز کن.
میدونم اونجایی.
بیا، بوشو حس میکنم.
خواهش میکنم، باز کن.
شر به پا کردم.
پلیس دنبالمه.
بیاتریس!
مردی اون تو هست؟
میدونم یه مردی اون تو هست. باز کن!
نه، احمق و میخوام همینطور بمونه.
- گوش کن، اوضاع جدیه. - همیشه جدیه.
و همیشه یه مبارزه ست و امشب نه وقت دارم نه حوصله.
- تا خرخره تو دردسر افتادم. - منم.
باید صبح یه مقاله تحویل بدم و یه کلمه هم ننوشتم.
منو میندازن زندان، باید پنهونم کنی.
نقشه بکشیم یه کار دراماتیک انجام بدیم.
دستمو نگاه کن!
وای خدای من، عزیزم، زخمی شدی!
همین چیزی بود که سعی میکردم بهت بگم!
بیچاره! چی شده؟
ویترین دوُوم رو شکستم.
- منظورت همون ویترین فوق العاده... نیست؟ - آره!
خراب شد.
اینم از این!
چی؟
عزیزم، تو نابغه ای!
هستن؟ یعنی آره، ولی چرا؟
یه هنرمند چطور میتونه جلوی این همه خرابی خلق کنه؟
آخه باید دنیای اطرافشو به تصویر بکشه! این یه اعلامیه ست:
خرابی، خلقت است.
"ترس از نابودی خارجی،"
که خودش رو تو هنرمند به عنوان یه آیکونشکن آگاه نشون میده.
یا یه چیزی تو این مایهها.
- این یه بیانیه نبود، یه اتفاق بود. - آره، ولی اونا نمیدونن.
خیلی کمک کردی، ممنون!
- صبر کن... - چی؟
یه کلمه از حرفایی که زدم رو شنیدی؟
دارم میمیرم!
بهت نیاز دارم، بازش کن لطفا.
- بیا دیگه، دارم میمیرم. - عشقم...
تو یه بچه لوس و نازپروردهای.
هرچی میخوای، هر وقت میخوای میخواهی.
به من نیازی نداری.
منو میخوای.
متاسفانه چیزی که لازم داری یه گیلاس، نه، بیشتر از یه گیلاسِ.
و همچنین یه سری بخیه.
و من باید همه اینا رو بنویسم قبل از اینکه یادم بره.
ولی پیدات میکنم وقتی پیدات کنم.
- زبو دنبال تو میگشت. - زبو؟ واقعا؟
چرا؟
صبح فوت کرد، اون کلکسیونر عوضی.
- میخواد فوری باهات حرف بزنه. - کدوم کلکسیونر؟
میدونی که هیچ وقت به حرفش گوش نمیده.
خب، پس صبح میبینمت.
مثل اینکه میتونید خودتون رو مدافعان هنر صدا کنید
وقتی دیوارای لوور خالیه
از ترس بمبهای آلمانی؟
دوست من میشی...
این چه غلطی میکنه؟
اوتریلو ثبت نام کرد.
همه چی خوبه، رفیق.
و تو چه غلطی میکنی؟
نگا کن، این دوست منه، استیو.
میدونی که ناپلئون
تشکیل شده بود
کاملا، برای دو ماه؟
با این حال به جنگیدن ادامه داد.
دو ماه!
نه هفته!
قشنگ قهوهای.
من هم همینطور فکر میکنم.
"و اگه واقعا باید نقاشی بکشی، یه خط روی شن بکش."
کی با منه؟
ولم کن!
به جنگ نمیری!
به حرفش گوش میدادی، اگه میدونستی که من چی میدونم.
چی میدونی، احمق؟
احمق؟
چندتا چیز میدونم، راستش رو بخوای.
مثلا میدونم که مردی که روی شونش
یه مشکل بزرگ داره که هر لحظه ممکنه مال تو بشه.
این مرد مریضه.
همه میدونن که روش ادرار میکنه
هر سه دقیقه یه بار.
خب، من تو ... بودم
خیلی حقیقته، قسم میخورم.
- باید برم دستشویی. - خفه شو!
امشب کسی ادرار نمیکنه!
حالا میرم ...
با هم موافقیم؟
تصمیم درستی بود.
ولی یه چیزو اشتباه میگی: خر الاغ ...
هر دوتامون میدونیم خر الاغ یعنی چی.
- درسته؟ - چطور؟
من خر الاغ نیستم.
ولی اگه اصرار کنی، میتونیم بیشتر روش بحث کنیم.
بچه ها، وقت رفتنه.
- لعنتی، خر الاغ ... - لعنتی!
دستت داره خونریزی میکنه.
- آره، خونریزی میکنم. - خونریزی میکنه.
درباره فاجعهای که درست کردی خبر دارم
کافه ل دووم.
- چطور فهمیدی؟ - مردای لباس آبی.
اومدن اینجا دنبال تو بگردن.
یعنی پلیس.
وافنکولو، اسممو گفتن؟
- منو بکن؟ - گورتو گم کن!
- منو بکن؟ - گورتو گم کن!
البته که ازت پرسیدن، چه کار میتونم بکنم؟
باید پاریس رو ترک کنم، باید مخفی بشم.
و کجا میری؟
هر جا.
شاید لیورنو.
- از گشنگی میمیرم. - منم.
پاستا داریم؟
و یه بطری دیگه، ممنون.
جالب!
به محض اینکه اونو پرداخت کردی ...
و اون دیشب و سه تای قبل از اون.
سه تا؟
کمّه!
سوتین، متنفرم که مجبورم بپرسم ...
من هم ...
به رنگ قرمز.
به رنگ سبز.
- چرا یه مگس روی صورتته؟ - مگس؟
آره.
کدوم مسکو رو باید دربارش صحبت کنیم؟
آره، میبینم!
یه مسکو!
مسکو چرا اینقدر دیوونه ی صورتمه؟
اصلا تکون نمیخوره.
No comments yet. Be the first to leave one.