As primeiras 200 linhas.
روزی روزگاری، وقتی ین
قدرتمندترین نیروی دنیا بود،
شهر پر شده بود از مهاجر،
مثل یه شهر طلاخیز تو دوران تب طلا.
اونا دنبال ین بودن.
دنبال چنگ زدن به ین بودن.
و مهاجرا اسم شهر رو گذاشتن یِنتاون.
اما ژاپنیا از این اسم متنفر بودن.
پس اونا به این دزدای ین میگفتن یِنتاونیا.
یه کم گیج کننده اس، اما یِنتاون همون شهر رو میگفت
و هم ادمای طرد شده رو.
اگه سخت کار میکردن، یه مشت ین درمیاوردن،
و اگه برمیگشتن خونه، مردای ثروتمندی میشدن.
انگار یه قصه ی پریان میمونه.
اما بهشت ین بود. "یِنتاون"
و این داستان یِنتاونیا تو یِنتاونه.
بی خانمان های دزد ین
اسم اون مرحومه چیه؟
نمیدونم.
یعنی چی؟
- همکار شماست. - نه، نیست.
به ما دروغ نگو.
راست میگم. هیچوقت قبلش ندیدمش.
هر چی. فقط ببرینش از اینجا.
ولش نکنین اینجا.
داری چیکار میکنی؟ اینجا که کفن دوزخونه نیست!
چه خبره؟
این چیه؟
نمیتونی این کارو بکنی!
سیگار رو تو برنج میذارین تو کشور لعنتیتون؟
بیاین، همه اینارو جمع کنید!
چه مشتی خل و چل!
هی! داری چیکار میکنی؟
داری همه جا رو آتیش میزنی!
به جهنم!
مادرت نبود، نه؟
نه.
لعنتی یِنتاونیا!
هیچوقت قبلش ندیدیمش.
لطفاً منو ببخش.
یه مراسم خاکسپاری درست و حسابی کلی پول میبرد.
اشکال نداره، مطمئنم مامانت رفته بهشت.
یوریکو خیلی خوب قایم کرده بودش!
- بده به من! - واسه چی؟
- بعدا باهات حساب میکنم. - یعنی چی؟
گفتم بهت، نه؟ بعدا نصفش میکنیم.
خب، دیگه به دردش نمیخوره، نه؟
اما من پیداش کردم!
مواظب خودت باش.
ادامه بده.
ما رو فراموش نکن.
موفق باشی!
چطوره که اینقدر وقته ندیدمت؟ یه سر بزن.
زود باش، وو!
هروئین می فروخت.
آماتور بی تجربه. نمی دونست داره تو چه کاری گیر میفته.
هرچیزی رو به هرکسی می فروخت.
جای تعجبی نداره که اراذل اوباش شانگهای از پا درش آوردن.
حقش بود.
مراقبش بودم، ولی خیلی سخته.
کمکم کن!
لطفا کمکم کن! التماست می کنم!
تو تنها کسی نیستی که اوضاعش خرابه.
اگه خیلی اذیتت میکنه، هر کاری دلت میخواد باهاش بکن.
باشه.
اسم شما چیه؟
اسم شما چیه؟
یه سوالی ازت پرسیدم!
اسم ندارم.
چرندیات!
همه اسم دارن.
واقعا اسم نداری؟
یه پاکت سیگار ۲۵۰ ین قیمت داره.
روزی یه پاکت، یعنی ماهی ۷۵۰۰ ین.
پدرم کشاورزه.
ماهانه ۴۰۰ یوان در میاره.
اگه یه یوان برابر با ۱۲ ین باشه، میشه ۴۸۰۰ ین.
حتی نمیتونه سیگار بخره.
هیچوقت نمیتونم زیاد پس انداز کنم.
هیچوقت نمیتونم چیزی پس انداز کنم.
خیلی سخته.
با این وضع هیچوقت نمیرسم خونه.
یه شب چند تا مشتری داری؟
این چند وقت خیلی کم مشتری داشتم.
وضع اقتصاد خرابه، چیکار میشه کرد.
واژن من تار عنکبوت گرفته.
یه بازی خیلی باحال اختراع کردم.
با مشتریام شرط میبندم که دوام نمیارن.
اگه زیر ۱۰ دقیقه تموم شه، من میبرم.
اگه بیشتر از ۱۰ دقیقه طول بکشه، اونا میبرن. آسون به نظر میاد، نه؟
البته همه فکر میکنن که دوام میارن. اگه من ببرم، قیمت رو دو برابر میکنم.
اگه خیلی زود تموم شه، سه برابرش میکنم! اگه اونا ببرن، یه سواری رایگان میگیرن.
- چی فکر میکنی؟ - عالیه اگه زود تموم کنن.
یه ترفند از یه دکتر قلابی یاد گرفتم.
یه نقطه بین باسن و بیضه هاشون هست.
وای خدا، خیلی خوب جواب میده.
چیزی برات آوردم.
لازم نبود.
اصلاً بهم دادن.
صبر کن، طبقه پایینِ.
چه خبره؟
اسم تو چیه؟
اسم من گلیكوئه.
گلیكو اسم عجیبیِ، نه؟
میدونی گلیكو چیه؟
یه نوع آب نباته.
کسب و کار های ژاپنی با مکیدن گلیكو بزرگ میشن.
چیه که برام آورده؟
خواهر شیزوکو هستی؟
چینی بلد نیستم.
چینی بلد نیستی؟
خواهر شیزوکو نیستی؟
پس کی هستی؟
خیلی نازی. اسمت چیه؟
میگه اسم نداره.
هر اسمی که دوست داری صداش کن.
- همین بود؟ - آره.
هر کسی باید خودش زندگیشو بچرخونه.
سخت کار کن تا زودتر از اینجا بری.
بریم؟
قبلاً این کارو کردی؟
واضحه که نه.
یه چیزی مثل این، خیلی بهت میاد.
تو آینه نگاه کن.
میدونی، من...
قبلاً معلم مدرسه بودم. خیلی هم خوب درس میدادم.
میتونی معلم صدام کنی. خب، بگو.
هی!
چیکار داری؟ چیزی یادت رفته؟
این کافی نیست.
چی؟
یه کم دیگه بهم بده.
اما همین قدر دارم.
پس ولش کن.
باشه، ده هزار دیگه.
هی، سی هزار چطوره؟ صبر کن! سی هزار بهت میدم!
- میخواست پول بده. - ها؟
- اون مرد. - چی؟
صداشو نشنیدم.
اونجا یه جای کثیفه.
- خیلی ارزون خودت رو نفروش. - متاسفم.
- گلیكو! - ها؟
اون تازه وارد کیه؟
خواهر منه.
نمیدونستم خواهر داری.
آره، از امروز.
با اشک توی چشماش به اون فکر میکنه.
شال و بلوزش خیس شده.
چی؟
- پروانه. - خوشت میاد؟
نه زیاد.
این یکی اسمش آگه هست.
با دو تا برادر بزرگترم اومدم ژاپن.
رانکی و رایانکای.
قرار بود یه کم پول جمع کنیم و برگردیم خونه.
ولی پیدا کردن کار خیلی سخت بود.
یه مدت ولگردی می کردیم، مثل موش زندگی می کردیم.
تو خیابون از مردم دزدی می کردیم.
رانکی کیفشونو می قاپید و پرت می کرد سمت رایانکای.
بعد رایانکای فرار می کرد.
مثل دیوونه ها میدوید و کیفو تو یه سطل آشغال یه جایی می انداخت.
کار من این بود که کیفو بردارم.
یه کم پول در می آوردیم.
ولی یه روز...
رایانکای داشت فرار می کرد،
که یه ماشین زدش و مُرد.
همون لحظه مُرد. سرش کاملا شکافته شده بود.
دیگه همه جا به هم ریخت.
من و رانکی سعی کردیم بریم پیشش، ولی یه عالمه آدم دورش جمع شده بودن.
بعد یه آمبولانس اومد و یه مرد با یه لباس سفید داشت چیزی داد میزد.
فکر کنم داشت داد میزد "کسی این مردو میشناسه؟"
اون موقع ما ژاپنی بلد نبودیم، پس متوجه حرفاش نشدیم.
من و رانکی نمی دونستیم چی کار کنیم.
بعد آمبولانس رفت و دیگه رایانکای نبود.
هنوزم نمیدونم چی شد.
احتمالا بردنش بیمارستان،
یه "یِنتاون" دیگه بدون اسم و ملیت.
یه جسد ناشناس دیگه.
وقتی بمیرم، برای منم همینطور میشه.
برای همه یِنتاونا همینطوره.
به خاطر همین این خالکوبی رو کردم. اگه بمیرم، میفهمن کی هستم.
یه چیزی مثل کارت شناسایی.
تو هم میخوای؟
برادر دیگت چی شد؟
کاش میدونستم کجاست.
حتما یه جایی داره زجر میکشه.
تو هنوز بچه ای، واسه همین یه کرم ابریشم میگیری.
خب تموم شد.
آگهان؟
آره، اسمته.
آگهـا
آگهـا.
آگهـا.
اسم من...
آگهـا.
خیلی تنگه.
این یه بیستیه، درسته؟
سی متر...
چهل تا...
بیشتر از چهل تا...
No comments yet. Be the first to leave one.