Первые 200 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
نه!
مامان؟
مامان!
خب، لطفاً برو جلو.
این عینکا چیه؟
آشپزخونه. چپ، چپ!
لطفاً سریعتر حرکت کن!
لیوانای دیگه؟
نور؟ باغ، مستقیم برو جلو.
آره، الان نه. اونو بذار پایین. ولی لطفاً شراب بیشتری بیارید!
آره، همون لیوانا. تو آشپزخونه. سمت چپ.
فقط همونا.
باشه، لطفاً سریعتر. مرسی.
بیا دیگه، این دیگه مسخرهست!
سلام، شما با پیغامگیر لوسی لاسر تماس گرفتید.
الان در دسترس نیستم، ولی میتونید بعد از بوق پیغام بگذارید.
خب، تو... دیگه هیچوقت باهام حرف نمیزنی یا چی؟
آزمایشگاه ایزان
به نامزد عزیزم از طرف ژاک
هوم...
داری چیکار میکنی؟ لباس بپوش. بیا دیگه.
نه، نمیرم.
بامزهست.
حتی خواهرت هم میاد، پس اونو بذار پایین، باشه؟
من این مهمونی رو راه انداختم تا اوریس رو متقاعد کنم،
چون این شاید آخرین شانسمون باشه برای بستن قرارداد.
پس، تو هم میای.
چیزی یادت رفته؟
چی؟ نمیدونم داری درمورد چی حرف میزنی.
تاریخ چیه؟
آه، من... ببخشید.
رفقا، میدونی که متأسفم.
تولدت مبارک.
عجبا، از دستم عصبانی نباش. آدم یه چیزایی رو راحت یادش میره، میدونی.
پوف. "یه چیزایی" ؟ واقعاً پدر نمونهای، نه؟
بگیر، اینو بگیر.
بگیر، مثل مهمونی خودت باهاش رفتار کن.
دیجی داریم، دخترای خوشگل، نوشیدنی، حالشو ببر.
ببین، برام مهم نیست این مهمونی احمقانهت، بابا.
وقتی من هم سن تو بودم، بابام منو میفرستاد تو مزرعه، کار کنم.
ولی من به تو آزادی دادم.
چون هیچوقت نفهمیدی باهام چیکار کنی.
برات مهم نیست من کیم، برات مهم نیست چیکار میکنم، بابا.
بس کن.
همهچیز رو تو سینی نقرهای بهت دادن بدون اینکه یه انگشت بلند کنی.
مشکلت اینه؟ که تولدتو یادم رفت؟
بیخیالش شو.
پنج دقیقه وقت داری، باشه؟
- خب، فکراتو کردی؟ - آره.
مطمئنم حالا به اندازه کافی داریم که بتونیم مداخله کنیم.
آلبا، میدونم اونجایی.
آلبا؟
آلبا؟
آلبا؟
باز کن!
ساعت ۸ شب تو محل. اطاعت کن وگرنه...
عمارت لاسر
بفرما.
آره. خیلی ممنون.
ژیلبر... بفرما. بگیر.
مرسی. شب خوبی داشته باشید. خوش بگذرونید.
عصر بخیر. اسمتون لطفاً.
اوه... آلبا مزیه.
مزیه، مزیه، مزیه، مزیه...
اوه... مزیه، مزیه، مزیه.
اوه، وای...
اوه... ببخشید، ولی پیداتون نمیکنم.
اوه... یه لحظه، میشه دوباره چک کنید، لطفاً؟
ببخشید، میشه یه کم اونورتر برید؟ مرسی.
مکس! چطوره؟
- خوب، مرسی. - خب، عالی به نظر میای. اینم مهر.
- مرسی. - شب خوبی داشته باش!
- آره، خوش بگذره! - مرسی.
اوه... آلبا لاسر؟
آه، آره.
- خوب سعی کردی. - فقط چک کن.
لاسر.
اوه! خب، آه... آره!
اینجایید! خب...
صمیمانه عذرخواهی میکنم، خانم لاسر. حتماً گیج شدم. بفرما.
لباس قشنگیه.
هی، رفیق.
بیا.
- اینجا چیکار میکنی؟ - نگاه کن.
- چطور اومدی تو؟ - نگاه کن.
به مهمونی برو وگرنه بچه رو میکشم. منتظر دستوراتم باش.
فکر میکنی این کار متیوه؟
چون فهمیدیم تو اتاق ترسناکش با نور چیکار کرده؟
مطمئن نیستم. نمیدونم، شاید.
ژاک رو بکش.
این دیگه چیه لعنتی؟
یک ساعت وقت داری.
باید به پلیس زنگ بزنیم.
آلبا؟
آلبا.
آلبا!
آلبا، میخوای چیکار کنی؟
رو خرد کردن تمرکز کن.
ببخشید. اینجوری؟
اون چی میخواد؟ میدونی چرا رئیست به من زنگ زده؟
نمیدونم، ببخشید.
سرم داره منفجر میشه.
من یه دونه میخوام.
بد نمیشه.
امشب حس بدی دارم.
بله، سلام؟
آره، آره. خب، من... دارم روش کار میکنم.
یه لحظه.
یه نوشیدنی؟
برای چی؟ صورت جدیدت؟
هوم... مرسی، ولی نه مرسی.
اصرار دارم.
چی میخوای؟
ممکنه غافلگیری باشه، ولی به مشاوره حقوقی نیاز دارم
برای خلاص شدن از یه موقعیت که یه کم، اوم... پیچیدهست.
آه.
وقت... داری برای یه گپ؟
از بین همه وکیلای منطقه، منو انتخاب کردی؟
ممکنه بهطور اتفاقی بخوای تو دفاع من از آلبا دخالت کنی؟
میدونم همیشه با هم خوب نبودیم، مانون، ولی...
میدونی...
با مادرت همیشه خیلی پیچیده بود...
پیچیده نبود.
پسرت بهش تجاوز کرد. تو دردش رو نادیده گرفتی.
و اون جوون بود، شکننده.
تو بودی که مجبورش کردی مارو ول کنه.
میبینی...
برای همین تحسینت میکنم.
تو ول نمیکنی. مثل یه کفتار.
میدونی...
وقتی یه کفتار گازت میگیره، با خون تحریک میشه.
میتونی هرچقدر دلت خواست بهش شلیک کنی، یا یه پاشو بکنی.
اون بازم گاز میگیره.
پس راهحل چیه؟
باید بکشیش.
خب، اشتباه نمیکنی.
داری چیکار میکنی؟
باشه، اینجا صبر کن. اگه کسی اومد بهم بگو.
هی، چطوره؟
- آره، عالی، تو چی؟ - زودی بهت زنگ میزنم.
حتماً.
لبخند بزن، باشه؟
پوف.
مادرم کجاست؟
هادرین، برو بیارش. برو، برو، برو.
- حالا برو، عجله کن. - من سگ دستآموزت نیستم.
- اوه، اونجاست. متیو - چطوره؟
- ببخشید. متیو! - چی؟
یه مشکل داریم. کترینگ تهدید کرده که کارو تعطیل میکنه.
ظاهراً پولشو نگرفته. چه خبره، متیو؟
این ممکن نیست. لوسی درستش کرده.
خب، نه. ظاهراً باید با تو حرف بزنم.
- چون تو مسئولشی... - اون اینو نمیگه. دوباره بهش زنگ بزن.
خب، زنگ زدم و پیغامگیرش میاد.
- راستی، اون کجاست؟ - نمیدونم.
خب، به کترینگ چی بگم؟
فردا پولشو میدم، و اگه جمع کنه بره،
فاکتوراش و ورینهاش میتونن برن تو کونش.
چرا امشب همه دارن حرصم میدن؟
- شاید باید یه کم آرومتر... - آره.
فقط ترمز کن، آره؟
اوه، لعنتی. اونجاست.
بیا. اینجا.
- اوه، پس... باید بداههسازی کنم؟ - عمر!
عمر! سلین!
مرسی که اومدید. مرسی، مرسی.
مرسی از دعوت.
تعجب کردم که با وجود اتفاقات اخیر بازم مهمونی گرفتید،
با توجه به اتفاقات غمانگیز اخیر.
غمانگیزه، ولی میدونی چی میگن. "زندگی ادامه داره."
انزو؟
سلین گفت که مشکلاتتون با ارث تقریباً حل شده.
- دقیقاً، عمر. - خانم.
اسلحه تو خونه اون دختر پیدا شده. همهچیز حل شد.
اون سهمشو نمیگیره.
واقعاً؟ من خبر نداشتم.
عصر بخیر، عمر.
- سلام، سلین. - عصر بخیر.
بئاتریس، اگه زیادی رک نباشه، فوقالعاده به نظر میای.
بهت گفتم این رنگ بهت میاد.
- هوم. - باشکوه به نظر میای.
ببخشید، شما...؟
اون ژاکه... سردفتر.
متیوی عزیزم، امیدوارم زودی بهم بگی ناپدری.
آه.
دوباره ازدواج میکنی؟ اینقدر زود؟
اوه، چرا "زود" ؟ فقط باید مطمئن شم اون روز وقت دارم.
هوم. به هر حال،
خوشحالیم که میدونیم به مزرعهمون علاقه داری.
مزرعهتون؟
با وارد شدن به زندگی بئاتریس،
طبیعیه که تو شرکت هم دخیل بشم.
خوشحال میشم درباره کسبوکار حرف بزنیم و از جایی که کاراتونو ول کردید ادامه بدم...
...بعد از مرگ غمانگیز آرنوی تازهدرگذشته.
آره، البته.
ببخشید؟
داری شوخی میکنی؟ گفتی دیگه غافلگیری نداریم!
No comments yet. Be the first to leave one.