Первые 200 строк.
داستان روایتشده، هرچند بهطور آزاد از وقایع واقعی الهام گرفته شده است،
اما محصول تخیل نویسندگان است.
هرگونه شباهت به افراد یا رویدادهای واقعی کاملاً تصادفی است.
یالا!
اوه، تندتر! یالا، اوه!
- بیا این طرف! - یالا، سریع برو!
با این یخ میتونی از پسش بربیای؟
برو، سریع!
یالا، پاشو! بیا اینجا.
یالا این جعبه هارو ببر، بجنب!
یالا سبزیجات تازهست! زود باش! تو با یخ، سریع برو!
تکون بخور، یالا! سریع باش! کجا میری؟
سریع باش، مواظب باش!
سلام، عمه لینا.
بیا!
آروم!
- صدفها شوره شون رفته؟ - امیدوارم.
ببین شوره شون رفته یا نه. بجنب، یالا، دیر شده.
با این یخ چیکار کنیم؟ بجنب، یالا! داره آب میشه!
معذرت میخوایم، آقای مارکیز.
لازم نیست معذرت بخوای. پیش میاد.
لِلیو، هزار بار بهت گفتم که ترتیب کارها با خودمه.
تو باید وقتی همه چی آمادهست، نشون بدی.
تو هستی که خدمه رو عصبی میکنی، خودت میدونی.
- ازت میترسن. - من که ترسناک نیستم.
خودت رو دست کم نگیر.
اینا رو نگاه کن، دو تا کبوتر عاشق، همیشه لاس میزنن.
چقدر پله! بدتر از پله های مقدسه!
- حتی بخشش کامل هم بهمون نمیدن! - چرا که نه، ریکی.
به شرطی که تنبیه هایی که بهت میدن رو قبول کنی.
آه، نه. من فقط تنبیه های ماریتای خوشگل رو قبول میکنم.
عزیزم، من از تو هر چیزی رو قبول میکنم، خودت میدونی.
ولی نمیبخشمت که من رو با این
ناپولیِ چاق که تو کجاوه جا نمیشه گذاشتی.
اوه! حالا میفهمم کلئوپاترا چه حسی داشته.
معذب و شرمنده.
- مارکیز، تو یه برده داری. - خب چرا قبولش کردی؟
حس طغیانت مثل همیشه فقط تو حرفه.
ویلای پامفیلی رو ما دو نصف کردیم.
جاده المپیک، شاهرگ بزرگ پایتخت میشه.
اگه دیگه به رم نیای، شاید دل یکی برات تنگ بشه.
عالیه!
ریکی جونم، این موجودات فوقالعاده رو از کجا پیدا میکنی؟
اون یه شاهزاده واقعیه.
یه شاهزادهست!
تو رم چیکارا میکنن؟
مد، یه کم هم سینما.
اون یه نقش کوچیک هم تو «شیرین زندگی» بازی کرده.
کار جاکش خونه داراست: سینمای ایتالیا به این روز افتاده.
- به کن کِی میاد؟ - لِلیو فیلم دوست نداره.
دو ساعت که از زندگی واقعی میدزدن.
- خیلی منتظر موندیم... - بیصبرانه منتظرم!
- موتانداری دیر کرده. - معلومه که دیر میکنه.
با اون خسیسی و بدگمانیش،
اگه خودش شخصاً مغازه هاش رو نبنده، آروم نمیگیره.
نانی.
بالاخره تصمیم گرفتی دعوت من رو قبول کنی.
و ازت ممنونم.
رسیدن خیلی زحمت داشت، قایق موتوری داغونم کرد.
سرما خوردم. بذار همسرم، النا رو بهت معرفی کنم.
اینا مهمونهای ما هستن، لِلیو، و همسرش ماریتا.
خیلی دربارت شنیدیم.
ولی شهرتش خیلی کمتر از واقعیتشه.
خوش اومدی.
زن قشنگیه، نه؟
یه دهاتیِ خرده بورژوا.
چه برسه به پرولتاریا، چه برسه به کسی که داره از پله های اجتماعی بالا میره.
فروشنده، بازیگر درجه سه، مانکن، زن.
هنوز موقعیت اجتماعی اینقدر اهمیت داره؟
برای کمونیستی مثل تو که نه.
- ریکی، تو چی هستی؟ - یه آشغال!
چی شده؟
چیکار میکنی؟
صبح بخیر، خانم.
- شما که نمیترسین، درسته؟ - ترس از چی؟
- از پشیمون شدن. - پشیمون بشم؟
منظورتون از بودن اینجاست؟
از شلیک کردن.
ولی من بلد نیستم شلیک کنم.
- در ضمن چرا باید بلد باشم؟ - شما چی؟
چرا باید بلد باشین؟
اول از همه، یه اسلحه برمیدارین.
و باید شروع کنین به شناختنش.
شونه هاتون رو شل کنین.
تفنگ لوله صاف.
فقط دو تا فشنگ.
باید با تفنگ یکی بشین.
یه چیز واحد بشین.
این ضامنشه.
جایی که همه مکانیزم های شلیک هستن.
و این...
- این رو میدونم چیه. - شیش.
آروم حرف بزنین.
نمیتونین بخوابین؟
نانی هنوز تب داره.
منم نمیتونم بخوابم.
وقتی خونه مهمون داره،
هیچوقت آروم نمیشم.
خوشبختانه همه موفق شدن سحر راه بیفتن. سلام رسوندن.
تب نانی قطع شده، الان داره راه میافته.
ولی شب بدی رو گذروند.
شبِ تو چطور بود؟
کنار فانوس دریایی، مثل همیشه.
من نمیگم دقیقاً مثل همیشه.
تو روزنامه امروز هیچ چیز جالبی نیست.
همه اش چیزای بی اهمیته.
دیشب یه خواب دیدم، تو یه طویله بودی و داشتی گاو میدوشیدی.
دستات پر از شیر بود که از لای انگشتات میچکید.
چه خواب مسخره ای!
یه لحظه یهو از خواب پریدم.
حس کردم انگار نبودی.
ولی تو همونجا بودی، کنارم.
آروم خوابیده بودی مثل یه فرشته کوچولو، خوش به حالت.
تو کلیسا چطور کارتون رو راست و ریس کردین؟
که نمیشه، دو تا آدم طلاق گرفته! بعدشم چرا من دعوت نشدم؟
مامانم هم خیلی ناراحت شد.
همجنسبازها تو کلیسا خوشآمد نیستن.
چقدر محدود و روستایی ای.
نمیدونی که منم نزدیک بود تو کلیسا ازدواج کنم؟
خب چی شد؟ تو فرار کردی یا اون فرار کرد؟
کشیش فرار کرد!
راستش رو بگو، مارکیز، چطوری تونستی تو کلیسا دوباره ازدواج کنی؟
مگه لِلیو چیزی هست که نتونه! مثل شکار تو این فصل، نه؟
مارکیز همیشه کار درست رو انجام میده.
- شیش! - اینم خودش!
صبح بخیر.
صبح بخیر، عشقم.
عشقم.
ببخشید دیر کردم.
- النا، خواهش میکنم، یه کم حیا داشته باش. - بازم این حیا؟
حیا فقط یه اختراعه ب رای ذهنهای کوچیک بورژوایی.
خیلی ادای خوشگذرون های بزرگ رو درمیارین، ولی فقط اخلاقگرا هستن
من نه. اگه بخواین، همین الان لخت میشم!
رحم کن، بیخیالمون شو.
تو این جزیره، هر کس باید احساس آزادی کنه
که هر چی میخواد باشه و انجام بده.
یه اخلاق واحد یا یه راه واحد برای عشق ورزیدن وجود نداره.
فقط کافیه بفهمی مال خودت کدومه.
و یکی رو پیدا کنی که بتونه باهات شریک بشه.
این عشق واقعیه.
این قهرمان یونانی کیه؟ از کجا پیداش کردی؟
میشل؟ باستانشناس فرانسویه.
- تو تخت خوبه؟ - بس کن، اون کلاً تو فکره.
اوه!
- برو! - میرم، میرم! باشه، میرم!
مواظب عروس دریایی ها باش!
اوه!
- چرا شیرجه نمیزنین؟ - همه مون از پا افتادیم.
- از چی از پا افتادین؟ - هیچکاری نکردن آدم رو خسته میکنه.
دیدی! خوبه که گفتی کلاً تو فکره!
آقای مارکیز، منتظر مهمون دیگه ای بودین؟
- نه. - یه قایق داره نزدیک میشه.
گردشگرن.
تفنگ رو بده من.
تفنگ همونجاست!
سیلوریو.
فهمیدن.
واسه آخر هفته کسی رو دعوت کردی؟
هنوز نه، به جز افراد همیشگی.
بگو کی رو میخوای، دعوتش میکنم.
هیچکس.
حتی همیشگی ها هم نه.
حالت خوبه؟
آره.
کاریت کردن؟
نه.
برعکس، سرگرمم میکنن.
فقط اینکه...
اگه یه کم تنها بمونیم چی؟
جوون!
آهای جوون!
واسه یه دلیل خاص عجله دارین؟
مارکیز اینجوری دوست داره.
مارکیز چی دوست داره؟ مردن؟
مارکیز!
یه کاری بکنین.
این بهترین کاپرزه محله ی منه.
خیلی دوست داشتم امتحانش کنین.
کاپرزه دوست دارین، نه؟
خوب میشه که النا هم بخورتش.
آروم آروم. آروم آروم دوباره شروع میکنه.
یه غم سنگینه، از اونا که نمیذاره از تخت بلند بشی.
و اولین چیزی که ازت میگیره اشتهاست.
مهم اینه که چشم زخم نداشته باشه.
حالش داره بهتر میشه.
به نظر من که شبیه یه روحه.
قبلاً خودش رو تا اتاق کشوند، هیچوقت اینجوری راه رفتنش رو ندیده بودم.
از نظر جسمی حالش خوبه.
اگه ذهنش هنوز یه کم گریه میکنه، طبیعیه.
زمان میبره، بذارین زمان کارش رو بکنه.
این یه پیاده روی ساده نیست، فهمیدین؟
شما واقعاً مطمئنین که روشهاتون کافیه؟
بله، آقای مارکیز، بهم اعتماد کنین.
در ضمن، شما شخصاً براش شیرینی ببرین.
خوشحال میشه.
سیلوریو.
لطفاً یه تیکه واسه مارکیز ببر.
نه، روشن بذارش.
پاسکوالینا؟
No comments yet. Be the first to leave one.