Первые 200 строк.
امروزی خبری از...
یک موفقیت...
در موسسه مطالعات فرابُعدی اعلام شد
محققان این موسسه...
منابع جدید انرژی رو کشف کردن که قبلا...
در ابعاد ناشناخته یافت شده بود
امشب، در برنامه بنی انگر
از افزایش تنشها با اتحاد جماهیر شوروی میگیم...
دانشمندها ساعت روز رستاخیز رو...
به 60 ثانیه تا نیمه شب حرکت دادن
واقعا اینقدر به نابودی هستهای نزدیکیم؟
ولی اول از شهروندان معمولی میپرسیم...
آمریکا برای جنگ آمادهس؟
خب گزت...
یه مقاله در مورد روند حمله هستهای چاپ کرده
میگه اعضای خونواده که مُردن...
باید در کیسههای زباله پیچیده بشن...
و بیرون خونه گذاشته بشن تا یکی بیاد اونا رو برداره
انگار آماده شدن آمریکا برای جنگ...
به معنای آماده شدن آمریکاییها برای مردن ـه
آماده شدن برای مُردن
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
«مترجمان: داوود آجرلو و علیرضا نورزاده» ::. Highbury & MrLightborn11 .::
«نگهبانان»
«قسمت دوم»
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
کار قشنگیه
امیدوارم اون کشتی در طول سفرش...
به طور مناسب منجمدش کنه
اگه بپوسه...
جایی که میره خیلی سرده
بعد از دو سال بودن روی این جزیره خدازده...
و درست کردن چنین چیزی، حتما مطمئن میشه...
قبل از رونمایی بزرگ خراب نشه
ولی، خانم مانیش...
فکر میکردم که از دیدن پشت اون چیز کوفتی خوشحال میشی...
نه اینکه از جلوش نقاشی بکشی
خب، آقای شی...
فقط میخواستم از صورتش...
چند تا طرح نهایی بکشم...
به خصوص از اون منقار بینظیرش
بینظیر؟
شبیه دانشمندهای اونجا حرف میزنی
اینقدر در دستاورد خودشون غرق شدن...
که وحشت این هیولایی که پدید اوردیم رو...
نمیبینن
این کابوسی که به واقعیت تبدیل کردن
به خاطر رویای یک مرد...
همه به جهنم رفتیم و برگشتیم
ولی میتونیم برگردیم؟
به نظرت میذاره از این جزیره بریم؟
قرارداد رازداری رو امضا کردیم...
پول خوبی بهمون داده شده
و کشتیمون به سمت خشکی اصلی چند روز دیگه میرسه اینجا
چرا چنین افکار تاریکی به ذهنت میاد، مکس؟
خب، آره، مطمئنم حق با توئه
گمونم در تمام این جریانات...
در کنار کتاب داستان قدیمی و کمیکی که نوشتم...
چند تا روایت ناخوشایند موازی هم وجود داره
یه اشتیاق شرورانه نسبت به داستانهای کشتی جنگی سیاه
سرگردون و گرسنه...
تاریکترین افکارم بدون هیچ کنترلی به سراغم میاومدن...
مثل جوهر سیاه از مغز به سمت قلب روانه میشدن
تاکسی!
دیویدزتاون رو تصور میکنم...
که دیوهای خالکوبیکرده کشتی جنگی تصرفش کردن
تقریبا مطمئن بودم همسرم مُرده
اون و دخترهای زیبام رو به یاد اوردم...
که از روی ایوان به نشونه خداحافظی دست تکون میدادن
خوشحالم رزای من زنده نیست که اینو ببینه
حالا همه مُردن
همه چی داره به جهنم تبدیل میشه
اینو ببین. اینو...
تصور کردم...
اجساد باد کردهی همسفرانم روی کشتی رو...
دکتر منهتن از سیاره میره...
و کوسه گندیده...
روسها در مسیر جنگ
کرجی من به سمت فراموشی میره
- اوزیمندیاس حمله کرد... - همه مُردن
باور کن
همه اینا رو میشه از عناوین خبری ده سال پیش پیشبینی کرد...
قبل از اینکه در سال 77 تمام انتقامجویان نقابدار رو ممنوع کنن
هی، حالا که حرفش شد، این یارو رورشاک رو میبینی؟
بالاخره هفته پیش گرفتنش
کاشف به عمل اومد اینجا مشتری بوده
رور، یعنی والتر کواکس؟ جالبه
باورنکردنیه، نه؟
- ممنونم - خواهش
آدم رو به فکر میندازه...
که چی به آدمی مثل رورشاک انگیزه میده؟
هر لحظه ممکنه مثل یه بمب ساعتی منفجر بشه
رو در رو با وحشتهایی که هم غیرقابل تحمل هستن...
و هم گریزناپذیر...
جنون رو انتخاب رو کردم
هی، تمومش کنین
هی، رورشاک
اینجا خیلی مشهوری
خیلی دوست دارم ازت امضا بگیرم
خودکار هم دارم
اون عوضی رو بگیرین! بکشینش!
بیا اینجا ببینم، حرومی...
بگیرش!
این یارو رو تیکه پاره کنید!
وقت تسویه حسابه، رورشاک
بکشینش!
کافیه، کواکس
بخواب روی زمین!
زمینگیرش کردم! درخواست پشتیبانی بده
الانه که اینجا از کنترل خارج بشه
اون حرومزاده رو بگیر!
- کارت تمومه، رورشاک. مُردی! - هیچکدوم متوجه نیستین
من با شما توی اینجا زندانی نشدم
شما با من اینجا زندانی شدین
دن؟
دن؟
دن، این پایینی؟
وای خدایا...
عجب
وای!
لعنتی!
- لوری؟ لوری؟ لوری! - دن!
- لوری؟ - دن!
- لوری! - دن!
یا خدا!
صبر کن
لوری، حالت خوبه؟
خیلی متاسفم
داشتم دنبالت میگشتم و...
نه، نه. داشتم...
حالت خوبه؟
فکر کنم تصادفی یه دکمه رو زدم...
صبح با آرچی داشتم تعمیرات میکردم...
- و تنهاش گذاشتم... - ببخشید. آرچی؟
آره. همون سفینه اُل
اصلا... زخمی شدی؟
واقعا...
خوبم
ببخشید
خب، یه ذره چیز بودم...
تازگی عصبی بودم
نمیخواستم اینو بگم
خب، چون تمام هفته اجازه دادی اینجا بمونم
ولی، آره...
اصلا توی حال خودت نبودی
گمونم نمیخواستم در موردش حرف بزنم
فقط اینکه...
بعد از مرگ کمدین...
جان، آدریان و رورشاک در عرض چند روز مورد حمله قرار گرفتن
دارم نگران میشم که...
مزخرفات رورشاک در مورد قاتل نقابدار رو که جدی نگرفتی...
- نه؟ - خب...
وای، نه
دن. خیلی متاسفم
نه، نه، اشکالی نداره
توی این لباس دوران خوشی رو داشتم، ولی...
اون دوران خیلی وقت پیش دود شد رفت هوا
دلتنگ اون دوران شدی؟
نه
به گذشته که نگاه میکنم، میبینم همهش مایه خجالت بود
رویای یه بچه مدرسهای بود
خب، حداقل داشتی رویاهاتو زندگی میکردی
من داشتم رویاهای مادرمو زندگی میکردم
خب، به یه شکلی، یعنی، رویاهای من...
با ماجراهای مینتمنها ساخته شده بود
هالیس برام مثل یه بت بود...
که باعث شد نقشههایی که پدرم برام داشت رو بزنم کنار
جدی میگی!
خب، بابا اصرار داشت که دنبال کارش توی بانکداری رو بگیرم...
ولی ترجیح دادم کارتهای امتیاز...
مبارزان با جرائم رو جمع کنم تا پول
بازم، منو متمرکز نگه داشت و تونستم وارد دانشگاه هاروارد بشم
وقتی بابام مرد داشتم در زمینه هوانوردی و جانورشناسی مدرک میگرفتم
و کلی پول برام گذاشت
حالا که کسی نبود منصرفم کنه...
این اتفاق افتاد
رویاهاتو به واقعیت تبدیل کردی
رویا به واقعیت تبدیل شد...
تا یه واقعیت بهمریخته دیگه بوجود بیاد، مگه نه؟
ولی، آره...
وقتی در اون لحظه بودم، همه چیزو بدست گرفتم
فکر کنم هر دو بدستش گرفتیم
اون گنجه سوغاتی رو میبینی؟
کارت امتیاز خودمو...
از ماجراهای نایت اُل هالیس جدا نگه میداشتم
داشتم تاریخچه آینده خودمو مینوشتم
خب، من صبر نداشتم تا تمام...
خاطرات روزهای ماجراجوییم رو دور بریزم
همونطور که احتمالا حدس میزنی، دو جعبه از وسایلم رو...
که تازه از تخیله ساختمون راکفلر رسیده بود
راستش، تعجب میکنم به خودشون زحمت دادن...
بعد از جداییمون چیزی برام بفرستن
دلتنگ جان شدی؟
مدام فکر میکنم باید بشم
حتی وقتی باهاش بودم، اصلا حضور فیزیکی نداشت...
برخلاف ماموران دولت...
که ما رو شنود میکردن
که چطور جان رو خوشحال نگه داشتم
ولی، هی، فقط میتونم تصور کنم که اینجا چه چیزهایی داری
خوششانسی که تنهایی و کسی مزاحم حریم خصوصیت نیست
No comments yet. Be the first to leave one.