As primeiras 200 linhas.
ساختمان قلعه در واقع همین پایینه. دمدمای صبح یواشکی میریم تو.
یواشکی؟
برا چی داریم یواشکی میریم؟
خب، قضیه خرابههای باستانی اینه که معمولاً یه جونور کثافت و بدقلق
اونجا لونه کرده و واسه خودش قلمرو ساخته.
منطقیه. تو تمام اون خرابههایی که بازی کردم هم دقیقاً همین شکلی بود...
بازی کردی؟
آه، تو دنیای من، ما یه چیزی داریم به اسم بازیهای ویدیویی. تو چیزی ازش نمیدونی.
یه جورایی... مجازییه؟
نه. الکترونیکیه. این دو تا کل صبح رو داشتن همین رو ازش میپرسیدن.
دارن دور خودشون میچرخن.
آره، «فلین» یه عشق یه طرفه به
«کالیبور» پیدا کرده. واقعاً دیدنش سخته.
یه رفاقتِ مردونه؟
آره. آه، آره. نه، میفهمم.
دوست داشتن «کالیبور» راحته. باهوشه.
بهشدت شجاعه. زبونباز و خوشصحبته.
و تو فکر خودش، تو هر کاری که میکنه نیتش خیره.
اما...
اما وقتی اوضاع خیط بشه، که حتماً هم میشه، «کالیبور» با صورت پرتت
میکنه تو لجن و از پشتت مثل پل استفاده میکنه تا خودش رو بکشه بالا.
این دیگه یکم بیانصافیه.
سعی کن چند ماه رو تو «داکتو» بگذرونی، اونوقت میفهمی چی واقعاً بیانصافیه.
صبر کن ببینم، یعنی تقصیر «کالیبور» بود که تو زندانی شدی؟
ترجیح میدم در موردش حرف نزنم.
ولی آره، همهش تقصیر اون بود.
چی؟ چیزی که میخوام بگم اینه که اگه شایعات درست باشه...
یه «بایکلاپس» تو اقامتگاه رئیس «اولگ» جا خوش کرده.
بایکلاپس؟
بایکلاپس دیگه چیه؟
اسمش شبیه «سایکلاپس» (تکچشم) هست، ولی به جای یکی، دو تا چشم داره.
آره، دقیقاً.
خب ولی ما هم دو تا چشم داریم.
یعنی این ما رو هم بایکلاپس میکنه؟
کدوم بخش این قضیه درکش انقدر سخته؟
گوش کن، ما فقط داریم میگیم که یه بایکلاپس دو
تا چشم داره، که یه تعدادِ معمولی واسه چشمه. و واسه همینم دو برابر کشندهتره، احمق.
اون فقط یه غول با دو تا چشمه، مثل بقیه ما.
خب، بهتره خفه شین وگرنه صداتون رو از همینجا میشنوه.
کسی چیزی درباره بایکلاپس گفت؟
آره. «کالیبور» داره همهچی رو درباره اون بایکلاپسِ گنده و بدجنس بهمون میگه.
«کالیبور» زده به سرش.
حق با «کالیبور»ـه.
«کالیبور» کاملاً درست میگه.
بایکلاپس وحشتناکه.
خیلی افتضاحه.
حالم از بایکلاپس به هم میخوره.
تو و کالیبور امروز با یه بایکلاپس غولپیکرِ دو سر میخواید چیکار کنید؟
خب، فکر کنم اسم بایکلاپس به اندازه کافی واضح باشه. حداقل یه استفادهای
واسه شما راهیابها پیدا کردیم. شماها طعمههای معرکهای میشید...
عجب ایده احمقانهایه!
بزن بریم، یالا!
ازین بایکلاپس متنفرم!
صب کنین..صـ..صـ..صبر کنین.
باید کمکش کنم.
هی! بایکلاپس! بایکلاپس!
بایکلاپس!
جفت چشات به من!
مارو نگا داریم در میریم!
اینجا!
احمقا!
برید!...برید..برید..برید
باید به کش کمک کنیم!
تو بمون. من خودم میرم بیرون.
اون پسر شاید وضعش از ما بهتر باشه، ولی شماها اگه دلتون میخواد برید اون بیرون و بمیرید، راحت باشید.
اوه پسر.
اون میمیرم.
خلاص!
راهیاب ها یک (امتیاز)، بایکلاپس هیچ.
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« راه یـــاب هـــا »
عمداً از یه راهیاب به عنوان طعمه استفاده میکنه. من به همهشون درباره این بایکلاپس هشدار دادم.
چه نقشه مزخرفی.
نقشهای که جواب بده، ذاتاً نقشه خوبیه، پرنسس.
تو واقعاً از کالیبور متنفری، نه؟
از ریخت و قیافهش.
مخصوصاً از اون صورتِ از خود راضیش.
و کلاً از کل وجودش.
از این طرف.
دیدی؟ آه، آره.
یه سوال. چرا این طاقها انقدر فسقلی و کوچیکن؟
«اولگ» پادشاه کوتولهها بود. اینجا همهچی به طور مناسبی کوچیکه.
«اسلیم»، فانوس رو بیار.
خب «آرورا»، قضیه تو و «کالیبور» چیه؟
ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
به قول تیکتاک، حرفت رو بزن، نریز تو خودت.
باید حسش کنی تا بتونی درمانش کنی، مگه نه؟
نه، معذرت میخوام، من اصلاً نمیفهمم چی میگی. این جملهبندیها قراره هوشمندانه باشه
فقط چون قافیه داره؟
منظورش اینه که احساساتت رو به اشتراک بذار.
آره دیگه، میدونی، قبل از اینکه تلمبار بشه و سرت بترکه، همهچی رو به دوستات بگو.
نه،
احتمالاً بهتره که نگم. چی؟
احساساتت رو بگو.
مردم دنیای شما واقعاً همچین اراجیفی رو تحمل میکنن؟
حالا که فکر میکنم، شاید عاقلانه باشه که شماها حقیقت رو درباره دوستمون «کالیبور» بدونید.
کدوم حقیقت؟
همهچی قبل از اینکه حتی همدیگه رو ببینیم شروع شد.
اون موقع که من نامزد شاهزاده «فردریک» بودم.
شاهزاده فردریک؟
صبر کن، از اول اولش بگو.
نامزد؟
جدی؟ فکر نکردی لازمه به این اشاره کنی که نامزدِ اون
شاهزاده «تایکو»ـیِ پیری بودی که میخواد ما رو بکشه؟
نامزد بودیم، نه زن و شوهر. یعنی قرار بود با هم ازدواج کنیم.
تو دنیای شما کلمات درست و حسابی بهتون یاد نمیدن؟ خب اون نیاز به کتاب خوندن داره. ولی بازم «فردریک»...
این یه ازدواجِ اجباری و مصلحتی بود که خانوادههای سلطنتی ترتیب دادن تا تخت پادشاهی رو حفظ کنن
و صلح و رفاه بیارن.
یه روزی، ما پادشاه و ملکه میشیم.
و سرنوشت قلمرو دست ما میافته.
و تو چه جور پادشاهی میشی؟
من قلمرو رو به شکوهِ سابقش برمیگردونم.
از شورای جادوگرها شروع میکنم.
درحالیکه قبلاً برای لیاقتِ فردی ارزش قائل بودیم، حالا جاش رو به اصالتِ خون و تولد دادن.
شجاعانهست. نجیبزادهها از این کار خوششون نمیآد.
من از جنگیدن برای حقشون نمیترسم.
باستانیها طرف من هستن.
و اگه موفق شدی، بعدش چی؟
من به مرزها صلح میآرم، «مارو» رو بین کسایی که
به بهترین شکل ازش استفاده میکنن تقسیم میکنم؛ یعنی بناها، کشاورزا و صنعتگرا.
فقط نجیبزادههایی که اون رو صرف زیبایی، لذت و فساد کردن، هدرش دادن.
و وقتی برادرها و خواهرهای «ریشی» ما ببینن که این قلمرو
همونقدر که مال ماست، متعلق به اونها هم هست،
همه ما در رسیدن به هدف متحد میشیم.
گفتی «ما»؟
خواسته من اینه که...
تو و من این کار رو بکنیم.
با هم.
پس چرا صبر کنی تا پادشاه بشی؟
تو همین الانشم اونقدر نفوذ داری که بتونی کارهای به این بزرگی رو شروع کنی.
که «مارو» رو از دستهای مادرم بیرون بکشم
اونجوری جنگ راه میافته.
من تو مطالعاتم، داستانهایی از باستانیها خوندم که با
فقط یه ذره «مارو»، بناهای عظیمی میساختن.
باستانیها خیلی وقته که رفتن.
و رازهاشون رو با خودشون به گور بردن.
من درباره شیئی خوندم که قدرت باستانیها رو تو خودش داره.
به یه دنیای دیگه تبعید شد.
جمجمه «ماردوک».
داری با من شوخی میکنی؟
تو درباره جمجمه به «ودریک» گفتی؟
نه.
متأسفانه، آره.
من اول این فکر رو انداختم تو سرش.
عجب آدمِ دهنلقّی هستی.
«ودریک» اولش نیتش خیر بود.
آخ!
۸۰ تا از بهترین سوارهنظامم کشته شدن.
این وحشیها جلوی جادوی «اشی» هیچی نیستن.
اگه مادرم فقط چند تا خمره از «مارو» رو سرفه میکرد، پیروزی مال ما بود.
عمراً یه تیکه از چیزی که جلوش ایستاده رو به دست بیاره. هیس.
من
نمیدونستم که تو
موهبتِ شفا دادن داری.
اون هیچوقت نپرسید.
تمرکزمون رو روی این قضایا نذاریم.
یه خبر خوب دارم.
جاش رو پیدا کردم.
اون طرف ستارهها، خارج از خشکی.
بهزودی کلیدی رو پیدا میکنم که تو رو ببره اونجا.
«آرورا»، تو منو شگفتزده میکنی.
واقعاً داری راست میگی؟
باشه، شما دو تا خیلی صمیمی بودین، فهمیدیم.
عاشقش بودی یا اون عاشقت بود وقتی همدیگه رو بوسیدین؟
این کجای داستان اهمیت داره؟
چطور اهمیت نداره؟
ولش کن. ادامه بده.
من تو قدیمیترین مدارک بیشتر جستجو کردم و فهمیدم یه شیء باستانی
وجود داره که میتونه راهِ رسیدن به اون یکی دنیا رو باز کنه.
«کلید خلأ».
و قبل از اینکه حتی بتونم فکر کنم با این اطلاعات چیکار کنم، «زایا» اومد
پیشم. و بهم درباره یه آینده تاریک هشدار داد آیندهای که توش «ودریک» غرقِ قدرتِ جمجمه میشه.
و «ودریک» از دست من شاکی بود.
تو اصلاً چرا با «زایا» حرف میزنی؟ اون مخش تعطیله.
همه اینو میدونن.
نذار خواهرم با دیوونگیهاش مغزت رو شستشو بده.
صبر کن، صبر کن، صبر کن.
«زایا» خواهرِ «ودریکه»؟
عجب پیچشی داشت داستان!
آره، انگار خیلی چیزها رو از ما پنهان کردی. چون اون
فقط چیزهایی رو بهت گفته که به نفع خودش بوده.
من فقط سعی داشتم گیجشون نکنم. ولی این همه چی رو عوض میکنه.
چطور میتونیم به «زایا» اعتماد کنیم وقتی داداشِ خودش میخواد سر به تن ما نباشه؟
در واقع برادر ناتنیشه.
ولی این «زایا» بود که اول از همه اون تاریکی رو تو وجودش دید.
بازم دلیل نمیشه بهش اعتماد کنیم.
مگه نه؟ آره، هیچوقت عاقلانه نیست که به «زایا» اعتماد کنی.
خیلی خب «هملت». انقدر به اون جمجمه زل نزن.
وقتشه توضیح بدی این کوفتی چطوری قراره کمک کنه «فلین» رو برگردونیم.
فکر کنم قدرتم رو برای دیدنِ آیندههای احتمالی تقویت میکنه.
و برادرم رو.
ما داریم این کار رو میکنیم که «فلین» رو صحیح و سالم برگردونیم خونه، درسته؟
در حالت ایدهآل، این بخشی از هدفمونه.
خب، این تنها هدفِ منه. پس بیا فقط روی همین قسمتش تمرکز کنیم.
اوه.
سلام. نمیدونستم مهمون داری، «دریل».
آره، خب.
فقط یه دوسته.
آهان.
No comments yet. Be the first to leave one.